«زنِ باهوش امور جاودانی را از راه اشراق بهتر از مرد درمییابد...مردی که چنین اندیشههایی را درک کند، از زندگی خود بدان مایه میدهد. اما زن برای زندگی خود از آن مایه میگیرد: آن را جذب میکند، نمیآفریند.»*
پیشنوشت: همه چیز از جایی شروع شد که امروز صبح پیرمرد خراط بچههای کوه آلپ رو دیدم که لوسین میرفت پیشش و خراطی یاد میگرفت که برای دنی کشتی ِ چوبی پر از حیوانات بسازه تا آنت از راه برسه و از خشم کشتی رو بشکونه. پیرمرد کلبهای تنها و تک افتاده در جنگل داشت و انبوهِ ریش سفید و نگاهی نافذ و مهربان. خودش بود، امروز صبح دیدمش که اومده بود شهر دیوانهٔ دیوانه.
تا به امروز تنها به کارکرد ایمان فکر کرده بودم، پناهگاه و سرپناهی امن تا آدمی در سختترین و بحرانیترین ناملایمات در آن آرام گیرد و از مهلکه جان به دربرد. امروز اما برای اولین بار از زاویهای دیگر نگریستم: به چه میشود ایمان داشت؟
سالهاست بتِ خدا را شکستهام، موجودِ آگاه و باشعور خالق و (یا) ناظر و (یا) حاکم هستی را. ایمان را در دوست داشتن میجستم اما هنگامی که شکنندهگی و آسیب پذیر بودنام در دوست داشتن را دیدم تلاش کردم از دوست داشتن عبور کنم و به چیزی درونیتر چنگ بزنم، و به خود رسیدم. خدای خویش شدم و ایمانام شد موجود جنبندهٔ درونام. هرچند که مدتی از دوست داشتن گذر کردم اما کامل از وادی دوست داشتن از سرزمین عشق پا بیرون نگذاردم. یک پا بیرون و یک پا درون، مردد و سرگشته و حیران در آستانهٔ گذر از عشق، گذر از دوست داشتن. امروز دیدم که دیگر به هیچ چیز ایمان ندارم، حتی باور به درون، چه همیشه زاینده نیست، درونی که گاهی به خواب میرود و راهی ِ سطحام میکند. حقیقتی هم که دم از ایمان بهش میزدم آنچنان مفهوم بیدر و پیکر و گسترده و در عین حال مبهم و مهآلودهای است که نمیتوانم خواستار بودناش را با ایماناش همسان بدانم.
ماهیت ایمان چیست؟ به چه باید ایمان داشت؟ چه چیز باید ساخت؟ چه چیز آن اندازه جاودانه و زاینده و پهناور است که برای سراسر عمر بهش ایمان داشت؟
از آرامش، از غنودن بیزارم. باید به چیزی ایمان داشته باشم که خود آشوب باشد و تلاطم و حرکت. نه! منبع آرامش نمیخواهم.
چه میماند؟ خلآ ، تهی، پوچی...سیزیفی که مدتهاست فلسفهٔ زندگیام شده. مردی بیایمان، مردی که نگاه روشنبیناش از کالبد گیتی میگذرد و روح ِ پوچ ِ آن را به تماشا مینشیند و دارای آن تیزبینی که این پوچی و بیهودهگی، این همه برای هیچ را نیش طنز هستی میپندارد و از آن و بر آن خندهها میزند. آه! که اگر ایمانی داشتم...
*: ژان کریستف، رومن رولان، م. ا. بهآذین
پینوشت: «هفت» دیگر منتشر نخواهد شد. (+)
پینوشتتر: Kill To Get Crimson آلبوم اخیر مارک نافلر همون چیزیه که باید باشه: زیبا، شخصی، دوست داشتنی، صمیمی، با یه آلبوم کاور اساسی... خود نافلر کچل خودمونه...
پینوشتترین: از میرزا (+)
آنگاه که به پوچی ِ هستی پی بردی، دو راه در پیش داری: چون یک تراژدی با پوچی روبهرو بشی یا به سان یک کمدی. اما مگر جز این است که هر امر پوچ از آنجا که بیهوده مینماید در نهایت امری است خندهآور و مضحک، مانند هر امر بیهودهٔ دیگر؟
پینوشت: آقای پرویز شهبازی نازنین! گلایه نمیکنیم که این چند سال چرا همه کار کردید الا ساختن فیلم خودتان و ما را در انتظار یک نفس عمیق دیگر گذاشتید. روز شماری میکنیم برای اکران کار جدیدتان که باید ۲۱ عیار باشد،میدانید که؟ سلام گرم مرا به کامران برسانید. چاکریم!
پینوشتتر: «این نیز بگذرد...» تنها قانون حاکم بر دنیاست.
خب! حس میکنم برای یک دگرگونی آماده میشوم. بعد از یک ماه سکون و توقف، یک ماه نفس تازه کردن و آسودن در خنکایِ سایهسار درختی در عرق ریز ِ گرمای تابستان، حال انگار که تمام جانام برمیخیزد و دوباره به راه میافتد. نیاز به تغییر را در خود میبینم و حس میکنم. زمینه را بی اینکه حتی خود بفهمم فراهم کردهام. همه چیز مهیای دگرگونیای است که انتظارش را میکشم.به تمامی آمادهام که این چرخ را سر ِ باز ایستادن نیست.
محاله وقتی همهٔ وجودم Rajaz کمل رو گوش میده یادِ اولین روز نیفته. غروبی که عصرش رفتیم کافهٔ توی ویلا و جدایی تحمل ناپذیری که نیم ساعت بعد من رو برگردوند پیشت...غروب رو از پنجرهٔ اتاقت یادم نمیره...گرگ و میش و تکاپوی شب و روز در اتاقِ بینور ِ تو...

دوست بینوای من! خطایی نابخشودنیتر از بزدلی نیست. و تو انقدر بزدلی که حتی ارادهٔ مبارزه نداری و از کارزار میگریزی. نه فقط با کرختی تن دادی و روح رام و مطیعت وا داده که خودت آتش بیار معرکه شدی، میدمی در کوس مصیبتِ خودت، به جای سرشاخ شدن با دردسر ِ پیش ِ رو، پیشاپیش خودت رو ـ از رویِ ترسی که ارادهات رو فلج کرده ـ انداختی در سرازیری و تا خرخره رفتی در لجنی که بسا بیشترش محصول دستان و ذهن ِ فاجعه پردازی است که متخصص مبدل کردن هر مانعِ ریز و درشته به یک فاجعهٔ محتوم. ترسو! نومیدم میکنی که دستِ کم در این وضعیتِ نیمه تراژیک ـ نیمه کمیک قریحهٔ طنز و سرشتی ریشخند کننده هم نداری. وقتی حتی به خودت هم نمیتونی بخندی چهطور میخوای به دنیا بخندی؟ دوست بیچارهٔ من! تا به کی ای خوبآلوده جان و تن؟
پینوشت: چهجوری باید بیان کنم احساسام رو از شنیدن Mirage کیتارو در ۵ بامداد؟ کلمهای وجود داره؟