تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
جمعه 28 مهر1385
به فرانی!
« یه مرد باید بتونه با گردن بریده شده پایین تپه دراز بکشه، در حالی که همین طور داره ازش خون می آد تا بمیره، و اگه یه دختر خوشگل یا یه زن پیر با کوزه قشنگ روی سرش بخواد از کنارش بگذره ، باید بتونه خودش رو با یه دستش بلند کنه و ببینه که کوزه به سلامت به بالای تپه رسیده.»1

یکی کوزه به سرهای فیلم پری رو یادم انداخت، و ۳باره رفتم به سراغ فرانی و زویی.دوباره برام یاد آوری شد که مسیر زندگیم رو خودم انتخاب کردم، خودم برای شیوهُ زیستنم تصمیم گرفتم. پس تمام مسئولیتش به پای خودمه، که حق ندارم دیگرانی رو که به روشی متفاوت زندگی می کنن سرزنش کنم، ملامت کنم به خاطر شیوهُ روزمره ای که از نظر من در پیش گرفتند. اگر مسیری که انتخاب کردم متفاوته یا این جور به نظرم می رسه این به خودم مربوطه و نباید به این خاطر که بقیه این راه رو انتخاب نکردن باهاشون جنگید یا هیچ توقعی ازشون داشت. شاید هیچ فصل مشترکی باهاشون نداشته باشم و دغدغهُ متفاوت تری داشته باشم، ولی اولین وظیفه ام توی زندگی غر زدن و ناله کردن نیست. که همیشه یه خانم چاقه وجود داره که باید کفشهامو بخاطرش برق بندازم حتی اگه نتونه کفشم رو ببینه.

خودپسندی و خودشیفتگی ای که گهگاهی ـ که کم هم نیست ـ به سراغم می آد باعث میشه احمقانه فکر کنم که چرا اطرافم پر از حماقته و حماقت های خودم را به حساب هوشمندی و فرزانگی یا هر چیز مزخرف خودپسندانه ام بذارم. و وارستگی چیزیه که اینجور وقتها لازم دارم و اصلاً منظورم هیچگونه تجربهُ غریب عرفانی یا دینی یا چرت و پرت هایی تو این مایه ها نیست.منظورم یه وارستگی درونیه، اینکه گاهی اوقات از خودم دور شم و از بیرون خودم رو ببینم، و تازه بفهمم که همهُ مدت داشتم توی آینه فقط به خودم نگاه می کردم، شیفتهُ خودم و راهم بودم. و باز هم منظورم این نیست که راهم اشتباهه یا دارم گمراه می شم و بقیه در مسیر درستن.نه! فقط می خوام بگم که وقتی ایمان دارم و باور دارم که مسیرم درسته، لازم نیست هیچ منتی به سر هیچ کدوم از کوزه به سرها و خانم چاقها بذارم، حق ندارم ازشون متنفر باشم _ و خدایا! سخت ترین قسمتش همین جاست، که هر کاری می کنم نمی تونم _ .شاید گاهی اوقات لازم باشه کمی باهاشون مهربونتر باشم، کمی بیشتر همراهیشون کنم و البته به صورت کاملا درونی و نامحسوس ، که تنها در این صورته که کارم خالصانه است و بدون هیچ جنبه ریاکارانه و نمایشگرانه. شاید بهتر باشه که به خاطر خانم چاقه هم که شده کفشهامو برق بندازم و برم بیرون، حتی اگه خانم چاقه تو عمرش منو نبینه.

پی نوشت: این یادداشت مال دیشبه... الان ازش خیلی دورم، یه مسکن بود. همین! الان دیگه اینجوری فکر نمیکنم.شاید دارم خل میشم...


۱ـ از کتاب فرانی و زویی اثر جی. دی. سالینجر

 

+ نوشته شده در 17:40 توسط پوریا.
سه شنبه 25 مهر1385
The Man Who Sold The World

Nothing to say

ایمانی ندارم

امیدی ندارم

پس آزادم.


از سنگ قبر نیکوس کازانتزاکیس، نویسندهُ یونانی

+ نوشته شده در 18:10 توسط پوریا.
سه شنبه 25 مهر1385
آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب نگاه کن

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دور ها و دور ها

ز سر زمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها، ز ابر ها، بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها.

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم.

 

چه دور بود پسش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان.

 

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرادگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن.

 

 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیده گان من

به لای لای کرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود.

 

+ نوشته شده در 17:46 توسط پوریا.
دوشنبه 24 مهر1385
The Division Bell

FUCKING ME

«بودن» دیگر است و «شدن» دیگر

آنکه «شد»

باری،

از «شدنتر» باز نخواهد ماند.

باز نخواهم ماند

باز نخواهم ماند

باز نخواهم ماند...

+ نوشته شده در 17:10 توسط پوریا.
دوشنبه 24 مهر1385
FUCQK

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

FUCQK

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خوردو میتراشد....

FUCQK

همه هستى من آيه تاريكى است
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاى ابدى خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه
من در آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

FUCQK

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

FUCQK

I know the pieces fit cuz I watched them fall away

FUCQK

سیگار پشت سیگار...

FUCQK

نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود...

FUCQK

This holy reality, in this holy experience. choosing to be here in...

This body. this body holding me. be my reminder here that I am not alone in
This body, this body holding me, feeling eternal all this pain is an illusion...

FUCQK

 گوش سپردن به سونات مهتاب بتهوون، ترانه های راجر واترز در Amused to Death و فریاد کشیدن با صدای جیمز مینارد و Tool  تنها چیزی که آرومم میکنه...

+ نوشته شده در 16:53 توسط پوریا.
شنبه 22 مهر1385
I know the pieces fit cuz I watched them fall away

سیگار پشت سیگار

دود می کنم زندگانیم را

 

+ نوشته شده در 3:6 توسط پوریا.
پنجشنبه 20 مهر1385
ته چاله

Layne Staley

این آهنگ Alice In Chainsو ترانهLayne Staley رو الان می فهمم...

 

ته چاله

مرا به نرمی در این زهدان دفن کن

این بخش خود را به تو می سپارم

باران شن می بارد و من

با دسته گلی از گلهای نادر در مقبره ای نشسته ام...غرق در شکوفه

ته چاله  ونمی دانم آیا نجات خواهم یافت

قلبم را بنگر، انرا چون گوری آراسته ام

تو نمی فهمی که آنها فکر می کردند من باید چه کس باشم

اکنون بنگر مرا، مردی که از بودن باز می دارد خود را

 

ته چاله، احساس کوچکی می کنم

ته چاله، روح ام را از کف می دهم

می خواهم پر بگشایم

اما بال هایم را بریده اند

 

 ته چاله، و همهُ سنگها را بر جای خود گذاشته اند

خورشید را خورده ام که زبانم را طعمش سوخته

محکوم شده ام، به جرم لگد زدن به دندان هایم

دیگر نخواهم گفت از حس های درونی ام

 

مرا به نرمی دراین زهدان دفن کن

آه! می خواهم درونت باشم

این بخش خود را به تو می سپارم

می خواهم درونت باشم

باران شن می بارد و من

با دسته گلی از گل های نادر در مقبره ای نشتسته ام...غرق در شکوفه

می خواهم درون روم


Down in a Hole از آلبوم Dirt

+ نوشته شده در 16:47 توسط پوریا.
چهارشنبه 19 مهر1385
گاو خشمگین
پیش نوشت:الان وضعیت رابرت دنیرو رو دارم توی گاو خشمگین اسکورسیسی، احساس می کنم مشتها از هر طرف داره می آد طرف صورتم و من همینجور منگ ایستادم و مشت می خورم...


نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود...

درست وقتی که فاکد آپ کردم و دارم با بزرگترین دغدغهُ زندگیم کلنجار می رم، وقتی که سرم به دوران افتاده و  گیج می خورم، وقتی که دیگه به هیچی اعتقاد ندارم حتی به تمام چیزهایی که خودم ساخته بودم، وقتی که تمام مسیر ۲۵ سالهُ زندگیم رفته زیر یه علامت سوال بزرگ و واقعی و واقعیتی گریز ناپذیر داره خودشو با تمام گند و کثافتش بهم تحمیل می کنه، دیگه برای یه تردید دیگه کشش ندارم.

ازت نمی خوام که توی این درگیری ذهنی که باهاش درگیرم کمک یا راهنمام باشی ولی حداقل دلگرمیم باش. بذار بدونم که یکی هست که می تونم ازش کمک بخوام حتی اگه نتونه کمکم کنه، که بیشتر از اینکه به یاری ات نیاز داشته باشم به اطمینان از اینکه حاضری کمکم کنی نیاز دارم. همراهیم کن به جای سنگین سنگین بر دوش کشیدن باری که خودم باید به سرانجام برسونمش.

+ نوشته شده در 11:9 توسط پوریا.
سه شنبه 18 مهر1385
خداحافظ گری کوپر

هی لنی! خوبی پسر؟ از جس چه خبر؟ هنوز همدیگه رو دوست دارین؟ ببین لنی؛ میتونی یه کاری برام بکنی؟ می خوام بدونم که چه جوری میشه مثل خودت یا آلدو یا حتی بگ مورن همجنس باز رفت به ارتفاع ۲۵۰۰ متری بالای سطح گه و انقدر اسکی کرد و توی برفها سر خورد و از سرما پاک شد تا سر از ماداگاسکار درآورد و اون بالا یخ زد....

منتظر جوابتم لنی! قربانت، جس رو ببوس.

+ نوشته شده در 18:6 توسط پوریا.
دوشنبه 17 مهر1385
Blow Up

نفس عمیق

هوای نفس عمیق زده به کله ام، اینکه مثل کامران از همه چی ببری و انقد چیزی نخوری و با کسی حرف نزنی و دنیا به تخمت هم نباشه تا آخر سر سرتو بذاری و بمیری... فرت و فرت سیگاراتو بکشی و دودشو بکنی تو چشم دنیا و آخر سر توی یه مسافر خونه چرک و کثیف خلاص شی.می گفت :Live n Let Them Die، اما مث اینکه Die n Let Them Live رو بهتر از پسش بر میام.پس Hang Me Up....

+ نوشته شده در 20:48 توسط پوریا.
چهارشنبه 12 مهر1385
Comfortably Numb
ادعای روشنفکری و آنتلکتوئل نماییت کون فلک رو پاره کرده، هی کتاب بخون، هی فلسفه مرور کن، هی به پرسش های انتزاعی مزخرف فکر کن، هی از امور روزمره نقب بزن به به قول خودت حقیقت رابطه شون...

کم کم یا یه دفعه به خودت میآی و میبینی که یه دنیای ذهنی چرت و مزخرف و بی ربط ساختی که دیواراش انقدر بلنده که تو رو از بقیه ای که سرشون به کارشون گرمه جدا میکنه.تا بوی ابتذال روزمره به دماغت می خوره پیف پیف راه میندازی و دماغت رو می گیری غافل از اینکه بوی گند کثافتی که توش داری دست و پا می زنی داره خفه ات می کنه یه موقعی می خواستی دنیا رو عوض کنی، کم کم راضی شدی که فقط خودت رو عوض کنی اما حالا می بینی که بالاخره تو هم باید بشی یکی مثل بقیه و به فکر نون درآوردن و کلاه گذاشتن و دروغ گفتن باشی و ریدن به تمام به تمام آرمانهایی  که تا حالا قبولشون داشتی. گوشی دستت می آد که تا حالا هرچی خواستی سری توی پخها در بیاری بیهوده بوده. عقل حسابگر می گه: خب، اگه نخبه نیستی یه کوتولهُ خوب باش. ولی همون چرندیاتی که تا حالا مخت رو باهاش پر کردی اجازه نمی ده از کوتولهُ خوب بودن لذت ببری، سردرگم می شی،دست و پا می زنی، دور خودت می چرخی و می چرخی و با کله می ری تو دیوار.

تویی که هنوزم که هنوزه رگه هایی از نفرتی که نسبت به جامعه حس می کنی تو وجودت ریشه داره حالا مجبوری یکی از اونا بشی، باهاشون زندگی کنی، یه گروتسک واقعی.بیشتر اذیت می شی وقتی میبینی که هیچ لذت مشترکی با بقیه کوتوله ها نداری ـ همون جریان دنیای ذهنی خودساختهُ چرت و بی ربط ـ می بینی که حتی اگه خودت رو هم جر بدی نمی تونی بهشون نزدیک شی. پس باید تحملشون کنی و هی تحمل کنی و منتظر باشی تا یه روز کم بیاری و سوپاپت از کار بیفته و منفجر شی...

 می خوام زودتر منفجر شم. آخر انفجار همه چی نابود می شه، هر چی به مرگز انفجار نزدیکتر، خرابی بالاتر. اگه زودتر منفجر شم زودتر خرااب می شم، بیشتر نابود می شم. من منتظر مهدی، مسیح یا سوشیانس  یا هر آشغال کثافت دیگه ای نیستم، منتظر انفجارم، انفجار خودم.AMEN

+ نوشته شده در 10:32 توسط پوریا.
سه شنبه 11 مهر1385
Welcome Home
وقتی چیزی برای از دست دادن نداری بهترین کار اینه که به یه آرمان دل ببندی و همه چیزت رو در راه آرمانت فدا کنی، اگه جونت باشه که چه بهتر...

ولی حتی زمونهُ انقلابی گری و چریک بازی و عشق چه گوارا بودن و در راه آرمان فدا شدن هم سر اومده.حالا فقط یه انتخاب برات مونده:مثل بقیه شی و از زندگی کثیفت لذت ببری و حال کنی و دودستی بچسبی بهش و باهاش همآغوش شی و از لذت ارگاسم شدن هوار بزنی.

+ نوشته شده در 15:19 توسط پوریا.
چهارشنبه 5 مهر1385
عاشقانه

بیتوته کوتاهی است جهان

در فاصلهُ گناه و دوزخ

خورشید همچون دشنام در می آید

و روز شرمساری جبران ناپذیری است

آه!پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت، جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم وسوسه ای است نابکار

مهتاب پاییزی، کفری است که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچهُ نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق، رطوبت چندش انگیز پلشتی است

و آسمان سر پناهی

تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

آه! پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر چه باشد

چشمه ها از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده، آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین!خدا را

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

از عشق چیزی بگوی

 از الف.بامداد

 

+ نوشته شده در 16:44 توسط پوریا.