تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
شنبه 30 آبان1388
آدم باش و دست بردار
ای آقای صفحه‌ای که سیاه مشق های مرا هورت می‌کشی...بیا و دست بردار.بالا غیرتاً می‌گویم.
+ نوشته شده در 0:24 توسط پوریا.
سه شنبه 26 آبان1388
چگونه آموختم دست از سر تهران بردارم و با جیمز هتفیلد زاهدانی محشور شوم

این‌بار که زاهدان پیش فرشید بودم، یه سورپرایز باسم رو کرد. یعنی علاوه بر فندک چه‌گوارایی که از پاریس سوغات آورده بود و پیش از این به‌م داده بود و البته من هم به طرز احمقانه‌ای درست قبل از رفتن به زاهدان و در سفر کیش گم‌ش کردم ـ که خود داستانی است ـ یه هدیهٔ ویژه باسم کنار گذاشته بود: یک فقره1 D.V.D. لایو در سن دیه‌گو متالیکا اون هم از نوع ِ اُریجینال که باسهٔ من ِ ندیدبدید در حکم امام راحل‌ه باسهٔ ورزش‌کاران. عرض شود که در ایام شباب و اوانِ تحصیلات ِ متوسطه و دوره ماهوارهٔ آنالوگ و تُرک، نزدیک یک ساعت از این لایو سه ساعته رو روی V.H.S. ضبط کرده بودم و تا سالها پُزش رو می‌دادم و همیشه دل‌ام می‌خواست که نسخهٔ کامل ِ لایو شیت Live Shit  متالیکا رو داشته باشم2. تا بالاخره دیروز که انتظارها سر آمد و باسهٔ اولین بار رخ از نقاب D.V.D.3 برکشیدم و نشستم پاش...WOW! سال 1992 یعنی  یک سال بعد از ریلیز BLACK آلبوم. دوره‌ای که جیمز و دوستان در اوج شکوفایی و خلاقیت بودند ـ حتی جیسونِ احمق ـ و خب! من وُکالِ جیمز در آلبوم Black رو با هیچی عوض نمی‌کنم. یعنی آخر وُکاله و مثِ الان نیست که وسط بالا و پایین و بازی با صداش به ریغ بیفته. بماند که اصولاً جیمز تاپ فیوُریتِ وکالیست‌های مردِ منه4. حجم و دامنه و خشونت صداش بی‌نظیر بود تو اون چند سال. در یه کلام فوق‌العاده است.

1: واحد شمارش D.V.D. فقره است یا حلقه؟

2: : کسی Cliff 'Em All رو نداره؟

3: تا جایی که از بزرگون شنیدیم فارسی را پاس بداریم ِ C.D. می‌شد لوح فشرده. باسهٔ D.V.D. باس گفت لوح ِ خفنْ فشرده؟

4: یعنی بالاتر از می‌نارد جیمز و سرژ تانکیان و جیم موریسون و مارین گُلد.

پی‌نوشت:همسادهٔ پرحرارت لئون

پی‌نوشت‌تر: بشتابید! بشتابید! دبستانی‌ها! دبیرستانی‌ها! کنکوری‌ها! بسیجی‌ها! ثبت نام کنید.

پی‌نوشت‌ترین: پروندهٔ شمارهٔ ۴۰۲مجله فیلم برای سامورایی عزیز ژان پیر ملویل

+ نوشته شده در 0:17 توسط پوریا.
چهارشنبه 29 مهر1388
Eternal Sunshine of the Spotless Mind

شگفت‌انگیزترین سکانس آفتاب ابدی یک ذهن بی‌آلایش Eternal Sunshine of Spotless Mind برای ِ من آنجاست که جول (جیم کری) دست در دستِ کلمنتاین ( کیت وینسلت) در گریزی سوررآل و دیوانه‌وار از نور [spot] ی است که بر تاریک‌ترین و عمیق‌ترین نقاط ذهن‌ش تابانده می‌شود برای محو خاطرهٔ کلمنتاین، و جول با تمام توانِ ناخود‌آگاه‌ش تقلا می‌کند تا بلکه در نقطه‌ای تاریک از ذهن‌اش ردی از خاطرهٔ کلمنتاین باقی بماند.


مدت‌هاست که حتی فکر کردن به تو را برای خودم ممنوع کرده‌ام. اما امروز روز کمل Camel بود و مگر صدای گرفته و لطیف و اقیانوس ِ زیبایی و احساس ِ سُلوهای مردکِ اندی لاتیمر Andy Latimer پشتِ سدِ نبایدِ من بند می‌شود؟ و باز مثل همیشه تو را از کشوهایِ متروک ذهن بیرون کشید. نه فقط تو که خودم را. و مرا شناور برد به غروبِ بی‌آلایش ِ [Spotless] شهریورماه در قابِ پنجرهٔ طبقهٔ دوم خانه‌ای در امیرآباد و عشق بازی با تو و Lawrence و Straight to My Heart و For Today و ایامی که موسیقی ِ جاری جان‌ام Loverman متالیکا بود. و می‌دانم که چرا دیگر به لاورمَن گوش نمی‌دهم که مرا به یاد Loverman ای می‌اندازد که دیگر نیستم. آن لاورمن ِ بدوی و وحشی و بی‌آلایش [Spotless] سال‌هاست که طراوت برقِ دندان‌هایش را ماسیدگی ِ خون پوشانده است.

+ نوشته شده در 23:48 توسط پوریا.
یکشنبه 26 مهر1388
نجات دهنده در گور خفته است

راست می‌گفت رها که: « همه‌مان یک جایی توی این یکی دو سال گورمان گم شد، گم شدیم و حالا بگردیم، بخواهیم اصلا بگردیم یا نه، گند ِ لاشه‌ی آن‌وقت‌هامان که به خرمن خرمن ِ حالامان می ارزد (قبول کنی یا نه) ، را هم ته آلبومی، عکسی، نشانه‌ای، نوشته‌ای، پیدا نمی کنیم. اگر بخواهد کسی اصلا.»

گم شدیم در غبار زمان و دود شدیم و تنها خاطره‌ای برجا ماندیم از آن چه روزی روزگاری بودیم. روز از پی ِ روز می‌گذرد و سال از پس ِ سال در می‌رسد و دورتر می‌شویم از رویاهامان آن‌قدر که دیگر از یاد رفته‌اند و گاه تلنگری یا اشارتی، خیالی از آن رویای جان‌بخش را جان می‌بخشد، شعله‌ای در تاریکی و آن‌گاه دوباره این شبِ دراز...

اولین باری نیست که خود را گم کرده‌ام . هر بار انتظاری بی‌صبرانه در کار بود تا برگردم تا برگردد. اما این مرتبه انتظار خشکیده است و نومیدی مانده است و تسلیم. تسلیم به آن‌چه هستم. امیدی به شدن نیست. شدن ِ ما به پایان رسید. نجات دهنده در گور خفته است...

پی‌نوشت: پیمان! درست همین امشب باس یاد من می‌افتادی مردک؟

+ نوشته شده در 1:13 توسط پوریا.
شنبه 25 مهر1388
Hymn to the Immortal Wind


خلسه...آشوبی در قلب ِ آرامش...آرامشی در دل ِ آشوب...نوایی اثیری...مرثیهٔ پُست راک و ملودی ملکوتی ِ گیتار...پیشواز فرشتهٔ مرگ...جدایی روح از تن...پرواز...خلأ...انگار که عاشق شده باشم...یا مرده باشم.

+ نوشته شده در 8:20 توسط پوریا.
شنبه 18 مهر1388
Vitamin C

رو آلوچه نوشته: سرشار از ویتامین C. انگار که من آلوچه رو باسهٔ ویتامین و این کوفت‌هاش می‌خورم نه باسهٔ خوشمزه‌گی ِ کر و کثیف‌ش.

+ نوشته شده در 11:43 توسط پوریا.
دوشنبه 30 شهریور1388
When You're Gone

"جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ‌گاه دیگر

هیچ چیز

جای‌اش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندان‌های سپید"*

 

شب هنگام که به بسترم، به تختم می‌خزم چیزی آغاز می‌شود، احساسی. ترس نیست و هست، وحشت نیست و هست، ناامنی نیست و هست. احساس ِ تنهایی ِ مطلق، یا بی کسی شاید. و سپس نبودن‌اش را حس می‌کنم و بودن‌ش را آرزو که فاصلهٔ مرگْ میان زنده و درگذشته دیگر پر نمی‌شود. در مرگ‌ش گریه نکردم. اشک ریختم اما گریه نکردم زیرا که دردی حس نکردم، اندوهی یا غمی، سوگی یا ماتمی اما سرما را چرا. آخر که در سرما می‌گرید؟ در سرما لرزش است و در خود فرو شدن. او نیست و من شب‌ها در ذهن‌ام جان می‌کَنم تا به او جان دهم و نمی‌توانم...

*: از حسین پناهی، دفتر "ستاره‌ها"

 

+ نوشته شده در 5:46 توسط پوریا.
شنبه 28 شهریور1388
Blade Runner

All those moments will be lost in time...like tears...in the rain.

پی‌نوشت: چرا باید کودتاچیان را راحت نگذاشت یا تروتسکی ِ خودتان را نجات دهید!

+ نوشته شده در 2:55 توسط پوریا.
جمعه 27 شهریور1388
Lost

مدت‌ها می‌شود که تمرکز ندارم. از مرگ مادرم بدین سو، شاید هم از قبل‌تر، مطمئن نیستم. سرِکار، با دوستان، تنها. کاری را انجام می‌دهم و تتمهٔ حواس‌ام جای دیگری پیچ و تاب می‌خورد. زیر جریان هر روزه چیزی درونم می‌خزد و می‌بلعد. ترس. هر چه بیش‌تر روی برمی‌گردانم قدرت‌مندتر گردن‌م را می‌پیچاند و وادارم می‌کند تا برای ندیدن‌ش حتی، چشمان‌ام را هم ببندم. و رهایم نمی‌کند بی‌پدر مادر. حتی در تنهایی‌ام از تنهایی می‌گریزم تا رودررویش نشوم و دمی آرام گیرم و او وحشی‌تر دندان‌هایش را در گردن‌م فرو می‌کند. یک شب! تنها یک شب راحتم بگذار!

پی‌نوشت: نفرت انگیزترین چیز دربارهٔ خدا ـ هر خدایی ـ اینه که "لم یلد و لم یولد". خدایی که عقیم باشه محکوم به نابودیه.

+ نوشته شده در 5:28 توسط پوریا.
سه شنبه 24 شهریور1388
Death Magnetic

نه! باس قبول کرد که هرچیز یه دوره‌ای داره که اگه بگذره دیگه برنمی‌گرده. یکی‌ش همین متالیکا که هر چه‌قدر خودشون رو کُشتن برای این آلبوم آخر Death Magnetic و هر چی ما به ماتحتمون فشار می‌آریم و گوش می‌کنیم‌ش نمی‌شه که مطبوع ذائقهٔ متالیکای 80 پسندمون بیفته. این می‌شه که هرچند دلگرمی به‌شون می‌دیم که بعد از افتضاح St. Anger این کارشون بدک نیست اما خاطر نشان هم می‌کنیم که اوووه تا آلبوم‌های شاهکارشون. نمی‌چسبه آقاجان. نمی‌شینه به دل...

پی‌نوشت: و این طرح از مانا نیستانی +

+ نوشته شده در 20:12 توسط پوریا.