دریا به جرعهای که تو از چاه خوردهای حسادت میکند

مسافر کوچولو رو دیدم امشب آقای اگزوپری...میترسیدم سرم رو بچرخونم که وقتی برگردم ببینم مار حلقه زده دور مچ پاش...همونجور که «سبحان الله» رو نشونام داد: همه چی! نه هیچی.
نمیدونم باید آرزو کنم تا انقدر بزرگ نشی که پوستت تنگ شه یا باید آرزو کنم که خودم قد بکشم و برسم به تو؟...ایکاش...
اگه بری پویش...فکر کن...فقط ۲-۳ نفر که حتی نمیدونن...اما با بودنت...بخشنده باش دختر! خیلی مونده تا غروب...
پینوشت:از بامداد +
پینوشتتر: وقتی میخوای به بقیه چیزی رو بدی که خودت داری دنبالش میگردی هم به فاک میری هم به فاک میدی!