مهشید: از همون سیلی، از همون خشونت بیدلیل بود که دلام شکست. خوار و ذلیل شدم.
سماواتی: مرد ایرونی همینه. جون به جونش کنی عادت کرده به زور گفتن.
ترم ۴ بود به گمونام که اون نمایش رو اجرا کردیم. مدتها بود که جمعه عصرها جلساتی میگذاشتیم و دغدغهها و خرده بحثهای روشنفکری مطرح میکردیم. فرشید و امیرحسین هم هر هفته میاومدند تو خوابگاه کاوه به صرف گفتگو و چای و سیگار و گاهی بالاگرفتن مجادلهها. امیرحسین دایم از تز تئاتر درمانی ِ چیستا یثربی تعریف میکرد و در موقعیت قرار گرفتن. من و نیما گفتیم چرا حالا که تنور تئاتر درمانی داغه نچسبونیم. فیلمنامهٔ «هامون» نیما رو زیر و رو کردیم تا قطعهای که قابلیت اجرای مستقل داشت پیدا کردیم: فصل ِ مراجعهٔ مهشید به دکتر سماواتی. محسن رو راضی کردیم تا «دکتر سماواتی» بشه، نیما شد «حمید هامون» و «مهشید» موند برای من که از اول طی کرده بودم کارگردان منام. برای اینکه شاهکارمون لو نره یک هفته توی حیاط تمرین میکردیم و میزانسن و دیالوگ و خندههای نیما و مسخره بازیهاش و یخ بودن محسن.
جمعهٔ بعدی که رسید پیش ازشروع جلسه اعلام کردیم که یه قطعه از «هامون» رو میخواهیم باز اجرا کنیم. لوکیشنِ مطب میز چوبی ناهار خوریمون بود. خیلی جدی و اتو کشیده اجرامون رو شروع کردیم. بعضی انگار که تو برادوی نشستن و بعضی پوزخند بر لب حاصل کارمون رو تماشا میکردند. رسیدیم به خاطرهٔ مهشید از اولین خشونت ِ هامون. نیما روبهروم ایستاده بود و ازم میپرسید که کجا بودم و من کنارش میزدم و سربالا پاسخ میدادم که...تق! نیمایی که توی تمرینها کشیدهای آروم توی گوشام مینواخت با تمام قدرتاش خوابوند تو صورتام. زل زدم توی چشمهاش. در کسری از ثانیه نیما از خنده پیچید به خودش. با خندهٔ نیما، بچهها ـ تماشاگران هم منفجر شدند. هرچند نیما بالاخره خودش رو جمع کرد ولی مگه میشد نمایش رو جمع کرد؟ هر دیالوگی که میگفت به یاد کشیدهاش خندهاش میگرفت. یکی دو دقیقهٔ اول تلاش کردم که خیلی ریلکس ادامه بدم اما دیگه قبول کردم که کار از خرک در رفته و وا دادم. نیما خندهاش که میگرفت دیگه مهار کردنش ناممکن بود. نمایش رو تموم کردیم و دوباره سرجامون نشستیم و نیما همچنان میخندید.
«مرادبیگ»، «مدرس»، « رضا»ی «خانهٔ سبز» و همیشه سبز، آقا گرگهٔ «کاغذ بیخط». اما خسرو شکیبایی برای من و خیلیها همیشه «حمید هامون» بود. یادت بهخیر «هامون»! یادت بهخیر مرد! بدرود!
خالی میشم وقتی آخر پلی لیست St. Anger کرت کوبین همراه پوریا و درامز و بیس و گیتار تمام خشمشون رو با نعره پرت میکنن بیرون از Territorial Pissings. خالیتر از وقتی که همین اتفاق با Reborn و نعرهٔ گلو پارهکُن مادِرفاکر ِ کوری تیلور ِ Stone Sour میافته و یا Schism و The Grudge مینارد جیمز و غولی به نام Tool که عنصری به نام خشم ِ سهمگین ِ درون هدایتشون کرده برای خلق این دو آهنگ.
پینوشت: دلام عاشقیت میخواد، از نوع بامداد خماریاش...
پینوشتتر: یکی پیدا نمیشه پک کنسرتو پیانوهای این مردک بتهوون رو برام هدیه بگیره؟
پینوشتترین: وقتی نمیخوام حرف بزنم، رو میآرم به مسخره بازی یا چکشی حرف میزنم که طرف بگرخه. هر دو شیوه جواب میده، کسی در این حالت نمیتونه از گارد بستهای که گرفتم رد شه، u know ؟
پی ِ پینوشتترین: مرسی فرشید! این Bad Boys Blue من رو میبره به شبهای ۱۴-۱۵ سال پیش. کاستش رو سالها بود که گم کرده بودم...
جنس ناب سینماست وقتی وکیل ریدن اشنایدر در کنتراست نور و تاریکی از اصل عدم قطعیت و اون یارو آلمانیه و اینشتین خطابه میگه و از مفهوم اتفاقها و علم و شک و واقعیت اراجیف میبافه. خود سینماست نمای سابژکتیو پایین اومدن آسانسور بعد از خبر مرگ دوریس. عکسهای زنده و سیالِ سیاه و سفید و مجموعهای دلنشین از سونات پیانوهای بتهوون...مردی که آنجا نبود!
پینوشت: خوبه که این یارو برگشته، حتی اگه فکر کنه داره میمیره.
پینوشتتر: نمیشد هلند و اسپانیا شریکی یورو 08 رو ببرن؟
باید میدویدم وسط سن، از محاصرهٔ پلیسها رد میشدم و خودم رو میرسوندم پیش ِ تو...تشنج، کلافهگی، خشم...حلقهای که دور گردنم تنگ و تنگتر میشد. پدر لئون! بذار برات اعتراف کنم، بگم که متاسفام. متاسفام که ماچیسمو گیرت انداخته میون جایی که بهش تعلق نداری و تنها کسی که میتونه همکلومت شه ادواردوی فرصت طلب و زیرکه. داشتم خفه میشدم از اینکه نمیتونستم به کلنل پرز وقتی پشت پرچین توی بلندگو هوار میکشید شلیک کنم. نمیفهمیدم چرا همه نشسته بودن و چشم دوخته بودن به سن، انگار که دارن نمایش تماشا میکنن و نمیدیدن که خودشون درست وسط معرکهان؟ لئون! حالا باید تاوان بدی. تاوان ِ ماچیسمو...
پینوشت: نگهداشتن رو بلد نیستم. " جایی دارم بروم، جایی ندارم بمانم"...