مرد، تنها در بيابانی بی آب و علف.خورشيد سوزانتر از هميشه می تابد و از بيابان بخار میخیزاند. گرمای طاقت فرسا و بادی که از هر طرف بر صورتش تازيانه می زند. از هر سمتی صدايی می شنود، نوايی که باد با خود ميآورد آن چيزی است که مرد می خواهد: خيال انگيز و توهمزا ، سوزن وار در گوشش فرو می رود. چشمانش بسته است و نامش را در خاطرش می جويد؛ نمی داند. هيچ نمی داند، چه را بايد بداند؟ < cogito ergo sum، می انديشم پس هستم. > اما او حتی در وجود خويش نيز ترديد دارد. به پيش می رود با چشمان بسته و همه چيز را می بيند، شايد واضح تر حتی. اصوات در هم میپيچند و دوباره جدا میشوند. احساس می کند در ناکجا آباد گير افتادهاست.حتی نمی داند دوست دارد که کسی کنارش باشد يا نه. رنجی لذتبخش، در اين بيابان خدا هم رنج میکشد. صدای هق هق گريه میشنود. چشمانش را میگشايد،اشک پهنای صورتش را ميشويد.چرا میگريد؟نمیداند. فقط میخواهد بگريد همچون نوزادهای که خود را خيس کردهاست. ولی اشک نيست، اسيد است شايد که چنين صورتش را میشويد و پايين میبرد. کف دست را رو به صورت میگيرد. چهرهاش همان هميشگی است فقط چشمانش طور ديگرند.میانديشد که چگونه دستش آيينه شده، عصبانيت و سپس عجز: آخر چرا همه چيز در اين بيابان بی نهايت واژگون است ، که به ناگاه زيباترين نوای ممکن را می شنود:
البته بر همگان واضح و مبرهن است که مترو يک وسيلهُ نقليهُ سريع،بدون ترافيک،بدون دود و آلودگی است،ودر يک کلام مفيد.ولی من حس خوبی نسبت به اين وسيلهُ نقليهُ مفيد ندارم.چرا؟
مترو برای من منظر کاملی از يک استحاله است.شفافترين تصوير از شتاب روز افزون ـ و بيهوده؟ ـ زندگی کنونی ما که به شعار جاودانی <نان مسکن کار> تقليل يافته.عجله می کنيم برای زودتر رسيدن به مقصد بدون ايتکه خود امر سفر برامون مفهومی داشته باشه ـ همانطور که ساير امور مفهومشون را از دست دادن ـ وقتی که فاقد درک مفهوم لذت سفر باشيم و فقط مقصد ـ هدف برامون اهميت داشته باشه ،بنا بر نتيجه گيری عقل مدرن ابزاری سعی می کنيم زمان هر چه کمتری رو به سفر اختصاص بديم تا زودتر به مقصد ـ هدف برسيم و اينچنين امر سفر فاقد مفهوم ذاتی خودش ميشه و تبديل به يک امر وانموده
در مترو درک بيواسطهُ ما از زمان و مکان هم مختل ميشه و فقط قراردادهای زمانی و مکانيه که خودشو تحميل می کنه.يعنی با کمک گرفتن از عوامل درجهُ دوم ـ مثل تابلو های موقعيت يا ساعتهای مکانيکی و ديجيتالی ـ به درک از ابعاد می رسيم .فرض کنيد در يکی از واگن های مترو نشسته ايد که ناگهان ديوارهُ مترو فرو می ريزه و واگن متوقف می شه، در اين حالت که شما تماسی با دنيای بيرون نداريد،هيچ تابلويی موقعيت مکانی را معين نمی کنه و آفتاب مهتاب و روز و شبی هم در کار نيست تا درکی از زمان پيدا کنيد. اين عدم درک مستقل از ابعاد برای انسان که دچار عادت به ابعاده،احساس بی اعتمادی و عدم امنيت به ارمغان مياره که اين احساس مهمترين دليل ترس انسان است .ما در مترو ناخودآگاه گرفتار ترسيم و به دليل همين ترس و بی اعتمادی ،افراد در مترو هيچگونه تمايلی به آشنايی با ديگران ندارن و نگاهشون رو از بقيه ميدزدن ـمقايسه کنيد با مثلاً تاکسی که بحث های سياسی اجتماعی داخلش تبديل به ضرب المثل شده ـ گره گوار سامسای داستان مسخ کافکا زاييدهُ اينچنين اتمسفريه.فضايی بی هيچ ارتباط انسانی ، زامبی هايی که بی اراده و با چهره های سرد و گرفته مانند مورچه های سرباز تقلا می کنن. مترو تصويری کامل از زندگی شبه مدرن شهری ماست که فقط اون قدری وقت داريم که جا نمونيم ،از ماشين ،از اتوبوس،از مترو ،از قافلهُ روزمرهُ زندگی که هر روزسرعتش بيشتر ميشه و حالا ما مونديم وقافله و سرسامی که نصيبمون شده.
البته بر همگان واضح و مبرهن است که مترو يک وسيلهُ نقليهُ سريع،بدون ترافيک،بدون دود و آلودگی است،ودر يک کلام مفيد.ولی من هنوز هم حس خوبی نسبت به اين وسيلهُ نقليهُ مفيد ندارم.
امروز عصر که می خواستم برم بيرون قبلش واسه خودم يه چايی ريختم و نشستم جلوی تلويزيون.شبکه۱ داشت برنامه کودک پخش می کرد و خانم مجری ـ که متاسفانه اسمشو نمی دونم ـ با دماغ تازه عمل کرده اش داشت تلفنی با کودک خردسال گپ ميزد وهمون سوالها و صحبتهای کليشه ای که <به پدر و مادرت کمک می کنی؟از اونا چی ياد می گيری؟احترام می ذاری؟پدر بزرگ و مادر بزرگ چه قصه ای برات می گن؟...>. کاملاً هم تابلو بود که هيچ توجهی به جواب <خردسال عزيز> نداره و دائم داشت کاغذ های تو دستش رو ورق میزد ـدنبال چيزی ميگردی جيگر؟ ـ بعدش چند تا نصيحت مشتی به کودک الدنگ نفهم دوست داشتنی گوگوری مگوری کرد و اوشون و بقيه بجه های عزيز رو دعوت کرد به ديدن کارتون بچه های مدرسه والت . ای وای يکی از محبوب ترين کارتون های دوران بچگيم. انريکو ی خوشتیپ پولدار با پدر و خانوادهُ روشنفکر و باکلاسش، گالونی گنده بک با زور زياد و مرام فردين وار و پدر لوکوموتيو رانش، فرانچی شرور با روحيهُ سرکش و پرخاشگرش که دائم دردسر درست می کرد، آ قا معلمی که برخلاف چهرهُ درهم و اخمو و سگرمه های درهمش دلسوز و مهربون بود و بقيه بچه های کلاس.
۱ . Dire Straits گروهيه که به خاطر چند تا کار شاخصش دوستش دارم ونه به خاطر مجموعهُ کارهاش ـ برخلاف مثلاً Nirvana که به خاطر مجموعه کارهاش عاشقشم ـ اين گروه Dire Straits در کنار بهترين آهنگش يعنی Sultans of Swing يه آهنگ داره به اسم? Where Do You Think Your Going که در دو آلبوم مختلف ـCommunique و Money For Nothing ـ قرار داده شده و تنها آهنگيه که با دو تنظيم متفاوت Release شده.
