سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
پنجشنبه 25 آبان1385
Goodbye My Sweet Sailor

پای گهوارهٔ خالی چه عبث خواهد بود

پس از این لالایی

خواب او سنگین است

و شما ای همه مرغان جهان در غوغا، آزادید

 

چگونه می‌شود به آن‌کسی که می‌رود این‌سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ‌وقت زنده نبوده‌است...

...به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد»

گفتم:«همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»...

...هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را می‌گویم...

 

بگو

بگو که من

چگونه نگریم دریا دریا

در سوگ آفتابی که در فرار از سایهٔ خود

هرگز بازنگشت

 

نیما، سرانجام قطعات گمشدهٔ رویاهایش را یافت...

 

+ نوشته شده در 10:58 توسط پوریا.
سه شنبه 23 آبان1385
A Saucerful of Secrets

 

 صبحانه

 

قهوه را

در فنجان ریخت

شیر را

در فنجان قهوه ریخت

شکر را

در شیر قهوه ریخت

با قاشق چایخوری

آن را هم زد

شیر قهوه را سر کشید

و فنجان را زمین گذاشت

بی‌آنکه با من حرف بزند

سیگاری روشن کرد

دودش را

حلقه کرد

خاکسترش را

در زیر سیگاری ریخت

بی‌آنکه با من حرف بزند

بی‌آنکه به من نگاه کند

برخاست

کلاهش را بر سر گذاشت

بارانی‌اش را

پوشید

چون باران می‌امد

و رفت

زیر باران

بی‌هیچ کلامی

و من سرم را

میان دستانم گرفتم

و گریستم.


گزیده اشعار ژاک پرِه‌وِر، ترجمهُ محمدرضا پارسایار، نشر مروارید

 

+ نوشته شده در 14:24 توسط پوریا.
سه شنبه 9 آبان1385
The Final Cut

Look at me now a man who won't let himself be

من یک هیولای خودویرانگرم. من یک هیولای خود ویرانگرم. در من هیولایی است که در کار ویران کردن درونم است. ویران می‌کند هر چه ساخته‌ام، نابود می‌کند هر چه پرداخته‌ام، فرومی‌پاشد همهٔ وجودم را. و این هیولا از کار باز نمی‌ایستد. نخست در ۲۰ سالگی ظاهر شد. ویران کرد هر چه داشتم، تمام هستیم را و تردید بود تنها رهآوردش. و تسلیم نشدم. و ساختم دوباره ودوباره، هرچه بود، بهتر و مستحکم‌تر. و حال هیولای خود ویرانگر من بازگشته‌است، مهیب‌تر و مخوف‌تر از پیش و لحظه‌ای مرا آرام نمی‌نهد که آرام نمی‌شناسد و نابود میسازد همهٔ درونم را، می‌کُشد ارادهٔ خواستنم را، خواستِ به «شدن»ام را. که خود ویرانگری در کار خود استاد است چه پایه‌های وجودم را نشانه رفته‌است. و مرا وا می‌نهد یکسره ویران و خرد وخراب و خسته این هیولای خود ویرانگر من.

می‌خواهم به درون روم. می‌خواهم به درون روم، خسته از این نبرد همیشه، از نفس افتاده...

Look at me now a man who won't let himself be

 

+ نوشته شده در 2:2 توسط پوریا.
چهارشنبه 3 آبان1385
Schism

ُSCHISM

The poetry that comes from the squaring off between,
And the circling is worth it.
Finding beauty in the dissonance.

 

There was a time that the pieces fit, but I watched them fall away.
Mildewed and smoldering, strangled by our coveting
Ive done the the math enough to know the dangers of a second guessing
Doomed to crumble unless we grow, and strengthen our communication

 

Cold silence has a tendency to atrophy any sense of compassion

 

Between supposed lovers
Between supposed lovers.

And I know the pieces fit.

 

+ نوشته شده در 2:24 توسط پوریا.
سه شنبه 2 آبان1385
ECCE HOMMO

مطمئناً تنها چیزهایی که نمی‌تونم تو زندگیم تحمل کنم بی‌عدالتی، بی‌انصافی، دروغ، ریا، بی منطقی و خشونت ورزیدنه.کثیف‌ترین کاری که کسی می‌تونه انجام بده باژگونه کردن حقیقت در راه رسیدن به هدفشه و اگه این‌کار توسط گروه و جمع کثیری انجام بشه حالم از زنده بودنم به هم می‌خوره. این‌که کسانی می‌تونن به خودشون اجازه بدن که وحشتناک‌ترین جنایات رو انجام بدن و بعد حقیقت رو معکوس جلوه بدن.این‌که کسانی هر بی‌عدالتی وحشیانه‌ای رو انجام بدن فقط به خاطر اینکه قدرت انجامش رو دارن و بعد با دروغ و خیانت به حقیقت خودشون رو مبرا کنن. حالم از هرچی نظم و سیستمی که برای رسیدن به هدفش، برای برجا موندنش، از هر وسیلهٔ نامشروعی استفاده ـ سوء استفاده‌ ـ  می‌کنه به‌هم می‌خوره. چیزی که به طرز مرگباری اعصابم رو تحریک می‌کنه اینه که چگونه انسان‌هایی می‌تونن انسان ضعیف‌تری رو با بی‌عدالتی به لجن بکشونن، نابود کنن.و حکومت، حکومت که بزرگترین سیستم دروغ پرداز و خدشه‌دار کنندهٔ حقیقیتی است که بشر ساخته، شایستهٔ عمیق‌ترین نفرت‌هاست.

به هیچ وجه نمی‌تونم درک کنم که چه‌طور افرادی می‌تونن انقدر پست باشن  که دروغ بگن، که بی‌انصاف باشن. حتی تنفر هم انقدر منقلبم نمی‌کنه که دروغ.فکر می‌کنم شاید انسان وحشی‌ترین موجود متمدن کیهان باشه، و احتمالاً تهوع‌آور ترینش.

                                                          ×××××

فیلم یکشنبهٔ خونین Bloody Sunday آنقدر متأثرم کرد که ناخودآگاه این پست را بنویسم. هدایت و میزانسن عالی کارگردان، به همراه تصویربرداری منحصربه‌فرد و سینماوریته گونهٔ مدیر فیلمبرداری که در اوج درگیری‌های خونین خیابانی با دوربین روی دست حس واقعی بودن صحنه را به بیننده القا می‌کند و تدوین هوشمندانه‌ که با قطع به موقع و موازی نماها، مخاطب را در متن حوادث یکشنبهٔ خونین قرار می دهد.شاید تنها فیلم‌های Z، به نام پدر (ساختهٔ جیم شریدان  و با بازی همیشه در اوج دنیل دی لوییس) و ویدیو کلیپ  Zombie از The Cranberries اینچنین حسی از تاثیر شگرف بی‌عدالتی و دروغ و آثار خیانت به حقیقت را بر من گذارده‌اند

+ نوشته شده در 1:43 توسط پوریا.