سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
شنبه 23 اردیبهشت1385
My Mirage, Back To The Womb

My Mirage

نه!

این ویولون قطعهٔ میراژ کیتارو  منو می‌بره به همون بهشت موعود، درست همونجایی که قطعهٔ آلفا ونجلیز می‌بره،کافیه که چشمهامو ببندم، فقط چند لحظه...!

+ نوشته شده در 23:7 توسط پوریا.
سه شنبه 19 اردیبهشت1385
کالایی به نام حوزهٔ خصوصی

امروز: نامه‌های سیمین دانشور و جلال آل احمد به چاپ رسید.

دیروز: نامه‌های فروغ و پرویز شاپور منتشر شد.

دیروزتر: نامه‌های سیلویا پلات و تد هیوز به چاپ رسید.

و...

فردا: نامه‌های شاملو و آیدا در دست انتشار...

فرداتر:D.V.D سکس شب دهم کرت کوبین و کورتنی موجود است.

پس فردا: مکالمات تلفنی بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی رسید.

پس فرداتر: S.M.S  های عاشقانهٔ کریس مارتین و گوینت پالترو موجود است.

...

اگه کسی مدعی اینه که این چیزا فقط و فقط برای کارهای پژوهشی و تحقیقی عرضه می‌شه بهش خیلی محترمانه میگم: خفه شو عزیزم! انقدر مزخرف تحویلم نده.

تنها دلیلی که من بهش فکر می‌کنم اینه که پول چقدر خوبه؛ حوزه خصوصی؟بعداً راجع بهش حرف می‌زنیم...

پی نوشت: نامه‌های ونسان و تئو ونگوگ خارج از بحثه، به این دلیل ساده که راجع به حوزه خصوصی نیست، واگویه‌های ذهنی یه نابغهٔ آشفته حاله.

+ نوشته شده در 1:32 توسط پوریا.
شنبه 16 اردیبهشت1385
ای داوینچی بی ناموس!

...جلوی غرفه دنیای تصویر وایستادی و داری نظرت رو درباره مزخرف شدن مجله به برادر مسئول غرفه می‌گی و توی چشمهاش می‌خونی که آرزو میکنه زودتر فک زدنت تموم شه تا بره چاییشو بزنه که یکی از خواهرا می‌آد کنارم وامیسته، یه نگاه به رو جلد شماره‌ها می‌ندازه و میپرسه:روی جلد عکس هنرپیشه خارجی می‌زنین و پشت جلد عکس هنر پیشه ایرانی؟ البته که من خنده‌ام گرفت، نه به خاطر سوال خواهرمون، از دیدن قیافهٔ برادر مسئول غرفه...

...همون حرفهایی که به دنیای تصویر زدی، جمله بندیش رو عوض می‌کنی و به آقای مجله فیلم می‌گی که بابا چرا انقدر یخین شما؟ یکی دیگه از خواهرا میآد جلو و یه کاره می‌پرسه مصاحبه با بنیامین دارین؟ ولی من این دفعه نخندیدم، نه به خواهرم و نه به برادرم...

... با یاری افعال ژانگولر خودمو رسوندم به ردیف اول جلوی نشر نیلوفر، قندهندوانه براتیگان رو باز کردم و ورق می‌زنم.یه جنبشی پشتم راه می‌افته ویکی از برادرها با یاری افعال ژانگولر دست و پا زنان می‌آد ردیف اول، رو میکنه به فروشندهٔ غرفه که داره چهارچشمی منو می‌پاد که براتیگان رو نپیچونم و خیلی محکم می‌پرسه: آقا این کتابا کدومشون قشنگن؟...

... نشستی و داری ژامبونت رو سق می‌زنی و دربارهٔ یکی از خواهرا که به چشم خواهری تو گلوت گیر کرده بامنوچ مشورت می‌کنی.دو برادری که اونور میز نشستن در حال تلاوت سخنان نغز هستن و هی حواست رو پرت می‌کنن:

  ـ کد داوینچی رو خوندی؟

  ـ نچ!

  ـ می‌دونستی مونالیزا زن داوینچی بوده...

  ـ چه زن بی‌ریختی داشته پس...

...توی نشر نیلا با برادر فروشنده که اسمش علی‌آقاست گپ می‌زنی و نیمچه حواست هم به خواهر فروشنده ست و یه ماشالا هم توی دلت می‌گی.علی آقا هی بهت نمایشنامه معرفی می‌کنه که بخری و تو هم هرچی اسم از اول عمرت حفظی می‌گی و تعریف می‌کنی که چخوف پوشکت رو عوض می‌کرد، پینتر سر کلاس اذیتت می‌کرد ، یه بار تف کردی تو صورت بکت، از دختر برشت یه پسر نامشروع داری و از آستر متنفری چون اون یه gay کثیفه و اینجوری عقده آنتلکتوئل نماییت رو داری یه جا تخلیه می‌کنی که از سمت چپت صدای خواهری می‌آد که یاری می‌خواد:


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 4:40 توسط پوریا.
سه شنبه 12 اردیبهشت1385
یادداشتی بر روز جهانی کارگر

در دنیای کنونی مفهوم دموکراسی با سرمایه‌داری و لیبرالیسم عجین شده‌است، اما این تصور، خود محصول یکی از دستاوردهای سرمایه‌داری به نام رسانه است. حدود ۱۵۰ سال پیش دموکراسی تنها موهبتی بود نه برای تمامی افراد جامعه، که برای جمعی از اقلیت آنان به نام بورژوازی. در آن هنگام دموکراسی و مفهوم آمیخته با آن یعنی قدرت در انحصار بورژوا سرمایه دارانی قرار داشت که به نام تمدن روشنگری بر جامعه سیطره داشتند.کارگران و زنان اکثریتی بودند که در سهم داشتن از قدرت در اقلیت به سر می‌بردند. طبقهٔ کارگر که با وقوع انقلاب صنعتی چرخ دندهٔ اقتصاد اروپا را می‌چرخاندند، بی‌بهره از کمترین حقوق انسانی یا همان حقوق بشر، سرمایه بازو خود را هبهٔ کارخانه‌ معظم صنعت می‌کردند تا زنده بمانند، و در این میان سرمایه داری با استفاده از این نیروی کار فراوان روزبه‌روز فربه‌تر می‌گشت.شرایط غیر انسانی حاکم بر زیست طبقه کارگر چنان بود که اوقات آنان را به دو قسمت کار سنگین و استراحتی اندک برای باز‌اندوزی قدرت کار بدل‌ کرده بود و فقر و جهل پی‌آمد این شیوه. سیاست، تفکر، هنر و تفریح تنها وظیفهٔ بورژوازی بود و کار بی‌امان و چرخاندن سنگ صنعت وظیفهٔ طبقهٔ کارگر. در این هنگام مارکس به عنوان منتقد انقلابی سرمایه‌داری ظهور کرد و به دفاع از حقوق انسانی طبقه کارگر پرداخت و همزمان در دو جبهه با مخالفان درگیری فکری و عملی داشت: سرمایه‌داری صنعتی و سوسیالیست‌های تخیلی. وی جنبشی به راه انداخت که در بهبود شرایط زیست برای کارگران و البته زنان بیشترین نقش را داشت.ایده ۸ ساعت کار در شبانه روز، سندیکالیزه نمودن جنبش کارگران به عنوان عملی‌ترین و مفیدترین راه احقاق حقوق آنان، و در گامهای بعدی وادار نمودن سرمایه‌داری حاکم به پذیرش تاثیر شگرف این طبقه بر امر قدرت و اعطای حق رای به آحاد جامعه.

اگرچه مارکسیسم به عنوان  روش مبارزه با تفسیر‌های متعددی روبه‌رو شد و به عنوان ایدئولوژی حکومتی شکست خورد اما همچنان به عنوان قویترین آلترناتیو سرمایه‌داری لیبرالیستی با تفسیر‌های نوینی مواجه است که می‌کوشند تناقضاتش را با شرایط واقع برطرف نمایند و ایده‌های اتوپیایی و ذهنی آنرا به ایده‌هایی پراگماتیک و عملی بدل نمایند. اگر امروزه سنتز لیبرال کاپیتالیسم متکی بر بازار مصرف اینچنین گستره‌ای در غرب یافته، بی‌شک آنرا مدیون آنتی تز بنیادینی به نام مارکسیسم است که در انسانی‌تر نمودن مناسبات سرمایه‌داری بزرگترین سهم را ایفا نموده‌است.

 

در ارتباط با موضوع: آرشیو مارکسیسم در اینترنت(+)

 

                          آرشیو مارکسیسم به زبان فارسی(+)

 

+ نوشته شده در 21:5 توسط پوریا.
سه شنبه 12 اردیبهشت1385
نفس عمیق

Hollow

از تهی سرشار

جویبار لحظه‌مان جاریست

+ نوشته شده در 4:47 توسط پوریا.
یکشنبه 10 اردیبهشت1385
Childhood's End

Paint me Pink

_ چی میل دارین؟

_یه دوز Echoes  می خواستم.

_ و نوشیدنی؟

_ یه گیلاس A Saucerful of Secrets.

_ انتخاب خوبیه قربان، ما همیشه به مشتریای ویژهEarly Floyd   رو پیشنهاد می‌دیم.


خارج از موضوع و در باب شاخ و دم نداشتن امر حماقت:تکنوراتی فیلتر شد.

+ نوشته شده در 2:13 توسط پوریا.
دوشنبه 4 اردیبهشت1385
من و کامی و Janis

گنجینه‌ای بود برای خودش.اون موقع تازه اول راهنمایی بودم و مدرسه‌ام ۲-۳ تا خیابون پایین‌تر.ظهرها که تعطیل می‌شدیم اگه نمی‌پیچوندیم بریم پارک شفق ولگردی، می‌اومدم سمت میدون فرهنگ و اگه از جلوش رد می‌شدم یه چند دقیقه‌ای زل می‌زدم به کاست‌ها و عکسای روش که توی ویترین استریو فروشی قدیمی، مرتب چیده شده بود.یکی دوبار جرأت کرده بودم و چهار تا پله رو بالا رفته بودم و وارد مغازه شده بودم و الکی یه چند تایی سوال پرسیده بودم که مثلاً کار دارم و مزاحم کسب نیستم.ولی فکر کنم قیافه‌ام انقدر بهت زده بود که دستم رو بشه چون پیرمرد انقدر باهام بد برخورد کرد که دیگه تا چند سال جرأت نکردم برم تو.منی که اون موقع فقط بیتلز و بی جیز و باربارا استریساند رو می‌شناختم و از متالیکا و پینک فلوید و اسلیر هم فقط اسمشون رو روی در و دیوار خونده بودم، دیدن اون همه آدم خارجکی روی جلد کاست‌ها یه چیزی بود تو مایه‌های حسرت و کنجکاوی. آخه شناختم از موزیک غربی منحصر می‌شد به خاطراتم از کامی و صفحه‌های ایرج جون شوهر خاله‌ام .یه چند سالی می‌شد که کامی، پسر داییم رفته بود.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:49 توسط پوریا.