تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
یکشنبه 17 دی1385
Private Investigations

 پوریا از این تاریخ تا ماه بهمن توی هیچ وبلاگی کامنت نمی‌ذاره.

پی‌نوشت: بازگشت اسقف اعظم به پست‌های دیزی راکری قدیم.(+)

+ نوشته شده در 1:6 توسط پوریا.
شنبه 16 دی1385
کسی که مثل هیچ‌کس نیست

و این منم

زنی تنها

در آستانهٔ فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین

و یأس ساده و غم‌ناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

 

نهایت تمام نیروها پیوستن است، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب‌های بادی می‌پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه‌های نارس گندم را

به زیر پستان می‌گیرم

و شیر می‌دهم...

...در سرزمین قدکوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهاگانه اطاعت می‌کنم

و کار تدوین نظام‌نامهٔ قلب‌ام

کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزهٔ دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه‌کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه‌کار

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده‌است

تبار خونی گل‌ها، می‌دانید؟

 

همیشه فکر کردم که فروغ در شبی مثل امشب، «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» رو گفته، یه حس که اگر درست هم نباشه دست‌کم خوشاینده.

فروغ! میلادت گرچه حادثهٔ بزرگی نبود؛ ولی زندگی‌ات هم حادثه بود و هم بزرگ. میلادت مبارک!

پدر و مادر! اگرچه هیچ‌وقت نتونستم دلیل این کارتون رو درک کنم، ولی از زمان‌شناسی ناخواسته‌تون ممنونم.

دوستان نازنینی دارم، دوستانی رفیق. بچه‌ها! همتون رو دوست دارم. مرسی!

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط پوریا.
سه شنبه 12 دی1385
Something in the Way

و نفرین ابدی بر تو باد ولادیمیر!

چنان درگیرم می‌کنه اشعار شیطانی مایاکفسکی، که از خود بی‌خود می‌شم...گیج و گول...به خودم که می‌آم می‌بینم که تا کجاها باهاش سفر کرده‌ام...صریح‌ترین و بشری‌ترین احساسات آدمی را در جادویی‌ترین کلمات گفتن...و چه بی‌پروا خود را برهنه کردن در ورطهٔ بی‌امان واژه...چیزی که از توی کتاب بیرون می‌آد و می‌شینه تو عمیق‌ترین و آسیب‌پذیرترین نقطهٔ وجودت...و چنگ می‌زنه درونت‌ رو و زیر و روت می‌کنه...

بر چهرهٔ پر لک و پیس باران

می‌سایم چهره

می‌کشم انتظار

هنوز

هنوز و هنوز و هنوز

خیسم می‌کند موجاموج دریای شهر

 

پی‌نوشت: و امیدی به بازگشت سلامتی نیست اگر که این آهنگ و یا این یک پخش شود.

پی ِ پی‌نوشت: از اون شباس که می‌تونم همه‌چی رو تموم کنم...

+ نوشته شده در 2:59 توسط پوریا.
پنجشنبه 7 دی1385
در باب «ملال»

«مادرم امروز مرد، شاید هم دیروز...»

«بیگانه» آلبر کامو این‌چنین آغاز می‌شود، نه به سان تلنگری بر ذهن خواننده که مانند کشیده‌ای محکم بر گونه‌اش. اگر بخواهیم «مورسو »ی بیگانه را در یک جملهٔ کدبندی شده عرضه کنیم، شاید یکی از نتایج این‌چنین باشد: «مورسو» فردی است که به ملال زندگی گرفتار آمده‌است. اما ملال چیست؟ و ملالت‌زده کیست؟



ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:9 توسط پوریا.
سه شنبه 5 دی1385
سلام گاری کوپر! یا از کنار هم می‌گذریم

آنجا روی نيمکت نشسته بود. هر عابری که رد میشد میگفت:

 _ خداحافظ گاری کوپر!

و او شايد برطبق  يک عادت قدیمی سرش را آهسته تکان میداد و نگاه‌اش در امتداد چند گام با پاهای عابران گره می‌خورد. چندان بیعلاقه نبود که به خودش بقبولاند که گاری کوپر نيست. ميلی برای گاری کوپر بودن يا هر آنچه که راه به اين نام يا از اين نام میبرد نداشت.

...تف....

 _خداحافظ گاری کوپر!

 _خداحافظ گاری کوپر!

 _خداحافظ گاری کوپر!

و نگاهی به نيمکت انداخته‌بود.او هم روی نیمکت نشسته بود. به او نگاه کردهبود، لبخند زدهبود و گفتهبود:

 _سلام!

 با خود پنداشتهبود که آيا او اطلاعی از گاري کوپر بودن او دارد؟ شبانه روزهای پياپی. بستر لحظهها. و او حس میکرد که احتياج دارد گاری کوپر باشد، گاري کوپر باشد و سلامی بشنود و سلامی بشنواند. و بی اعتماد کتاب را به او دادهبود. کتاب را گرفتهبود و زير لب زمزمه کرده‌بود "خداحافظ گاري کوپر" و شانههايش را بالا انداخته بود.

آمد. روی نيمکت ننشست. از کنار او گذشت. او هيچ چيز نشنيد، نه سلامی، نه خداحافظی و نه گاری کوپری.

...تف...

او را بر انداز کرد که چند گام ديگر برداشت. نزديک سطل زباله ايستاد. کتابی از کيف‌اش درآورد. جلد کتاب را کند و درون سطل زباله انداخت. کتاب را ورق زد. چند گام برداشت. روی نيمکت نشست:

_سلام!

 نگاهش کرد و لبخند زد:

_سلام....

اما سلام چی؟ سلام کی؟ احساس کرد که مايل است اسم‌اش را صدا بزند. گفت:

  _...گاری کوپر!

نگاهش کرد و سرش را تکان داد، دوباره تکرار کرد:

_گاری کوپر!

ابروهايش را بالا انداخته بود و او را نگاه میکرد، چندان غير منتظره نبود که او نيز نامش را بگويد. اما اين کار را نکرد. او هم ديگر چيزی نگفت. شايد او ارتباطی با نامها نداشت. عابری رد شد:

_خداحافظ گاری کوپر!

 کسانی روی نيمکت به آهستگی سر تکان دادند.


چه‌‌ ناامید کننده است که نویسندهٔ این متن کسی است جز من...

 

 

+ نوشته شده در 2:0 توسط پوریا.
یکشنبه 3 دی1385
Fade to Black

Fade to Black

Fading...
Into the shadows
of the legend
you became.

Fading...
Into the mystery
and the romance
of your fame.

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط پوریا.
شنبه 2 دی1385
بازی شب یلدا

 بازی شب یلدا اخیراً توی وبلاگستان راه افتاده، و الناز لطف کرد و من رو به این بازی دعوت کرد. هرچند که دیر شده ولی منم خودم رو قاطی این بازی می‌کنم. من باید ۵ تا نکته‌ای رو که شما دربارهٔ من نمی‌دونید بنویسم و ۵ نفر رو هم دعوت کنم. معلومه که شاید دونستن این چیزا براتون جالب نباشه، ولی حداقل به نظرم ایدهٔ جالبی اومده، پس می‌نویسم:

0-    توی جک تعریف کردن استعداد درخشانی دارم. خوشمزه‌ترین جک‌ها رو جوری تعریف می‌کنم که طرف مقابل‌ام به یاس فلسفی برسه. برای همین معمولاً برای کسی جک نمی‌گم. در ضمن فکر نمی‌کنم هیچ‌کس به قدر من از ۱۶ آذر بدش بیاد، هر سال روز دانشجو یادم می‌آد که هنوز لیسانس‌ام رو نگرفتم. امسال هفتمین ۱۶ آذر دانشجویی من بود متاسفانه.

1-    خیلی به ندرت عصبانی می‌شم، یعنی وقتی عصبی می‌شم عموماً نمود واضح بیرونی نداره. داد و فریاد و قرمز شدن چهره و رگ گردن بالا زدن تو کارم نیست. به جاش به تنهایی پناه می‌برم و متال گوش می‌دم و سیگار می‌کشم.

2-    از بچه‌گی یکی از بزرگ‌ترین سرگرمی‌هام خوندن مجله و روزنامه بود. خورهٔ روزنامه بودم. از کیهان بچه‌ها و دانستنی‌های دبستان شروع شد، راهنمایی روزنامه‌های ورزشی هم بهش اضافه شد. دبیرستان که رفتم شاید روزی ۳ تا روزنامه‌ می‌خریدم، موسم دوم خرداد و از این سوسول بازی‌ها بود دیگه، اما سوگلی‌هام تماشاگران بود و مهر. دانشگاه که رفتم فیلم و دنیای تصویر و گلستانه و کارنامه هم اومد توی لیست‌ام. شرق مرحوم رو هم هر روز می‌خوندم، اما بعد از بسته شدن شرق دیگه هیچ‌چی نمی‌خرم و نمی‌خونم تقریباً.

3-    گدایی زیاد کردم. یه بار توی درکه در هیبت یک نابینا، چند بار هم پهن کردن بساط گدایی جلوی تلفن همگانی میدون گلها برای جور کردن سکهٔ تلفن در زمان پیش دانشگاهی رفتن. اما یک بار هم سال ۸۰ یا ۸۱ بود به گمان‌ام؛ که عصر با علی بلند شدیم از یوسف‌آباد رفتیم پارک قیطریه به صرف الواطی‌های مرسوم. وقت برگشتن فهمیدیم که جفتی روی هم ۱۲۵ تومن داریم. با ماشین بچه‌ها اومدیم تا تجریش، از تجریش تا پارک وی پیاده اومدیم و توی راه هر پلتیکی زدیم ملت بهمون پول ندادن. جلوی پارک ملت تاکسی گرفتیم و راننده با مرام ما رو تا ونک رسوند. ساعت چند؟ ۱۱:۳۰ شب، موجودی؟ دقیقاً صفر. سر ملاصدرا من نشستم لبهٔ جدول و دستم رو دراز کردم جلوی ملت، علی هم راه می‌افتاد دنبال خلق‌الله که یه پولی جور کنیم بریم خونه. آخرش یه آقای کرد خیلی خون‌گرم و لوطی مسلک با لهجه شیرین‌اش ۵۰۰ تومن بهمون داد و ما اون‌شب رسیدیم خونه، به هر ضرب و زوری بود.

4-    تا چند سال پیش متوهم بودم که یه نابغه‌ام، از چند تا تعریف اطرافیان در ایام کودکی شروع شد و با برنده شدن‌ام توی مسابقهٔ علمی مدرسه و منطقه توی دبستان شدت گرفت. اما الان چند سالی می‌شه که به شدت از این توهم بیرون اومدم.منصفانه بخوام دربارهٔ خودم قضاوت کنم اینه که همه چیزم در سطح مونده و به خاطر تنبلی وحشتناک‌ام توی هیچ‌کدوم به جایی نرسیدم، نمونه‌اش درس‌ام یا گیتار زدن‌ام.

5-    اینم بگم دیگه...از بیدار موندن توی شب خیلی لذت می‌برم، راستش فکر می‌کنم تمام خلاقیت نداشته‌ام توی شب‌ها می‌آد سراغم.

 حالا منم پاس می‌دم به اینا:

جوان پیر، الی، مریم، حسین، مازوخ

 پارلوس! می‌خوام پاس بدم به تو، بهت لینک نمی‌دم که راحت باشی.

دریانورد! اگه توی مودِ نوشتن هستی، تو هم بیا توی بازی.

Drivel  تو چی می‌گی؟ می‌آی یا نه؟

دیزی راکر! می‌دونم ماه‌هاست که درست و حسابی دغدغهٔ وبلاگ نویسی نداشتی، به هرحال هستی؟

پی نوشت: چه‌قدر به‌ام حال داد وقتی این رو دیدم...نه! توهم نزده بودم انگار.

 

+ نوشته شده در 2:11 توسط پوریا.
جمعه 1 دی1385
Lookin' for the Summer

زمستون رو همیشه دوست داشتم. قدم زدن توی سرمای زمستون، درحالی‌که یقهٔ اورکت‌ات رو بالا دادی و زیپ‌اش رو بستی و سیگاری به‌دست‌اته و اون یکی دست‌ات رو هم توی جیبت فروکردی. برف رو سر و شونه‌ات می‌شینه و سرما توی وجودت، و بی‌هدف پرسه می‌زنی توی شب‌های بلند زمستون و فرو می‌ری توی گرمای اور‌کت. زمستون و جشنواره و صف‌ وایستادن برای فیلمی که حدس می‌زنی ارزش این همه وقت گذاشتن رو نداره و معمولاً توی حدس‌ات اشتباه نمی‌کنی.  دلم تنگ شده برای شب‌های بلند زمستون دانشجویی، ولگردی‌های خیابونی‌مون توی خیابون‌های خلوت و دورهم نشستن‌های تا صبح و گپ زدن‌های شیرین و خاطره‌انگیز توی خونه‌ای که هیچ‌وقت گرم نمی‌شد انقدر که بزرگ بود. مست‌کردن‌های اون شب‌ها با الکل گندم دوتقطیرهٔ داروخانهٔ بازرگانیان توی اون نایلون سیاه معروف و چیپس و ماست و پسته خریدن و گرفتن یه بسته سیگار و نگه داشتن‌اش برای زمان مستی تا تعارف بزنی به بچه‌ها و لذت ببری ازاین شریک ‌شدن لذت‌ات با بقیه. موزیک چاقیدن‌ها و شعر خوندن‌ها و صداقتی که موقع مستی بیشتر از هر وقتی عریان می‌شد.

پاییز خوبی نداشتم، مشکلات و درگیری‌هایی که با خودم داشتم و درست در اوج این دغدغه‌های ویران کننده، از دست دادن نیمایی که همهٔ وجودش مهربونی بود و زلال صمیمیت، و منی که هنوز هم نتونستم به نبودن‌اش عادت کنم.

زمستون! من منتظرت بودم که بیای، بیای و با برف‌ات همه چیز رو بپوشونی بی هیچ تفاوت و تبعیض. دلم تنگ شده واسهٔ سیگار کشیدن زیر بارش نرم برف درحالی‌که یقهٔ اورکت رو بالا دادی، زیپش رو بستی، دست‌ات رو توی جیب‌ات مشت کردی و برف می‌باره روی سر و شونه‌هات و سفیدت می‌کنه...

پی نوشت: این رو حتماً ببینید، ویژه نامه‌ٔ فروغ در مجلهٔ اینترنتی آرش

+ نوشته شده در 14:37 توسط پوریا.