در مواجهه با نبودنها و نیستهاست که ارزش بودنها و هستها بر ما نمایان میشود. باید با تمام وجود، به تنهایی و در تنهایی بایستیم در برابر نبودنها تا به درکی تازه از بودنها برسیم.
در نهایت هر آشنایی فرصت تازهای برای شناخت از خود و آگاهی به درون است. در آشنایی تامل باید کرد، نه توقف. همواره باید در راه بود، پرسهای دایمی. باید خود را سپرد به گردش مسیر متلاطم زندگی و شدنها. شتاب نباید کرد، مسیر را نباید تغییر داد. باید همراه شد و تجربه کرد راه را، مسیر ناشناختهای که در پیش ِ پایمان گشوده شدهاست. شتابِ نابههنگام و تغییر بیجهت فرصت تجربه تازه و لذت کشف را از ما دریغ میدارد.
از میان تجربهٔ مسیرهای بکر است که به درکی از حقیقت و زیبایی میرسیم. هرچند جاده سنگلاخ باشد و تجربه تلخ، اما سرانجام ِ کار ما را شناختی تازه و فهمی عمیقتر از زیبایی میبخشد که در آن روح و جانمان پوست میاندازد و به هیاتی بزرگتر و نوتر در میآید. غیات زندگی نیز همین است: پوست اندازی روح و جان از راه تجربهٔ مسیرهای ناشناخته و نرفته.
پینوشت: سونات مهتاب...تو نیمهٔ شب...پوووففف...

بالاخره یه نفر پیدا شد که بشه باهاش از سامورایی ِ ملویل گفت و لذتهاش...از جف کاستلو که پیش از تنها گذاشتن قناریاش در اون خلوت شگفت انگیز رو به آینه دستی به ظرافت به لبهٔ کلاهش میکشه و صافش میکنه...که چرا آدم میکشه...از چشمهای سرد و غمگینش...دختر پیانیسته و مرگی که کاستلو انتخاب میکنه...
امشب دلام میخواد پست بذارم. بهونهاش میتونه این فیلم باشه، یا پلی لیست امشبام یا هرچیز این شب تاریک و خلوت...
