Saw the gap again today
while you were begging me to stay
What is this but my reflection?
Who am I to judge and strike you down?
But you're pushing and shoving me
Still love me, you still love me, and you pushit on me you still love me, you still love me
I am somewhere I don't wanna be.
Put me somewhere I don't wanna be
Seeing someplace I don't wanna see
Never wanna see that place again
Yet when I say I might fade like a sigh if I stay
you minimize my movement anyway
I must persuade you another way
Remember I’ll always love you
as I throw you’re fucking throne away
There will be no other way
حقیقت از هر چیزی برتر است، برتر از عشق حتی.
چه باک اگر باید عشق را در مسلخ حقیقت قربانی کردن.
You! You're my mask
You're my cover, my shelter
Pay! Pay the price
Pay, for nothing's fair
چندان آسان نیست انتخاب بهترین آلبوم ِ متالیکا از میان آلبومهای Kill 'Em All تا Metallica ـ که ترجیح میدم همون Black خطابش کنم ـ ولی با قاطعیت میشه Black Album رو پختهترین اثر متالیکا دونست. آهنگ Sad But True کشمکش برانگیزترین آهنگ آلبومه. شرح نبردی درونی بین خود و خود و یا به تعبیر فرویدی جدال همیشگی ِ بین نهاد id و من ego. دیالوگهای بین ایندو که در سه verse ترانه رد و بدل میشه برای منی که مدتیه دارم با تاریکیهای وجودم روبهرو میشم متحیر کننده است. رانهٔ پلید و سیاهی که من ego رو تحت کنترل خودش داره و در مسیر تمنیاتش پیش میرونه، آنچنان حیلهگر و نیرنگبازه که ارادهٔ مخوفش رو در لایههای پوست پیازی از دلایل و احساسات ظاهری نهان میکنه تا به انگیزهٔ واقعیش پی نبرم. و حالا من با قامتی بس کوتاهتر از هیبت هیولاوش و غولآساش رودررو ایستادم، سینه به سینه، و دونه دونه نیرنگهاش رو براش رو میکنم و نشونش میدم که تا حدی تونستم دستش رو بخونم. و حال که پلیدی و تاریکی وجودم رو از سیاهی محض به تاریکـروشنا کشوندم و تا حدی میبینمش دیگه من رو مانند قبل نمیترسونه، که نیرومندم میکنه. و اکنون پلیدی من رو به اتحاد فرا میخونه تا بهش بپیوندم و از نیروی بیکرانش بهرهمند شم، نزدیکترین فاصله بین خود و خودم، آنچنان نزدیک که شاید بر روی هم منطبق شیم. و این به این معنا نیست که انسان پلید و تاریکی بشم، نه، که در این صورت من خود ِ پلیدی میشم، شر ِ مطلق، تاریکی ِ محض، نیرویی فراتر از قوانین طبیعت. اما کسی چه میدونه؟ شاید این بانگش به صلح و دوستی حیلهای مکارانهتر باشه تا همچنان فرمانده بمونه و قدرتنمایی کنه.
I'm your dreams, telling lies
I'm your reason, alibis
I'm inside open your eyes
I'm you
Sad but true
پینوشت: تا سن جادویی ۲۷ سالگی تنها کمی بیشاز یکسال در پیشه....
پینوشتتر: به جای خوندن خزعبلات نارسای من کافیه ویدیوی آهنگ رو ببینید. لحظهای که هتفیلد در کلوزآپ سیاه و سفید میخونه و میرسه به اینجا: I'm inside, open your eyes انگار که ترسناکترین موجود ِ عالم رو دیده باشه از وحشت خشکش میزنه و حس میکنی الان است که قالب تهی کنه.
پینوشتترین: اگه ترانهای با این مضمون رو بلک سبث Black Sabbath میخوند نتیجهاش با ریفهای بینظیر تونی آیومی و تخصصش توی ساختن ریف برای این مضامین باید جالب از آب درمیاومد.
گاهی یه اتفاق کوچولو، یه بازیگوشی میتونه روزت رو بسازه.
سوار مترو که میشم یه گوشهٔ خلوت میایستم و از روی یه عادت گردنام رو میچرخونم و ملت رو ورانداز میکنم تا آدمهای جالب رو نشون کنم و زیر نظر بگیرم. همینطور که سرم رو میچرخونم خیلی اتفاقی نگاهام تلاقی میکنه با نگاه دختری که روبهروم ایستاده. نگاهام رو نمیچرخونم تا دختر سرش رو میاندازه پایین. و بعد بارها برخورد نگاهام با نگاه دختر و این بار نه از روی اتفاق...تماشای خواستار بودنش در عین شرم دخترانهاش، دستپاچه شدنش و تلاشش برای صحبت با دختر کنار دستیش و نگاههای زیر چشمی که میانداخت و دزدیدن چابک چشمهاش...و دخترانه رفتار کردن یک دختر... و در آخر، وقت پیاده شدن بهش میگم که چشمهای قشنگی داره...و تمام.
گارسیا مارکز داستانی داره در مجموعهٔ «سفر بهخیر آقای رییس جمهور» به اسم «زیبای خفته در هواپیما». اینجور وقتها ناخودآگاه یاد داستان عمو گابی میافتم. زیبایی رشک برانگیز یک چهره، یک رفتار...
به او که اگرچه «نیست» اما سرشارم از «حضور»ش...
درنگی کوتاه پیرامون مفهم «نیستی». معنای «نیست» چیست؟
نخست، کس یا چیزی که «نیست» از آنرو برای ما «نیست» که خارج از حیطهٔ ادراکات محسوس ماست. ابژهٔ «نیست» را نه میبینیم نه میتوانیم بچشیم، بشنویم، ببوییم و یا لمس کنیم. از اینرو درک حسی معینی از ابژهٔ «نیست» برای ما وجود ندارد پس نمیتوانیم آن را در بعد مکان ـ زمان دریابیم، دریافتی که کلید شناخت ما از دنیای فیزیک است. چنین ابژهای تهی از مفهوم فیزیکی است و تنها در ذهن ما وجود دارد نه در دنیای بیرون و باید در پی معنای آن در ساحت متافیزیک باشیم.
ماهیت «نیستی» در متافیزیک به سان حفرههای خالی میان ابژههای موجود است، مانند بسته مکعب هرگز ناگشودهای که نمیدانیم درون آن چیست و تنها مرزهای بیرونی آن را حس میکنیم. اگر ذاتیترین جوهر ابژهٔ موجود «وجود» باشد، نیستی به معنای فقدان «وجود»، ساقط شدن از «هست» و تهی شدن از عرصهٔ «حضور» است. ابژهٔ «نیست» مفهومی وابسته به «وجود» است، هر آنچه فاقد این ذاتیترین جوهر هستی باشد در ذهن ما به «نیست» تعبیر میشود. درک ما از «نیستی» تنها به واسطهٔ «هست» ها و «هستی» های پیرامون «نیست» است و نه خود امر «نیستی». آدمی «هستی» و «هست» را میشناسد و مرز باریک اما روشنی که امور را از قلمرو «هستی» فراتر میبرد مرز بین «بود» و «نبود» است. برای ما امر تهی از معنای «هستن» تنها در محدودههای مرز بین «هست» و «نیست» تعریف پذیر است، هر آینه که امری از این مرز فراتر رود از محدودهٔ شناختپذیری خارج شده و وارد سرزمینی مرموز و تعریف نشده میشود. پیرامون ما پر است از ابژههای «نیست»، چیزهایی که زمانی وجود داشتند و اکنون از وجود تهی گشتهاند، غیبت از عرصهٔ «حضور»، حفرههای خالی از «وجود». ما توانایی تشخیص «وجود» یا عدم «وجود» امور را داریم اما این توانایی کارکردش تنها در همین مرز است. ماهیت «نیستی» بر ما ناشناخته است و امر ناشناخته بلادرنگ و ناگزیر تبدیل به مفهومی ترسناک و مرموز میشود.
هنگامی که میگوییم «او دیگر نیست» یعنی او زمانی بود، در عرصهٔ «وجود» و «هستن» او را میشناختیم. حال او وارد دنیای «نیستن» شدهاست، حریمی که ما را راهی به شناخت آن نیست. جنگلی کشف نشده، تاریک، بیصدا و بالطبع مرموز و ترسناک. پس غریب نیست اگر که هیچگاه درنیابیم معنای «او دیگر نیست».
پینوشت: هی «اروس»! راست میگفتی. از اون وقت که کتابها رو سوزوندم دارم از نو تجربهاش میکنم. اینبار زندگیشون میکنم. پینوشتتر: و حالا دخترک میخواد که براش نقش بازی کنم و شاد باشم، وقتی که به حد کافی خودش داره میکشه و نمیخواد دوستهاش رو اندهگین ببینه و نمیفهمه که چه چیز دشواری میخواد از من.