تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
جمعه 26 اسفند1384
و تعادل...
مدتی پیش در یک کلاس خالی عبارتی روی تخته توجه‌ام را جلب کرد. عبارت بدین مضمون بود:

سیستم مبتنی بر دیکتاتوری(اجبار مطلق)

سیستم مبتنی بر دموکراسی محض(آزادی بی‌حد و مرز)

سیستم متعادل

در یک نگاه سطحی و بی‌تامل، این۳ گزاره که به دنبال هم آمده‌اند به یک نتیجهٔ منطقی منتهی می‌شوند.هر۳ گزاره۳ فرم از یک مفهوم را بیان می‌کنند.گزارهٔ اول و دوم حدهای نهایی‌ـ‌افراط تفریط ‌‌ـ‌آن مفهوم می‌باشند و آخرین گزاره که هدف استاد ـ نویسنده را در بر می‌گیرد، نتیجه‌ای است که مطلوب نظر وی است:حد تعادل.

بنا به یک کلیشهٔ ذهنی افراط و تفریط هیچ کدام مطلوب و کارآمد نیستند و حد وسط یا تعادل، بهترین گزینهٔ هر مفهوم یا پدیده است.جملات زیادی هم از بزرگان و قدما در مذمت تندروی و کندروی و در مدح میانه‌روی به گوشمان خوانده شده‌است. استاد‌ـ‌نویسنده نیز با‌ـ سوء‌ ـ استفاده از این کلیشه،دو گزینهٔ دیکتاتوری و دموکراسی محض را رد نموده و راه سومی را پیشنهاد داده‌است که نه این و نه آن،بلکه حد تعادل است.حال این حد تعادل چیست و چه مقدار از بن‌مایه دیکتاتوری و چه میزان از جوهرهٔ دموکراسی محض را در خود دارد،چیزی است که استاد‌ـ‌نویسنده از توضیح آن حداقل بر روی تخته سرباز زده‌است.من در اینجا از بحث دربارهٔ مفهوم«سیستم متعادل» که احتمالاً از نظر استاد‌ـ‌نویسنده حاکمیت فعلی جمهوری اسلامی است خودداری می‌کنم ولی سعی می‌کنم با شمردن ایرادهای استنتاج استاد‌ـ‌نویسنده به نقد نتیجهٔ مطلوب وی بپردازم.
ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 21:46 توسط پوریا.
سه شنبه 23 اسفند1384
من اين روزها

باد

تا وزش باد را ديد

تار‌و‌پودش از هم گسست

مرا خواند

تا

   سرم را برگرداندم

                       ته سيگارش را بر لبانم خاموش کرد

تا خواستم پلکی بر هم زنم

تا رفتم با او هم‌نفس شوم

تا رفتم دستی تکان دهم

تا خواستم از خود در او بی‌خود گردم

وتا

    روشنی از پلکم گذشت

                                 ساتورش را بر فرق سرم کوبيد

تا او را دوست داشتم

و تا او را دوست دارم

                         تابی به ريسمانی داد که

                                                       به دور گلويم حلقه شده بود  

باد را شناختم

                کرم را

ديگر اين جمجمه

                    از آنم نيست


از محمد رحمتی

+ نوشته شده در 1:39 توسط پوریا.
چهارشنبه 17 اسفند1384
After Midnight


بهترین لحظاتی که من سپری می‌کنم شبهاست،نیمه شبها.اینکه در سکوت و سکون شب و در اوج آرامش و کرختی زندگی، تو بیدار باشی.بیدار باشی و نشئه از اینکه توی همهٔ آدمها فقط و فقط تویی که بیداری.یه چایی کنار دستت و یه سیگار دست پیچ لای انگشتهات و گوشِت به موزیکی که از هر موقعی خوشگلتره و به جونت می‌شینه و فرقی نداره چی باشه، هرچی بچاقی زیباتر و خوش صداتر از هر موقع دیگه اس که گوشش دادی.خواه ونجلیس و موریکونه باشه،خواه کمل یا فلوید، دورز یا دیپ پرپل،دایر استریتز یا کوهن، کلد پلی یا دیدو و البته بتهوون که سونات مهتابش توی شب چند برابر کیف می‌ده.اونوقت یه کتاب بگیری جلوی چشمات و هرچند لحظه یه بار چشمات از تعجب گرد شه که:«اکه هی! لعنتی این چه کاری بود؟»و برعکس بقیه مغزت توی نیمه شب مثل ساعت شماطه‌دارسوییسی کار ‌کنه و تازه این موقع است که می‌فهمی اون نویسنده مارمولک داره چه بلایی سر شخصیت کتاب و سر تو می‌آره و برا خودش فحش می‌خره. و بعد کتاب رو ببندی و چند لحظه تمرکز کنی روی موزیک محشری که می‌شنوی و ناله‌های گیتار الکتریک و پاساژهای بد مصب درامز و غرش‌های بیس که داره خفت می‌کنه و يه کام عمیق از دست پیچ که سینه‌ات رو تا ته بسوزونه و یه چایی دیگه و بقیه داستان لعنتی...

پی نوشت:دوست دارم يه همچين شبی بميرم، نمی‌گم حالا، هر وقت که شد...
+ نوشته شده در 23:5 توسط پوریا.
سه شنبه 2 اسفند1384
Finding beauty in the dissonance

World Press Photo of 2005 


world press photo of the year 2005

+ نوشته شده در 7:49 توسط پوریا.