تجربهٔ عجیبیه که شب رو با کسی بگذرونی که دوره ترک دراگ رو میگذرونه، آلبوم A Deeper Kind Of Slumber تیامت Tiamat گوش بدی که تاثیر هرویین توی تک تک آهنگها و ترانههاش محسوسه...دوست دارم بدونم که این موزیک روی روان کسی که داره ترک میکنه چه بلایی میآره... وجودم رو ترس گرفته...شاید اسمِش خوف باشه...خیلی وقته های نشدم...نمیگم دلام تنگ نشده واسهٔ تجربهٔ بی مانند نشئه شدن اما دیگه نمیخوام برگردم به اون دوران...راستِش دلام تنگ شده واسهٔ نشئه کردن و ساعتی دور بودن از همهٔ تعلقات و در آغوش کشیدنِ لذت نشئهگی و رودررویی بیواسطه با دردها و شادیها، رنجها و لذت ها...ساعتی تامل کردن در ابن شتاب بیوقفهٔ دنیای دیوانهٔ دیوانهٔ دیوانه، حتی به ضرب دراگ...مواجهه با ژرفترین ترسها و تمنیات، ودرست توی ترسناکترین لحظات به خود واقعی رسیدن، همون چیزی که توی جریان سیال زندگی گم میشه. و چه چیزی وحشت انگیزتر از خودِ خودت...شاید زندگی یه ماتریکسه و تنها امر واقعی وقتیه که های شدی، شاید توهمِ نشئهگی از تمام چیزهای واقعی واقعیتر باشه و خود زندگی یه توهم باشه، یه ایلوژن...یه معتاد به دراگ اگه دراگ نباشه بیهویته، فقط وقتی که دراگ میزنه هویتاش رو پیدا میکنه. به همین خاطر میخواد که همیشه های باشه، هویت داشته باشه و پناه میبره به چیزی که بهش هویت میده...به دراگ...کاش من هم یه بار انقدر های میکردم تا اُوردُز شم و خلاص...میفهمم که چرا بَرِت و هندریکس و جاپلین و موریسون و استِیلی خودشون رو اینجوری ناکار کردن...تا ماتحتام میفهمم...حسِ غریبیه...
من از تو میمردم
اما تو زندگانیِ من بودی
در جستجوی معنای زندگانیام بیهوده دست و پا میزنم. نمیدانم که دیگر حتی معنایی برای آن خواهم یافت. تا مرز در برگرفتن آن پیش رفتم و ...
یه اتفاق! شاید یه تکون به چپ شاید یه تکون به راست.
یه اتفاق باید توی زندگیام بیفته. حالا که خودم نتونستم اون اتفاق رو به وجود بیارم باید خودش اتفاق بیفته، باید بیفته، باید. خسته و دلزده. مدام حس تنفرم عمیقتر میشه و دربرگیریش بیشتر.
امروز شاید در پایینترین نقطهٔ زندگیام ایستادهام، در مغاک ملال و خسته از روزمرهگی و روزمرگی. نیاز دارم به امید داشتن و امیدوار بودن. برای امید داشتن باید دلخوشیای داشت، هرچند کوچک، بهانههای سادهٔ خوشبختی.
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
نمیدونم به چی و به کی باید امید داشته باشم.
انگیزهام باید تغییر کردن و تغییر دان این گندابهای باشه که گرفتارم کرده. باید بتونم، من میتونم.
پر از تناقض، آرمانهایی که شاید رویای کودکانهای بیش نبود. بی قید و تعلق، هیپیوار و کارتن خواب، اسکی بالای 2500 متری سطح گه.
واقعیت تحمیل شده به من و ماتام برده. حتی این فکر که تا پیری باید این واقعیت گند رو تحمل کنم و لبخند احمقانهای بر لب به نشانهٔ کنار اومدن باهاش داشته باشم دیوانهام میکنه. هه!
تغییرت میدم یا اگه نتونستم باید خوابش رو ببینی که همینطور که گند و گه هستی بپذیرمت.
شات گانام کو؟
اتفاق! اتفاق! اتفاق! شاید یک عشق، شاید یک مرگ. بر لب جاده، یا بلند میشم و راه میافتم، نه! میدوم؛ یا درازکش. یا پوستت رو میکنم یا پوستم کنده میشه. آره رفیق! می خوام سینه سپر کنم جلوت. دارم میآم.
Don't Give in Without The Fight. I Don't Give in
هی پسر! جات خیلی خالیه. از وقتی رفتی یه جای خالی تو وجودم باقی مونده. یه تیکه از وجودم که فقط تو بلد بودی پرش کنی. هر کدوم از بچهها یه تیکههایی از وجودم هستن اما اون سهم بزرگتر که مال تو بود لخت مونده و بیصاحاب.
مسیح کوچولو! دلام تنگ شده واسهٔ خندههات، واسهٔ دندونای کج و کولهات، برای قارچ بالای پیشونیت که ایکاش جدیتر بود تا شاید از سربازی معاف میشدی. واسهٔ صدات که هرکاری میکردی باز میانداختی روی کولهت، واسهٔ ترسهات که بدون ترس نشونام میدادی و ترسهام که با ترس و لرز نشونات میدادم. واسهٔ اشکها و مشروب خوردنها و دیوان حافظ و دفتر شعرت.
از بچهگی یه همزاد داشتم که حرفهایی رو که به هیچکس نمیزدم بهش میزدم. حالا توی خلوتام تو شدی اون همزاد بچهگی. یادته اون شب که گفتی همهمون داریم آدم بزرگ میشیم و تو نمیخوای آدم بزرگ شی؟ نیما! منم خسته شدم از آدم بزرگهای دور و برم و از آدم بزرگِ خودم.
دلم لک زده واسه درد و دل کردن با تو. میخوام باشی تا بهت بگم این چند ماهه چهقدر از درون شکستهام و خالی شدم و حتی نمیتونم داغون شدنام رو نشون بدم، که اجازهٔ این کار رو ندارم که حالام به هم میخوره از این قوی بودن و فقط با تو میتونستم ضعیف باشم. میخوام باشی تا همهٔ حرفهای تلنبار شدهام رو بهت بزنم و خیالام تخت باشه که برام دنبال تبصره و پیشنهاد نیستی. تو که آدم بزرگ نیستی پسر، از یه سیارهٔ دیگه اومدی، گیرم یه سیاره نه خیلی دور.دست بالاش اینه که بعد از اینکه حسابی خودم رو پیش تو خالی کردم، وقتی همهٔ حرفهام رو زدم چند تا تیکهٔ ناب بارم میکنی و با هم بخندیم به ریش دنیا و هر چی گند و گه توش.
حالا که نیستی دیگه نمیدونم لذتهای دو نفریمون رو با کی باید تقسیم کنم. بهت بگم که شنیدن کوک شل سنج درامز Happy تریسی چپمن چه حالیم میکنه و تو تا ماتحتات بفهمی که دارم چی میگم. بشینیم و دو نفری Dire Straits گوش بدیم و انقدر ذوق کنیم تا قربون صدقهٔ مارک نافلر بریم و انقدر ریغمون درآد تا فحش ناموسی ببندیم به خیک این مردک کچل.
خستهام از این همه ادم بزرگی که دور و برم میبینم. کاش بودی نیما! کاش باز هم بودی!