تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
جمعه 25 فروردین1385
یک تکه نان یا Some piece of shit
چه‌جوری می شه راجع به فیلم «یک تکه نان» نوشت؟
مواد لازم:مقادیری فیلم مارمولک که نمکش گرفته شده با محتوای دینی و مذهبی شورتر برای آنکه جبران بی نمکی فیلم بشه. مقادیری هم «بید مجنون» و سایر فیلمهای من در آوردی «معناگرا» توی فیلممون می‌چپونیم برای اونکه بگیم به‌خدا «مارمولک» از دستمون در رفت و همه آخوندها‌ـ ببخشید روحانیون و علما‌ـ ی مملکتمون گل و بلبلن. حالا یه بازیگر جوون برای نقش سرباز می‌خوایم که دایم خیره شه به آدمهای روبرو و نیشش بی‌اختیار واشه و گاهی هم زل بزنه به افق یعنی اینکه این سربازخان خیلی آدم با معنویتی تشریف داره و سیر و سلوک و از این جنگول بازی‌ها. یه دوتا بازیگر معروف هم می‌خوایم که عکسشون رو بزنیم طاق سینما. رویا نونهالی که خوراکش نقش کوتاهه و چند تا بازی خیلی خوب هم داشته میاریم برا فیلممون که آخر فیلم یه اشک ریدیف بریزه واسه روحانی شدن فضای سینما، بازی رو هم بیخیال خانم نونهالی. بابا امت که نیومدن بازی شما رو ببینن، این خلق فهیم و همیشه در صحنه میان فیلم مارو ببینن تا ایمانشون هی محکم‌تر شه. رضا کیانیان هم که سرش درد می‌کنه برای نقشهای متفاوت و جورواجور، میاریمش برامون سه تا پیرمرد رو بازی کنه تا مثلاً پیر مغان و مراد و مرشد و خضر، همه‌شون توی این سه تا نقش دربیاد.فقط واسه اینکه تماشاگرمون راضی باشه‌ هرجا خواست یه چند تا خنده پرسرو صدا و الکی بره، چونکه «حق الناس از حق‌الله مهمتره» ـ نقل به مضمون از فیلم ـ .داستان؟ آقا بی‌خیال، خدا خودش توی کتابش احسن القصص رو داره دیگه، اگه کسی دنبال داستانه بره سوره یوسف رو بخونه که هم سرگرم‌کننده است و هم عبرت آموز،هم واسه این دنیاست هم برای اون دنیا. راستی داشت یادمون می‌رفت؛می‌گن سینما هنره، ها؟ پس بی‌زحمت به آقای فیلم‌وردار بگین یه چند تا لانگ‌شات و مدیوم از کوه و جنگل بگیره که هم خیلی خوشگله و خوشگلی یعنی هنر و هم از مظاهر قدرت خداست. خب همه آماده‌ان؟ نور،صدا، دوربین، اکشن...
+ نوشته شده در 0:21 توسط پوریا.
چهارشنبه 16 فروردین1385
دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

something on my mind

دلم برای « دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» تنگ شده. برای اِزمه و سیمور و عمو ویگیلی در کانه تی‌کِت و اون مربی خندان بیسبال.دلم برای فرانی و زویی هم تنگ شده.ای لعنت بهت سالینجر!

+ نوشته شده در 5:10 توسط پوریا.
چهارشنبه 16 فروردین1385
Smells Like Kurt Cobain
بعد از ۱۲ روز دوری از تهران، امروز تونستم روز تهران را ببینم، و چقدر تمیز بود. یادم نمی‌آد چند بار ولی حداکثر یه کم بیشتر از تعداد انگشتای دست کوههای شرق تهران و قلهٔ دماوند رو از توی شهر دیده بودم ولی امروز به راحتی تونستم یه دل سیر نگاهشون کنم، بگذریم.

امروز 5 آوریل سالمرگ کرت کوبینKurt Cobain خواننده،ترانه‌سرا و گیتاریست و لیدر نیروانا Nirvana ست.قبلاً هم توی همین وبلاگ گفتم که کرت از محبوبترین شخصیتهای زندگیمه، به خاطر ترانه‌هاش، آهنگاش، و زندگیش.نمی‌دونم ولی کلاً نسبت به مشاهیر جوونمرگ شده یه احساس سمپاتی شدید دارم:جیمی هندریکسJimi Hendrix ، جَنیس جاپلینJanis Joplin، جیم موریسونJim Morrison ، کرت کوبین و حتی جان لنونJohn Lennon ، چاک شلدینر Chuck Schuldiner، جیمز دین، مارتین لوترکینگ و چه گوارا.یه جور حسادت و غبطه خوردن، که اونا تا آخر خط رفتن و بالاترین اوج‌ها رو تجربه کردن ولی قانع نشدن و باز هم دنبال گمشده‌شون بودن و در مورد 4 نفر اول وقتی دیدن که نمیتونن آرامش رو لمس کنن، خودخواسته آرامش ابدی رو انتخاب کردن.

کرت کوبین هم در اوج موفقیت و در27 سالگی به زندگیش خاتمه داد، و چه قدر خوب شد که زنده نموند تا موسیقیش و ذهن خلاقش مثل خیلی‌های دیگه ـ بارزترینش metallica ـ بازیچه و گوش به فرمان بازار صنعت موسیقی ـ و نه هنرـ و الزامات سرمایه داری بشه و بکر و ناب بودنش تحلیل بره و بشه مثل خیلی از موسیقی‌های راک و آلترناتیو و متال بی بو و خاصیت امروزی که از اعتراض و ضد سیستم بودن فقط سرو صداش رو دارن و فوقش یه ژست ژورنالیستی و نه بیشتر.راجع به کرت کوبین و نیروانا شاید فردا مفصلتر نوشتم، اگه وقت شد.

اتفاقاً همین روز سالروز مرگ یکی دیگه از چهره‌های موسیقی Grunge گرانجه.لین استیلی Layne Staley خواننده گروه غریب و پیچیدهٔ Alice in Chains هم درسال 2002 بر اثرOverdoze هرویین درگذشت و جسدش بعد از دو هفته در آپارتمانش پیدا شد. Alice in Chains که معاصر و رقیب همشهری‌های نیرومندش در سیاتل،یعنی نیروانا و پرل جم Pearl Jamبود موسیقی سختی داشت، یه Grunge شخصی که تنه به تنه موسیقی پانک و گهگاهی هوی متال می‌زد. موسیقی آلیس برخلاف موسیقیPearl Jam که خودش رو به سلیقهٔ عامه نزدیکتر کرد همونجور وحشی و یاغی موند. انقدر وحشی که حتی من هم نمی‌تونم خیلی از موسیقیش لذت ببرم، اتفاقی که در مورد نیروانا ۱۸۰ درجه متفاوته و تک تک آهنگاش برام خوشایند و گوش نوازه.اگه روحی وجود داره امیدوارم روحشون شاد باشه و با آتش جهنم کنار بیان. AMEN!
+ نوشته شده در 2:33 توسط پوریا.
پنجشنبه 3 فروردین1385
نگاهی به فيلم«ما همه خوبیم»
«ما همه خوبیم» فیلمی خوب و شریف است. فیلمی که بدون هیچ ادعایی داستانش را که یک ایده مرکزی ساده و در عین حال جالب دارد، بیان می‌کند و به شعور تماشاگرش احترام ميگ‌ذارد.فیلم اولین کار بلند بیژن میر باقری به عنوان کارگردان است ولی هیچ اصراری نیست تا با پیچیده کردن روایت یا تکنیک های سینمایی خود را به رخ بکشد.

ایده روایت هم ساده است: جمشید پسر بزرگ خانواده‌ ۶ سال است که در خارج از کشور به‌سر می‌برد و در دوسال اخیر هیچ خبری از خود نداده است. روزی دوست وی به در خانه این خانواده می‌آید و تقاضای جمشید را مطرح می‌کند:پر کردن یک فیلم ویدیویی از اعضای خانواده تا دوست وی این فیلم را بدست جمشید برساند. از اینجا به بعد عمده روایت شرح چگونگی واکنش تک‌تک اعضای خانواده به این تقاضا است. امید پسر کوچکتر خانواده که سرباز است مرخصی می گیرد و با کرایه کردن دوربین ویدیویی، فیلمبردار این واکنش‌هاست. مادر خانواده در این فکر است تا با پر کردن فیلم دل فرزندش را که شاد کند هرچند که معلوم نباشد که چرا ناگهان بعد از ۲ سال بی‌خبری، تازه جمشید به این فکر افتاده و یا چرا به کشور باز نمی‌گردد. حتی در مقابل حدس پدر که شاید جمشید به دلایل سیاسی باز نمی‌گردد می‌گوید: زبونتو گاز بگیر مرد.اما پدر که سخت بیمار است و شاید مدتی بیشتر زنده نماند به فیلم گرفتن معترض است و معتقد است که جمشید باید به ایران بازگردد تا شاید فردا روز که وی نباشد کسی بالای سر خانواده باشد، حتی در شبی که مادر تدارک مفصلی برای شام دیده تا با فیلم گرفتن از این صحنه همه چیز را مرتب نشان دهند یا بیژامه بر سر سفره می‌نشیند و تا موقعی که قول نگرفته که هرچه دلش خواست بگوید جلوی دوربین حرف نمی‌زند. اما اگر پدر معترض است، ناهید دختر بزرگ خانه مخالف این جریان است.او که تنها عضو شاغل خانواده است و در یک بوتیک کار می‌کند میگوید که این هم یک بازی دیگر از جمشید است و او ایران بیا نیست و هر وقت دوربین را در دست برادرش می‌بیند روترش می‌کند. اما منفعل‌ترین عضو، ویدا عروس خانواده است که عملاً حضورش در خانه حس نمی‌شود. او که از جمشید یک دختر ۷ ساله دارد فقط هنگامی حرف می‌زند که از او چیزی بپرسند و دخترش نیز در مدرسه با کسی دوست نیست و اصلاً شر و شور دختران همسالش را ندارد. امید نیز که فعلاً سرباز است در آرزوی ازدواج با دختر همسایه واحد کناری است که به وی جواب رد داده چون دنبال یک زندگی خوب است.این خانواده یک عضو دیگر هم دارد و آن پدربزرگ لالی است که حضورش ضرورتی نداشت و شاید فقط حضوری سمبلیک به عنوان ناظر خاموش اضمحلال تدریجی خانواده دارد.
ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:6 توسط پوریا.
چهارشنبه 2 فروردین1385
ديوانه بر فراز آشيانه فاخته
دیروز 29 اسفند بود و شب سال تحویل. حدودای بعدازظهر و عصر گذارم افتاد به انقلاب و ویرم گرفت یه کتابی بخرم.بیشتر کتاب‌فروشی‌های اطراف بسته بودن . تک و توک چند تایی باز بودن، که حالا یا خیلی به ترویج فرهنگ و هنر علاقه‌مند بودن یا میخواستن سال 84 دوزار بیشتر کاسبی کنن. رفتم کتابسرای نیک روبروی سردر دانشگاه و یه‌سلامی عرض کردیم خدمت فروشنده که دیگه کلی باهاش پسرخاله شدیم و رفتیم سراغ قفسه کتابها. اولین کتابی که برداشتم نمایشنامهٔ «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر» بود با ترجمه شاملو. برای رد گم کنی یه کم ورق زدم و شناسنامه کتاب رو دید زدم و بعد برای نیل به مقصود اصلی پشت جلد رو نگاه کردم.نه! همش ۶۰۰ تومن.فقط یه مشکل داشت چسب کاغذها از مقوای جلد جدا شده بود. از رفیقمون پرسیدم جلد دیگه؟ و گفت همون یه جلد.مطمئناً اگر به این ارزونی نبود می‌ذاشتمش سر جاش ولی خیلی وسوسه کننده بود.پس اول قیافه‌ام رو شبیه کسی کردم که یه ماهی گندیده تو دستشه و با اکراه کتاب رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم دیگه چاره نیست همینو می‌برم و دوباره برگشتم سر ردیف روبرویی کتابها. این دفعه یه چیز جالب دیدم: نمایشنامه«پرواز بر فراز آشیانه فاخته» با ترجمه منیژه محامدی.توی توضیحات اول کتاب هم نوشته بود که این نمایشنامه سال ۶۴ در تئاتر شهر اجرا شده بود، لیست بازیگراش هم که به ترتیب ورود به صحنه بود نگاه کردم.آزیتا لاچینی در نقش پرستار راچد که خنده‌دار به نظرم اومد و آتیلا پسیانی ۲۰ سال پیش در نقش پاتریک مک‌مورفی عزیز.توی ذهنم که مجسمش کردم دیدم که از لحاظ فیزیک چهره چقدر آتیلا پسیانی این سالها شبیه جک نیکلسون اون سالهاست ـ یعنی اواخر دههٔ 70 و اوایل دههٔ 80، واسه خنگا گفتم ـ و پرسونای بازیگری پسیانی هم چقدر نزدیک کاراکتر مک مورفیه، یه آدم به نظر عادی که البته شرایط دور و بر رو زیر نظر داره و در مواقعی که لازم باشه به شدت عصبی و خشنه. تو همین فکرا بودم که کنجکاو شدم بدونم که اون شب کلیدی آخر داستان که آسایشگاه میشه نوشگاه و عشرتکده، و کلی کارهای خلاف شئونات اسلامی انجام می‌شه توی اجرای سال ۶۴ چه جوری نمایش دادن؟ یعنی مثلاً اینکه دوست دختر مک‌مورفی و بقیه دخترا شب رو تو بغل مک مورفی و دوستاش صبح کردن چه جوری با شرایط سال ۶۴ آداپته شده؟ نمایش که نمی‌تونستن بده ـ نه که الان میتونن؟ـ نریشن هم که نمیتونستن بگن.بعد تنها احتمالی که به نظرم رسید این بود که یه پرده نازک بین سن و تماشاچی‌ها کشیدن و بعد صدای خنده و سرخوشی چند تا زن و مرد مست رو پخش کردن و رو پرده حایل سایه‌هایی انداختن که آره دیگه دارن می‌نوشن و ... اِهِن...
+ نوشته شده در 1:47 توسط پوریا.
سه شنبه 1 فروردین1385
بهاریه
تا موقعی که یادم می‌آد، خیلی از عید نوروز خوشم نمی‌اومد.نه اینکه بدم بیاد ولی خیلی هم‌از این تکرار هرسالهٔ رسوم و سنت‌هایی که هرسال بی‌کم‌وکاست تکرار می‌شه‌ـ‌گیرم که تفاوتش مثلاً فقط توی رنگ لباس باشه‌ـخوشم نمی‌اد.‌یه جورایی یه بی‌تفاوتی که نسبت به هرچیز تکراری پیدا می‌کنم اینجا هم هست و از اونجایی که هرگونه نوآوری هم باید توی این قالب بستهٔ سنت سفرهٔ هفت سین و نوروز و تحویل سال و ماچ و بوسه و تلفن و سبزی پلو ماهی باشه‌، یعنی بی‌خیال!

تعطیلات نوروز همیشه برام معادل رخوت و خمیازه و بیکاری و بی‌حوصلگیه حتی اون زمانی که مدرسه می‌‌رفتم و باید از این همه تعطیلی پشت‌‌‌‌بند هم خوشحال می‌شدم که نمی‌شدم.هیچ وقت هم نتونستم فلسفهٔ این تعطیلی بی‌امان ۲ هفته‌ای رو بفهمم،یه جور مانیفست عملی بی‌عملی.

اما امسال برای اولین بار منتظر فروردین و بهار بودم.نه اینکه یه دفعه عقلم سر جاش اومده باشه و یا در افکار پوسیده و پوشالیم تجدید نظر کرده باشم، نه.خیلی ساده‌تر از اینا.می‌خوام یا اگه درست‌تر بگم احتیاج دارم که ۲-۳ روزی دچار مرگ مغزی شم. همه چیز رو موقتاً فراموش کنم و به هیچ چیز فکر نکنم و فکرمو بفرستم تعطیلات. می‌خوام استراحت کنم ...خسته‌ام...خیلی...
+ نوشته شده در 2:30 توسط پوریا.
سه شنبه 1 فروردین1385
جرمش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد

گنجی در شب آزادی

پریشب این خبر رو دیدم ولی الان تو وبلاگ میذارمش.هرچند که همه تا حالا فهمیدن. اکبر گنجی زندانی سیاسی ـ مطبوعاتی اواخر شب ۲۷ اسفند پس از ۶ سال تحمل زندان، آزاد شد، در هوشمندانه ترین زمان ممکن:اعلام شده‌بود که وی در 10 فروردین آزاد می‌شود ودر شرایطی که حتی خانواده‌اش نیز منتظرش نبودند بازگشت، در هیاهوی شب عید و هنگامی که به علت تعطیلات نوروزی مطبوعات و مردم در خوابی 2 هفته‌ای می‌روند.(+و+و+)

+ نوشته شده در 1:48 توسط پوریا.