«مشمئز کننده» گویاترین واژه برای توصیف اتمسفر غالب در محیطهای هنری و شبهروشنفکری است که به آن برخوردهام. هنرمندان و روشنفکران محترم به گالری و نمایشگاه میروند تا با یک چشم روند بالیدن هنرمند عزیزی را شاهد باشند و چشم دیگرشان را بدوزند به سینه و کپل خانمهای هنرمند و هنردوست. در این میانه اگر هم آشنایی ببینند پس از بلغور حفظیجات سطحی آنتلکتوئلیشان، رشتهٔ کلام سر از بحثهای خاله زنکی و صفحه گذاشتن در میآورد.
پنهان کردن حقارت و پستی تفکر پشت نقاب هنر و روشنفکری همان اندازه مهوع است که آن جوانک تازه حشری بسیجی تمام عقدههای سرکوب شدهٔ جنسیاش را در پس خشونت و سادیسمی زنآزار به نمایش میگذارد.
آشفته بساطی است برادر بساط مدعیان کوتولهٔ روشنفکری ابتر و ناقص ما.
ــ با این حساب ـ میدانم از این فرمولها خوشتان نمیآید ـ شما یک نویسندهٔ اومانیست هستید.
ــ خب. میخواهید خرگرا یا مورچهگرا باشم. خب من دارم راجع به آدم حرف میزنم.*
"فروغ" شعر و دفتر «تولدی دیگر» رو تقدیم کرد به ا.گ. که مدتها طول کشید تا فهمیدم ا.گ. همون "ابراهیم گلستان"ه، صدایی که در شروع ِ مستند «خانه سیاه است» میگه:«دنیا زشتی کم ندارد .زشتی های دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آن ها دیده بسته بود .اما آدمی چاره ساز است». "گلستان" پیش از انقلاب چند فیلم مستند و داستانی هم ساخته که از قرار معروفترینش «خشت و آینه» است. فیلمهای "گلستان" رو ندیدم. ۴ سال پیش «اسرار گنج درهٔ جنی» رو خوندم. داستان کسل کننده و استعاری قدرت گرفتن تصادفی آدمی که اتفاقی گنجی در دهات کورهٔ پشت کوهش پیدا میکنه و مابقی ماجرا، که به زحمت تمومش کردم و باعث شد دنبال باقی کارهای قلمی نویسنده نگردم. تعدادی از کارهای عکاسی مرحوم "کاوه گلستان" و چند ترجمهٔ "لیلی گلستان" از "رومن گاری" و «مجموعهٔ هنرهای تجسمی معاصر» و نقدهای پراکندهای که گوشه و کنار بر کتاب «نوشتن با دوربین» میخوندم میشه کل آشناییام با خانوادهٔ گلستان. با این همه همیشه "ابراهیم گلستان" برای من آدم محترمی محسوب میشد، بیشتر و غالباً به خاطر رابطهٔ خاص و الهام بخشش با "فروغ". "فروغ"ی که تا دفتر «عصیان» بیشتر زنی شاعر بود با شعرهایی زنانه، با آشنایی با "گلستان" و در «تولدی دیگر» تبدیل میشه به شاعری زن. شاعری که نه زنانه بودن که زنانهگی پررنگترین بعد شعری کارش بود، و شعرهاش فارغ از جنسیت به طرزی هولناک انسانی بود.
"گلستان" الان ۸۵ ساله است و تا جایی که میدونم تا بهحال هیچ مستندی در هیچ جا از گلستان دربارهٔ رابطهٔ اثیری و اسرار آمیزش با "فروغ" منتشر نشده و "گلستان" دربارهٔ این بخش مهم زندگیاش سکوتی معنادار ـ دست کم در عرصهٔ عمومی ـ اختیار کرده. نمیدونم چهقدر وقت هست تا یکی از تاثیر گذارترین آدمها در زندگی و شعر "فروغ" سکوتش رو دربارهٔ فروغ بشکونه. امیدوارم "گلستان" حالا که مصممه این فصل زندگیش رو ناگفته بذاره گوشهٔ دنجی از کتابخونهاش یادگاری از اون دوران نگه داشته باشه تا منبعی دست اول از زندگی "فروغ" به یادگار بمونه. یادگاری موثق و مستند از یکی از تاثیر گذارترین، منحصر به فردترین و الهام بخشترین رابطههای ادبیات معاصر.
*: از گفتگوی م. یزدانی خرم با ابراهیم گلستان، شمارهٔ ۳۲ هفته نامهٔ شهروند امروز
پینوشت: خب! "فروغ" و "پریس هیلتون" از نظر من یه فرقهایی با هم دارند. پس منظورم از ناگفتههای "گلستان" چیزهایی از این قبیل( + ) نیست. «یک هفته با شاملو» روز نوشتهای "مهدی اخوان لنگرودی" بر سفر "شاملو" و "آیدا" به اتریش نمونهٔ خوبیه برای چیزی که منظورمه از ناگفتهها.