مهمترین و چشمگیر ترین شاخصهُ کتاب فرم روایی آن است. تقریباً در کل کتاب راوی حذف شده است و اسکلت داستان تنها برپایهُ دیالوگهایی است که توسط دو شخصیت داستان یعنی آقای رامیرز و لری گفته می شود.در واقع تنها دریچهُ شناخت ما از شخصیت ها، حرفهایی است که بر زبانشان جاری می شود. در اینچنین فرم روایی خاصی، شناخت ما از کاراکترها تدریجی و پله پله و از آن مهمتر نسبی است. نویسنده در کتاب بسیار به ارزشهای جریان پست مدرن نزدیک می شود: راوی دانای کل که از پیش همه چیز را می داند و خواننده را تمرکز شناخت می بخشدحذف شده و جای آن را خرده روایتهای نامتمرکز و چند هسته ای که البته نسبتشان با حقیقت نیز آشکار نیست گرفته است. هرچند که با پیشرفتن خواننده در طول داستان...

When a Man Lies He Murders
Some Part of the World
These Are the Pale Deaths Which
Men Miscall Their Lives
All this I Cannot Bear
to Witness Any Longer
Cannot the Kingdom of Salvation
Take Me Home
کرت! می دونی که چقدر میخواستم مثل تو باشم وقتی که میگی۱:
I'm not like them
But I can pretend
The sun is gone
But I have a light
The day is done
But I'm having fun
I think I'm dumb
or maybe just happy
Think I'm just happy
کرت! می دونی که منم باهات ضجه میزنم و گلوم رو پاره میکنم وقتی که میگی۲:
Gotta find a way to find a way when I'm there
Gotta find a way - a better way -
I had better wait
کرت! می دونی که اشکمو در میاری وقتی که میگی۳:
Said well good just s your crying
Go outside and ride your bike
Thats what i did, i kicked my toe
کرت! بدون تو:
Have a hangover