تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
جمعه 28 دی1386
ماداگاسکار

گاهی فکر می‌کنم که دارم خودم رو مجازات می‌کنم. دایماً برای زندگی کردن و نفس کشیدن دنبال چرا و دلیل‌ام. چرا نباید بی‌دلیل شاد باشم و با لذت‌های واقعی و فراوان زندگی رو‌به‌رو شم؟ چرا اصولی برای خودم تعریف کردم که باعث می‌شه برای هر کارم دلیل داشته باشم و خودم رو نسپارم به جریان هر روز زندگی؟ چی باعث می‌شه به خود دروغ گفتن اذیت‌ام کنه؟ چرا نباید حال کنم با زندگی‌ام؟ این اصول اخلاقی لعنتی دست و پام رو بسته. این حس مسئولیت و نگرانی در قبال 3-4 نفری که برام اهمیت دارن و دل‌بسته شون‌ام خورهٔ ذهن آشغال‌م شده و دست بردار نیست. نتونستم کامل در بیام از این چهارچوب لجن اخلاقی. هنوز گیرم، داشتم آزاد می‌کردم خودم‌رو که آخرین لحظه دوباره گیر افتادم. می‌خوام برگردم به جایی که بودم: جایی که نه تنها چیزی به تخم‌ام نبود که کسی هم به تخم‌ام نبود. دیگه نمی‌تونن من رو جلوتر ببرن، زورشون تا همین‌جا می‌رسید. می‌دونم که بقیه‌اش رو تنها باید برم، پس چرا دل نکَندَم؟ وقتی می‌دونم پشت همه این دویدن‌ها یه تهی، یه پوچ بی‌نهایت‌ه چرا خودم رو پرت نمی‌کنم توی این فضای خالی. معلق شدم. بیخ خِرم گیر کرده به این شاخه‌های عوضی.

پی‌نوشت: Remember I'll Always love you
As i throw your fucking throne away
There will be no other way

+ نوشته شده در 5:11 توسط پوریا.
پنجشنبه 27 دی1386
سقوط یک خود ویران‌گر

با هر بار دیدن بالا و بالاتر می‌آد توی برترین فیلم‌های عمرم، چون:

You don't understand. I could've had a class. I could've been a contender. I could've been somebody instead of a bum, which is I am…

..."جیک لاموتا" با چهره ای بادکرده شبیه تری مالوی(مارلون براندو) یِ «در بارانداز» On the Waterfront در حال نقل مونولوگ براندو رو به آینه.

"جیک" در تاریک روشنای سلول با مشت و کله می‌کوبه توی دیوار، وقتی خسته شد با ناله می‌گه: Aaah! My hand . میزانسن و نور سکانس سلول زندان نفس‌ام رو می‌گیره، حتی لازم نیست که صورت "جیک" رو ببینیم.

نیمه شب، "جیک" که معلوم‌ه داره با خودش کلنجار می‌ره می‌آد کنار "ویکی" که آسوده خوابیده و می‌شینه لبهٔ تخت:

ــ هی ویک! ویکی!/ ــ چیه؟/ ــ بیداری؟/ ــ نه! / ــ می‌شنوی؟/ ــ چیه؟/ ــ شده وقتی با هم هستیم به کس دیگه فکر کنی؟/ ویکی چشم‌هاش رو باز می‌کنه: ــ منظورت چیه؟/ ــ می‌دونی، مثل وقتی با هم می‌خوابیم./ ــ نه! هیچ‌کس. من دوست‌ت دارم./ و دوباره چشم‌هاش رو می‌بنده. "جیک": ــ چی شد که اون حرف‌رو راجع به "جانیرو" گفتی؟/ ــ چی گفتم؟/ ــ گفتی اون خوش قیافه است./ ــ من تاحالا قیافه‌اش رو ندیدم.

سکانس عنوان‌بندی آغاز فیلم، رقص پا و تمرین "جیک" روی رینگ پیش از مسابقه، محصور شده بین طناب‌های رینگ و بقیه‌ای که پشت لایه‌ای از مه و غبار نامریی شدن تماشاش ‌می‌کنن. شغل بعدی ِ "جیک" هم روی استیج می‌گذره، یک شومن. "جیک" عاشق روی استیج موندن‌ه.

"جیک" و برادرش "جویی" (جو پشی) نشسته‌اند توی اتاق. "جیک" به "جویی":

ــ می‌دونی چی اعصاب‌م رو خرد می‌کنه؟ دست‌هام./ ــ دست‌هات؟ چشه؟/ ــ دست‌های من کوچولوئه. مثل دست ِ دخترهاست.

بعد "جیک" از "جویی" می‌خواد که با مشت بکوبه توی صورت‌ش. اصرار "جیک" و امتناع "جویی". بازی «جو پشی» من رو یاد 10 سال بعد از این صحنه می‌ندازه: سکانس Am I Funny توی «رفقای خوب» Good Fellas.

بازی "دنیرو" ی «گاو خشم‌گین» بهتره یا "پاچینو" ی « بعد از ظهر سگی» Dog Day Afternoon؟

داستان سقوط و خود ویران‌گری. در سینما تنها «بیلیارد باز» The Hustler با بازی «پل نیومن» از حیث نشان دادن داستان یک بازنده،. و «پدرخوانده» Godfather در شکوه و جلال و کامل بودن شانه به شانهٔ «گاو خشم‌گین» می‌آد.

پی‌نوشت: نوستالژی به سبک عامه پسند: ژول ورن.

+ نوشته شده در 2:46 توسط پوریا.
سه شنبه 25 دی1386
سونات یک مرد خوب

 

The Lives of Others

از اون‌جایی که بیش‌تر در اتاق‌ام فیلم می‌بینم، حین تماشا ناخواسته به سمت آنتالپی ِ حداکثر می‌رم. دراز می‌کشم روی تخت یا چمبره می‌زنم و تکیه می‌دم به جایی که مثل یه رفیق قرص و محکم پشت‌م بمونه. این حالت تنها وقتی به هم می‌خوره که از لحاظ حسی درگیر فیلم شم. پس سیخ می‌شینم و پلک هم نمی‌زنم یا خم می‌شم رو به جلو و زل می‌زنم به گوشت و پوست تصویری که از مانیتور می‌آد بیرون. «زندگی دیگران»  ""Das Leben Der Andren  چند بار من رو از آنتالپی حداکثر خارج کرد، با مامور "ویسلر" ی که حتی با وجود "گئورگ" نویسنده و معشوقه‌اش"کریستا ماریا" ی بازیگر، محور حسی فیلم‌ه و اوج‌ آن تماشای چهره‌اش است هنگام استراق سونات پیانویی که "گئورگ" پس از خودکشی دوست و پدرخواندهٔ هنری‌اش می‌نوازد و پایانی مانند پایان داستان کوتاه در بهترین و به‌هنگام‌ترین وقت ممکن.

پی‌نوشت: چه‌قدر اتفاقی است که فیلم در سال 1984 آغاز می‌شه؟ یاد کتاب معروف جرج ارول می‌ندازه آدم رو...

+ نوشته شده در 0:37 توسط پوریا.
دوشنبه 24 دی1386
سفر به انتهای شب

این روزها و شب‌ها، در رخوت حاصل از بی‌کاری و سرما برگشته‌ام به لذت‌هایی که سرخوشانه حال‌م رو خوب می‌کنه. می‌نشینم در "اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است" و تک و توک فیلمی می‌بینم و موزیک می‌چاقم و در خلوتی خاموش می‌لولم. با سکوت اثیری و سکون خلسه آور شب، خودم می‌شم و قلقلک دغدغه و بی‌دغدغه‌گی. سرشت دنیای من شبیه خون‌آشام‌هاست که با فرارسیدن شب نفس می‌کشه و پرسه می‌زنه در گوشه‌های دنج ذهن‌م... من پیوندی ناگسستنی با شب دارم.

+ نوشته شده در 1:30 توسط پوریا.
چهارشنبه 19 دی1386
مورسو
از یه هزارتوی بی در و پیکر به یه هزارتوی بی‌پدر مادر.

پی‌نوشت: هم پارلوس برگشت هم Broken Pencil

پی‌نوشت‌تر: واپسین نفس را کشید، جان داد و مرد، چیزی درون‌ام.

+ نوشته شده در 2:1 توسط پوریا.
پنجشنبه 6 دی1386
Lithium

سه بار نزدیک بود گریه کنم امروز، دو بار به خاطر اکبر رادی.

تک‌تک آهنگ‌های نیروانا رو می بلعم.

پی‌نوشت: و تباهی آغاز یافت...

+ نوشته شده در 22:22 توسط پوریا.