مینگرم به طوفانهایی که گذراندهام. میاندیشم به امواج سهمگین در راه. نیک که مینگرم این بالا و پایینها، این در هم شکستنها و باز برخاستنها همیشه همراهام بوده، منحنی سینوسی. گریزی نیست و گزیری هم. از سرنوشت حرف نمیزنم، از مسیر پیش رو سخن میگویم. نبرد شب و روز، تیرگی و روشنی، جدالِ خیر و شر، نبردی دایمی، ازلی، ابدی. در هم شکستن روح و ذره ذره شدن وجود و سقوط در مغاک تاریکی، پناه بردن به تنهایی و عرق ریزان جان و به تدریج نفس گرفتن و برخاستن و آغاز تجربهای دیگر. و با از سر گذراندن هر تجربه تنهاتر میشوم در دنیایی که سیزیف وار به دوش میکشم صلیبام را تا جلجتا...

با همین اجرای لایو Ice از Camel می خوام فرار کنم، از همه چیزهای درد آور، از همهٔ اونهایی که رنجام میدن با دوست داشتنشون...
پینوشت: پیمان! کجایی پسر؟
رییس! من اینجا موندنیام. تو بزن بیرون از اینجا. آب سرد کن رو پرت کن توی شیشه و فرار کن به دشت باز و افق روبهرو، جایی که دست هیچکس بهت نرسه. رییس! تو منی، فرار کن از این زندان لعنتی که پرستا راچد و دکتر سماواتیهاش عوض شکنجه لبخند میزنن و زیر زبونت رو هم چک میکنن تا مطمئن شن قرصهای رنگی خوشگل رو قورت دادی. من اما دستام رو میکنم توی مخام و پرتاش میکنم بیرون و از دستاش خلاص میشم حتی اگه بمونم اینجا. من موندنیام رییس! تو فرار کن! فرار کن! فرار کن رییس!
پینوشت: رفت بالای سکوی بتنی:« به یاد خدا باشید، اشتباه کاران متلاشی میشوند.» و یه قدم برداشت به جلو: « مهندس مملکت بودم». با یه لحن تئاتری میگفت، من تحسیناش کردم.
پینوشتتر: سوهانک! تنها ارتفاع سر حالام میاره.
پینوشتترین: دیشب، طبقهٔ هشتم، بنگ!
سرشت من بی آنکه خود بدانم خونریز است و زخم زننده. تشنهٔ خونام، مجذوب زخم، چرک. پرسه میزنم، در کمین مینشینم و در هوا بو میکشم. چونان درندهای وحشی، خون آشام. خون تازه را بو میکشم، جانور زخمی را. از من حذر کن...
من...پینک فلوید...لایو...پمپی...خاطره... فرشید...مدهوش...سرمست...نشئه...مات...مبهوت...سیگاری...کانسپچوال...ویرانههای باستانی...حضور...تاریخ...چشم اعصار... Echoes ...پلک باز...3 دقیقه...نفسهای سنگین...صلسم آیا؟...ریش ریک رایت...شناور...وارستهگی...زیر دریا...ژرفا...سکوتی عمیق... بالا به سطح...تلاطم...جاناتان مرغ دریایی...باد و موج و آفتاب...حرکت در عین آرامش...بطئی...پرواز... افق...توقف زمان... بیکران...مواجهه...ابدیت...کشف...نبوغ…
... A Saucerful Of Secretتصویر...ایماژ...چشم بستن...تخیل...هرج و مرج محض...غوغای بینظمی...کثرت...زایش...هارمونی...زیبایی...تعادل...آرامشی با شکوه...مواج...حرکت...وحدت...نیک میسون...رکابی مشکی...درامز... خسته...کلافه...عمیق...داستان کیهان... موسیقی جان انسان...رنج آفرینش.
پینوشت: تا مدتهابه تقلید از میسون سبیل میگذاشتم.
پینوشتتر: این پست تحت تاثیر این لایو هم بوده...
این روزها و اینجا، در فرصت کوتاه سیگار کشیدنها در میان میلگرد و آهن و بتن ِ سرد و صلب و خاکستری، میان همهٔ نشانههای تکراری و خالی از شور و حرکت زندگی، به تماشای دو یاکریم مینشینم که هر روز آرام و بیتوجه به هیاهوی دور و بر ذره ذره، خاشاک به خاشاک، شاخه شاخه روی هم میگذارند برای ساختن لانهای، آشیانهای؛ و در وقت خستهگی سر بر روی شانهٔ هم میگذارند و در آغوش دیگری آرام میجویند، ساکت و بیصدا. تنها گاهی صدایی از بال گشودنشان نشانهای است بر بودنشان، دلخوشی من میان این همه سردی تیرهٔ خالی و تهی از معنای زیستن.
در پیام میدوی و من از تمام دربهای پشتی دنيا میگريزم
و زير چراغ فرعیترين خيابان شهرم، به يك بوسه به تو خيانت میكنم...
و از لگدمال ولگردان شبانه میميرم!
بی آنكه گفته باشم...دوستت دارم...
.
.
.
آه! اگر اين ساعت سر وقت بيدارم نكند!...
Written by = Zakie با سپاس از Pôî§ôN