تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
دوشنبه 10 تیر1387
St. Anger

خالی می‌شم وقتی آخر  پلی لیست St. Anger کرت کوبین همراه پوریا و درامز و بیس و گیتار تمام خشم‌شون رو با نعره پرت می‌کنن بیرون از Territorial Pissings. خالی‌تر از وقتی که همین اتفاق با Reborn و نعرهٔ گلو پاره‌کُن مادِرفاکر ِ کوری تیلور ِ Stone Sour می‌افته و یا Schism و The Grudge مینارد جیمز و غولی به نام Tool که عنصری به نام خشم ِ سهمگین ِ درون هدایت‌شون کرده برای خلق این دو آهنگ.

پی‌نوشت: دل‌ام عاشقیت می‌خواد، از نوع بامداد خماری‌اش...

پی‌نوشت‌تر: یکی پیدا نمی‌شه پک کنسرتو پیانوهای این مردک بتهوون رو برام هدیه بگیره؟

پی‌نوشت‌ترین: وقتی نمی‌خوام حرف بزنم، رو می‌آرم به مسخره بازی یا چکشی حرف می‌زنم که طرف بگرخه. هر دو شیوه جواب می‌ده، کسی در این حالت نمی‌تونه از گارد بسته‌ای که گرفتم رد شه، u know ؟

+ نوشته شده در 21:50 توسط پوریا.
دوشنبه 10 تیر1387
The Man Who Wasn't There

جنس ناب سینماست وقتی وکیل ریدن اشنایدر در کنتراست نور و تاریکی از اصل عدم قطعیت و اون یارو آلمانیه و اینشتین خطابه می‌گه و از مفهوم اتفاق‌ها و علم و شک و واقعیت اراجیف می‌بافه. خود سینماست نمای سابژکتیو پایین اومدن آسانسور بعد از خبر مرگ دوریس. عکس‌های زنده و سیالِ سیاه و سفید و مجموعه‌ای دلنشین از سونات پیانوهای بتهوون...مردی که آنجا نبود!

پی‌نوشت: خوبه که این یارو برگشته، حتی اگه فکر کنه داره می‌میره.

پی‌نوشت‌تر: نمی‌شد هلند و اسپانیا شریکی یورو 08 رو ببرن؟

+ نوشته شده در 1:11 توسط پوریا.
چهارشنبه 5 تیر1387
پ...لئون!

باید می‌دویدم وسط سن، از محاصرهٔ پلیس‌ها رد می‌شدم و خودم رو می‌رسوندم پیش ِ تو...تشنج، کلافه‌گی، خشم...حلقه‌ای که دور گردن‌م تنگ و تنگ‌تر می‌شد. پدر لئون! بذار برات اعتراف کنم، بگم که متاسف‌ام. متاسف‌ام که ماچیسمو گیرت انداخته میون جایی که به‌ش تعلق نداری و تنها کسی که می‌تونه هم‌کلوم‌ت شه ادواردوی فرصت طلب و زیرک‌ه. داشتم خفه می‌شدم از این‌که نمی‌تونستم به کلنل پرز وقتی پشت پرچین توی بلندگو هوار می‌کشید شلیک کنم. نمی‌فهمیدم چرا همه نشسته بودن و چشم دوخته بودن به سن، انگار که دارن نمایش تماشا می‌کنن و نمی‌دیدن که خودشون درست وسط معرکه‌ان؟ لئون! حالا باید تاوان بدی. تاوان ِ ماچیسمو...

پی‌نوشت: نگه‌داشتن رو بلد نیستم. " جایی دارم بروم، جایی ندارم بمانم"...

+ نوشته شده در 23:49 توسط پوریا.
پنجشنبه 30 خرداد1387
Coming of Age

در مواجهه با نبودن‌ها و نیست‌هاست  که ارزش بودن‌ها و هست‌ها بر ما نمایان می‌شود. باید با تمام وجود، به تنهایی و در تنهایی بایستیم در برابر نبودن‌ها تا به درکی تازه از بودن‌ها برسیم.

در نهایت هر آشنایی فرصت تازه‌ای برای شناخت از خود و آگاهی به درون است. در آشنایی تامل باید کرد، نه توقف. همواره باید در راه بود، پرسه‌ای دایمی. باید خود را سپرد به گردش مسیر متلاطم زندگی و شدن‌ها. شتاب نباید کرد، مسیر را نباید تغییر داد. باید همراه شد و تجربه کرد راه را، مسیر ناشناخته‌ای که در پیش ِ پایمان گشوده شده‌است. شتابِ نابه‌هنگام و تغییر بی‌جهت فرصت تجربه‌ تازه و لذت کشف را از ما دریغ می‌دارد.

از میان تجربهٔ مسیرهای بکر است که به درکی از حقیقت و زیبایی می‌رسیم. هرچند جاده سنگلاخ باشد و تجربه تلخ، اما سرانجام ِ کار ما را شناختی تازه و فهمی عمیق‌تر از زیبایی می‌بخشد که در آن روح و جان‌مان پوست می‌اندازد و به هیاتی بزرگتر و نوتر در می‌آید. غیات زندگی نیز همین است: پوست اندازی روح و جان‌ از راه تجربهٔ مسیرهای ناشناخته و نرفته.

پی‌نوشت: سونات مهتاب...تو نیمهٔ شب...پوووف‌ف‌ف...

+ نوشته شده در 1:7 توسط پوریا.
چهارشنبه 22 خرداد1387
سامورایی

بالاخره یه نفر پیدا شد که بشه باهاش از سامورایی ِ ملویل گفت و لذت‌هاش...از جف کاستلو که پیش از تنها گذاشتن قناری‌اش در اون خلوت شگفت انگیز رو به آینه دستی به ظرافت به لبهٔ کلاه‌ش می‌کشه و صاف‌ش می‌کنه...که چرا آدم می‌کشه...از چشم‌های سرد و غمگین‌ش...دختر پیانیست‌ه و مرگی که کاستلو انتخاب می‌کنه...

+ نوشته شده در 2:28 توسط پوریا.
شنبه 11 خرداد1387
Forgotten
خراباتی ترین آهنگ عالم
Forgotten
by Joe Satriani
باید بتونم.
+ نوشته شده در 0:17 توسط پوریا.
جمعه 10 خرداد1387
رُزباد



سال‌هاست که می‌پندارم هیچ حسی ندارم و سال‌هاست که حس‌هایم را زندگی می‌کنم.

+ نوشته شده در 1:14 توسط پوریا.
جمعه 3 خرداد1387
Anima
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله‌ای است...

اگر این اندازه خودم رو به فروغ نزدیک می‌بینم شاید که آنیمای درون‌ام زیادی پر قدرته...
 
+ نوشته شده در 3:2 توسط پوریا.
چهارشنبه 1 خرداد1387
Thousand Years

امشب دل‌ام می‌خواد پست بذارم. بهونه‌اش می‌تونه این فیلم باشه، یا پلی لیست امشب‌ام یا هرچیز این شب تاریک و خلوت...


+ نوشته شده در 1:59 توسط پوریا.
جمعه 20 اردیبهشت1387
Finding Beauty in Dissonance

زن!

به آب می ماند یا به خورشید. بزرگ و بخشنده، بی‌کران، جاری و روان. نور را در چنگ نباید گرفت، آب را در مشت. باید درخت بود و قد برکشید و تنومند شد با نوری در آسمان بالا و آبی در خاک پایین.
خدایی است که می‌پرستی. ستایش‌اش می‌کنی به آفریننده‌گی و نیرومندی و به وحشت می افتی هنگامی که به کوچکی و ناتوانی‌ات در محضرش آگاهی.
به سان ضجهُ گیتاری است که مو بر تن راست می‌کند.
موجودی اثیری! زخم می‌زنی بر پیکر و جان‌اش، بیش دردش می‌دهی و او بر تو خواهان‌تر می‌شود.
و من! می‌گریزم از زن و هر کجا زنی در انتظار. چون افعی زخم می‌زنم و از وحشت بر خود می‌لرزم.
ممنونم! ممنونم که وارد تنهایی‌ام نمی‌شی. ممنونم که عاشق بودن رو بلدی و دردت رو فریاد نمی‌زنی. که می‌ذاری تا چشم‌ها و فکرت در سکوت از زخم‌هات بگه تا شاید نوازش ِ دستی مرهم گذار...
پی نوشت: گاهی شنیدن گیتار نیل یانگ Neil Young برای Dead Manدلیل زندگی‌ه...
پی‌نوشت‌تر: بهترین قسمت‌ش خاموش کردن چراغ‌های آشپزخونه بود...
پی‌نوشت‌ترین: خوبه که بی‌خود چنگ نمی‌زنیم تا نگه‌ش داریم.

+ نوشته شده در 23:18 توسط پوریا.
جمعه 13 اردیبهشت1387
Stationary Traveller


در دوقدمی سرش رو بالا کرد بی این‌که من رو ببینه که مثل سایه از کنارش رد شدم...

پی‌نوشت: همینه! خیلی وقت‌ها سرمون پایینه و تلاش می‌کنیم موبایل‌اش رو بگیریم غافل از این‌که داره از کنارمون رد می‌شه، کافیه یه نگاه بندازیم به دور و بر.

پی‌نوشت‌تر: کاری که توی تمام این مدت انجام دادی...

+ نوشته شده در 0:16 توسط پوریا.
جمعه 30 فروردین1387
Up And Down

می‌نگرم به طوفان‌هایی که گذرانده‌ام. می‌اندیشم به امواج سهمگین در راه. نیک که می‌نگرم این بالا و پایین‌ها، این در هم شکستن‌ها و باز برخاستن‌ها همیشه همراه‌ام بوده، منحنی سینوسی. گریزی نیست و گزیری هم. از سرنوشت حرف نمی‌زنم، از مسیر پیش رو سخن می‌گویم. نبرد شب و روز، تیرگی و روشنی، جدالِ خیر و شر، نبردی دایمی، ازلی، ابدی. در هم شکستن روح و ذره ذره شدن وجود و سقوط در مغاک تاریکی، پناه بردن به تنهایی و عرق ریزان جان و به تدریج نفس گرفتن و برخاستن و آغاز تجربه‌ای دیگر. و با از سر گذراندن هر تجربه تنهاتر می‌شوم در دنیایی که سیزیف وار به دوش می‌کشم صلیب‌ام را تا جلجتا...

+ نوشته شده در 22:29 توسط پوریا.
شنبه 24 فروردین1387
Darkness

جادوی سکوت و تاریکی شب مسحورم می‌کنه. در شب، در آرامشِ پر تلاطمِ آن جان می‌دهم...
+ نوشته شده در 5:7 توسط پوریا.
جمعه 23 فروردین1387
Like Dying In The Sun

با همین اجرای لایو Ice از Camel می خوام فرار کنم، از همه چیزهای درد آور، از همهٔ اون‌هایی که رنج‌ام می‌دن با دوست داشتن‌شون...

پی‌نوشت: پیمان! کجایی پسر؟

+ نوشته شده در 1:45 توسط پوریا.
سه شنبه 13 فروردین1387
فاخته

رییس! من این‌جا موندنی‌ام. تو بزن بیرون از این‌جا. آب سرد کن رو پرت کن توی شیشه و فرار کن به دشت باز و افق روبه‌رو، جایی که دست هیچ‌کس به‌ت نرسه. رییس! تو منی، فرار کن از این زندان لعنتی که پرستا راچد و دکتر سماواتی‌هاش عوض شکنجه لبخند می‌زنن و زیر زبون‌ت رو هم چک می‌کنن تا مطمئن شن قرص‌های رنگی خوشگل رو قورت دادی. من اما دست‌ام رو می‌کنم توی مخ‌ام و پرت‌اش می‌کنم بیرون و از دست‌اش خلاص می‌شم حتی اگه بمونم این‌جا. من موندنی‌ام رییس! تو فرار کن! فرار کن! فرار کن رییس!

پی‌نوشت‌: رفت بالای سکوی بتنی:« به یاد خدا باشید، اشتباه کاران متلاشی می‌شوند.» و یه قدم برداشت به جلو: « مهندس مملکت بودم». با یه لحن تئاتری می‌گفت، من تحسین‌اش کردم.

پی‌نوشت‌تر: سوهانک! تنها ارتفاع سر حال‌ام میاره.

پی‌نوشت‌ترین: دیشب، طبقهٔ هشتم، بنگ!

+ نوشته شده در 14:21 توسط پوریا.
دوشنبه 12 فروردین1387
Of Wolf And Man

سرشت من بی آن‌که خود بدانم خون‌ریز است و زخم زننده. تشنهٔ خون‌ام، مجذوب زخم، چرک. پرسه می‌زنم، در کمین می‌نشینم و در هوا بو می‌کشم. چونان درنده‌ای وحشی، خون آشام. خون تازه را بو می‌کشم، جانور زخمی را. از من حذر کن...

+ نوشته شده در 4:49 توسط پوریا.
جمعه 9 فروردین1387
انسانی، بسا انسانی

من...پینک فلوید...لایو...پمپی...خاطره... فرشید...مدهوش...سرمست...نشئه...مات...مبهوت...سیگاری...کانسپچوال...ویرانه‌های باستانی...حضور...تاریخ...چشم اعصار... Echoes ...پلک باز...3 دقیقه...نفس‌های سنگین...صلسم آیا؟...ریش ریک رایت...شناور...وارسته‌گی...زیر دریا...ژرفا...سکوتی عمیق... بالا به سطح...تلاطم...جاناتان مرغ دریایی...باد و موج و آفتاب...حرکت در عین آرامش...بطئی...پرواز... افق...توقف زمان... بی‌کران...مواجهه...ابدیت...کشف...نبوغ

... A Saucerful Of Secretتصویر...ایماژ...چشم بستن...تخیل...هرج و مرج محض...غوغای بی‌نظمی...کثرت...زایش...هارمونی...زیبایی...تعادل...آرامشی با شکوه...مواج...حرکت...وحدت...نیک میسون...رکابی مشکی...درامز... خسته...کلافه...عمیق...داستان کیهان... موسیقی جان انسان...رنج آفرینش.

پی‌نوشت: تا مدت‌هابه تقلید از میسون سبیل می‌گذاشتم.

پی‌نوشت‌تر: این پست تحت تاثیر این لایو هم بوده...

+ نوشته شده در 2:43 توسط پوریا.
دوشنبه 5 فروردین1387
این روزها

این روزها و این‌جا، در فرصت کوتاه سیگار کشیدن‌ها در میان میلگرد و آهن و بتن ِ سرد و صلب و خاکستری، میان همهٔ نشانه‌های تکراری و خالی از شور و حرکت زندگی، به تماشای دو یاکریم می‌نشینم که هر روز آرام و بی‌توجه به هیاهوی دور و بر ذره ذره، خاشاک به خاشاک، شاخه شاخه روی هم می‌گذارند برای ساختن لانه‌ای، آشیانه‌ای؛ و در وقت خسته‌گی سر بر روی شانهٔ هم می‌گذارند و در آغوش دیگری آرام می‌جویند، ساکت و بی‌صدا. تنها گاهی صدایی از بال گشودن‌شان نشانه‌ای است بر بودن‌شان، دل‌خوشی من میان این همه سردی تیرهٔ خالی و تهی از معنای زیستن.

+ نوشته شده در 23:34 توسط پوریا.
یکشنبه 4 فروردین1387
"Requiem for a dream"

در پی‌‌ام می‌دوی و من از تمام درب‌های پشتی دنيا می‌گريزم

و زير چراغ فرعی‌ترين خيابان شهرم، به يك بوسه به تو خيانت می‌كنم...

 و از لگدمال ولگردان شبانه می‌ميرم!

 

بی آن‌كه گفته باشم...دوستت دارم...

.

.

.

آه! اگر اين ساعت سر وقت بيدارم نكند!...

 Written by = Zakie با سپاس از Pôî§ôN

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط پوریا.
یکشنبه 26 اسفند1386
Circle
اخلاق مرد
+ نوشته شده در 2:23 توسط پوریا.
پنجشنبه 4 بهمن1386
شهر در دست کوتوله‌ها

«مشمئز کننده» گویاترین واژه برای توصیف اتمسفر غالب در محیط‌های هنری و شبه‌روشن‌فکری است که به آن برخورده‌ام. هنرمندان و روشن‌فکران محترم به گالری و نمایش‌گاه می‌روند تا با یک چشم روند بالیدن هنرمند عزیزی را شاهد باشند و چشم دیگرشان را بدوزند به سینه و کپل خانم‌های هنرمند و هنردوست. در این میانه اگر هم آشنایی ببینند پس از بلغور حفظی‌جات سطحی آنتلکتوئلی‌شان، رشتهٔ کلام سر از بحث‌های خاله زنکی و صفحه گذاشتن در می‌آورد.

پنهان کردن حقارت و پستی تفکر پشت نقاب هنر و روشن‌فکری همان اندازه مهوع است که آن جوانک تازه حشری بسیجی تمام عقده‌های سرکوب شدهٔ جنسی‌اش را در پس خشونت و سادیسمی زن‌آزار به نمایش می‌گذارد.

آشفته بساطی است برادر بساط مدعیان کوتولهٔ روشن‌فکری ابتر و ناقص ما.

+ نوشته شده در 20:31 توسط پوریا.
سه شنبه 2 بهمن1386
سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی

ــ با این حساب ـ می‌دانم از این فرمول‌ها خوشتان نمی‌آید ـ شما یک نویسندهٔ اومانیست هستید.

ــ خب. می‌خواهید خرگرا یا مورچه‌گرا باشم. خب من دارم راجع به آدم حرف می‌زنم.*

 

"فروغ" شعر و دفتر «تولدی دیگر» رو تقدیم کرد به ا.گ. که مدت‌ها طول کشید تا فهمیدم ا.گ. همون "ابراهیم گلستان"‌ه، صدایی که در شروع ِ مستند «خانه سیاه است» می‌گه:«دنیا زشتی کم ندارد .زشتی های دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آن ها دیده بسته بود .اما آدمی چاره ساز است». "گلستان" پیش از انقلاب چند فیلم مستند و داستانی هم ساخته که از قرار معروف‌ترین‌ش «خشت و آینه» است. فیلم‌های "گلستان" رو ندیدم. ۴ سال پیش «اسرار گنج درهٔ جنی» رو خوندم. داستان کسل کننده و استعاری قدرت گرفتن تصادفی آدمی که اتفاقی گنجی در دهات کورهٔ پشت کوه‌ش پیدا می‌کنه و مابقی ماجرا، که به زحمت تموم‌ش کردم و باعث شد دنبال باقی کارهای قلمی نویسنده نگردم. تعدادی از کارهای عکاسی مرحوم "کاوه گلستان" و چند ترجمهٔ "لیلی گلستان" از "رومن گاری" و «مجموعهٔ هنرهای تجسمی معاصر» و نقدهای پراکنده‌ای که گوشه و کنار بر کتاب «نوشتن با دوربین» می‌خوندم می‌شه کل آشنایی‌ام با خانوادهٔ گلستان. با این همه همیشه "ابراهیم گلستان" برای من آدم محترمی محسوب می‌شد، بیش‌تر و غالباً به خاطر رابطهٔ خاص و الهام بخش‌ش با "فروغ". "فروغ"ی که تا دفتر «عصیان» بیش‌تر زن‌ی شاعر بود با شعرهایی زنانه، با آشنایی با "گلستان" و در «تولدی دیگر» تبدیل می‌شه به شاعری زن. شاعری که نه زنانه بودن که زنانه‌گی پررنگ‌ترین بعد شعری کارش بود، و شعرهاش فارغ از جنسیت به طرزی هول‌ناک انسانی بود.

"گلستان" الان ۸۵ ساله است و تا جایی که می‌دونم تا به‌حال هیچ مستندی در هیچ جا از گلستان دربارهٔ رابطهٔ اثیری و اسرار آمیزش با "فروغ" منتشر نشده و "گلستان" دربارهٔ این بخش مهم زندگی‌اش سکوتی معنادار ـ دست کم در عرصهٔ عمومی ـ اختیار کرده. نمی‌دونم چه‌قدر وقت هست تا یکی از تاثیر گذارترین آدم‌ها در زندگی و شعر "فروغ" سکوت‌ش رو دربارهٔ فروغ بشکونه. امیدوارم "گلستان" حالا که مصمم‌ه این فصل زندگی‌ش رو ناگفته بذاره گوشه‌ٔ دنجی از کتاب‌خونه‌اش یادگاری از اون دوران نگه داشته باشه تا منبعی دست اول از زندگی "فروغ" به یادگار بمونه. یادگاری موثق و مستند از یکی از تاثیر گذارترین، منحصر به فردترین و الهام بخش‌ترین رابطه‌های ادبیات معاصر.

 

*: از گفتگوی م. یزدانی خرم با ابراهیم گلستان، شمارهٔ ۳۲ هفته نامهٔ شهروند امروز 

پی‌نوشت: خب! "فروغ" و "پریس هیلتون" از نظر من یه فرق‌هایی با هم دارند. پس منظورم از ناگفته‌های "گلستان" چیزهایی از این قبیل( + ) نیست. «یک هفته با شاملو» روز نوشت‌های "مهدی اخوان لنگرودی" بر سفر "شاملو" و "آیدا" به اتریش نمونهٔ خوبی‌ه برای چیزی که منظورم‌ه از ناگفته‌ها.

+ نوشته شده در 2:45 توسط پوریا.
جمعه 28 دی1386
ماداگاسکار

گاهی فکر می‌کنم که دارم خودم رو مجازات می‌کنم. دایماً برای زندگی کردن و نفس کشیدن دنبال چرا و دلیل‌ام. چرا نباید بی‌دلیل شاد باشم و با لذت‌های واقعی و فراوان زندگی رو‌به‌رو شم؟ چرا اصولی برای خودم تعریف کردم که باعث می‌شه برای هر کارم دلیل داشته باشم و خودم رو نسپارم به جریان هر روز زندگی؟ چی باعث می‌شه به خود دروغ گفتن اذیت‌ام کنه؟ چرا نباید حال کنم با زندگی‌ام؟ این اصول اخلاقی لعنتی دست و پام رو بسته. این حس مسئولیت و نگرانی در قبال 3-4 نفری که برام اهمیت دارن و دل‌بسته شون‌ام خورهٔ ذهن آشغال‌م شده و دست بردار نیست. نتونستم کامل در بیام از این چهارچوب لجن اخلاقی. هنوز گیرم، داشتم آزاد می‌کردم خودم‌رو که آخرین لحظه دوباره گیر افتادم. می‌خوام برگردم به جایی که بودم: جایی که نه تنها چیزی به تخم‌ام نبود که کسی هم به تخم‌ام نبود. دیگه نمی‌تونن من رو جلوتر ببرن، زورشون تا همین‌جا می‌رسید. می‌دونم که بقیه‌اش رو تنها باید برم، پس چرا دل نکَندَم؟ وقتی می‌دونم پشت همه این دویدن‌ها یه تهی، یه پوچ بی‌نهایت‌ه چرا خودم رو پرت نمی‌کنم توی این فضای خالی. معلق شدم. بیخ خِرم گیر کرده به این شاخه‌های عوضی.

پی‌نوشت: Remember I'll Always love you
As i throw your fucking throne away
There will be no other way

+ نوشته شده در 5:11 توسط پوریا.
پنجشنبه 27 دی1386
سقوط یک خود ویران‌گر

با هر بار دیدن بالا و بالاتر می‌آد توی برترین فیلم‌های عمرم، چون:

You don't understand. I could've had a class. I could've been a contender. I could've been somebody instead of a bum, which is I am…

..."جیک لاموتا" با چهره ای بادکرده شبیه تری مالوی(مارلون براندو) یِ «در بارانداز» On the Waterfront در حال نقل مونولوگ براندو رو به آینه.

"جیک" در تاریک روشنای سلول با مشت و کله می‌کوبه توی دیوار، وقتی خسته شد با ناله می‌گه: Aaah! My hand . میزانسن و نور سکانس سلول زندان نفس‌ام رو می‌گیره، حتی لازم نیست که صورت "جیک" رو ببینیم.

نیمه شب، "جیک" که معلوم‌ه داره با خودش کلنجار می‌ره می‌آد کنار "ویکی" که آسوده خوابیده و می‌شینه لبهٔ تخت:

ــ هی ویک! ویکی!/ ــ چیه؟/ ــ بیداری؟/ ــ نه! / ــ می‌شنوی؟/ ــ چیه؟/ ــ شده وقتی با هم هستیم به کس دیگه فکر کنی؟/ ویکی چشم‌هاش رو باز می‌کنه: ــ منظورت چیه؟/ ــ می‌دونی، مثل وقتی با هم می‌خوابیم./ ــ نه! هیچ‌کس. من دوست‌ت دارم./ و دوباره چشم‌هاش رو می‌بنده. "جیک": ــ چی شد که اون حرف‌رو راجع به "جانیرو" گفتی؟/ ــ چی گفتم؟/ ــ گفتی اون خوش قیافه است./ ــ من تاحالا قیافه‌اش رو ندیدم.

سکانس عنوان‌بندی آغاز فیلم، رقص پا و تمرین "جیک" روی رینگ پیش از مسابقه، محصور شده بین طناب‌های رینگ و بقیه‌ای که پشت لایه‌ای از مه و غبار نامریی شدن تماشاش ‌می‌کنن. شغل بعدی ِ "جیک" هم روی استیج می‌گذره، یک شومن. "جیک" عاشق روی استیج موندن‌ه.

"جیک" و برادرش "جویی" (جو پشی) نشسته‌اند توی اتاق. "جیک" به "جویی":

ــ می‌دونی چی اعصاب‌م رو خرد می‌کنه؟ دست‌هام./ ــ دست‌هات؟ چشه؟/ ــ دست‌های من کوچولوئه. مثل دست ِ دخترهاست.

بعد "جیک" از "جویی" می‌خواد که با مشت بکوبه توی صورت‌ش. اصرار "جیک" و امتناع "جویی". بازی «جو پشی» من رو یاد 10 سال بعد از این صحنه می‌ندازه: سکانس Am I Funny توی «رفقای خوب» Good Fellas.

بازی "دنیرو" ی «گاو خشم‌گین» بهتره یا "پاچینو" ی « بعد از ظهر سگی» Dog Day Afternoon؟

داستان سقوط و خود ویران‌گری. در سینما تنها «بیلیارد باز» The Hustler با بازی «پل نیومن» از حیث نشان دادن داستان یک بازنده،. و «پدرخوانده» Godfather در شکوه و جلال و کامل بودن شانه به شانهٔ «گاو خشم‌گین» می‌آد.

پی‌نوشت: نوستالژی به سبک عامه پسند: ژول ورن.

+ نوشته شده در 2:46 توسط پوریا.
سه شنبه 25 دی1386
سونات یک مرد خوب

 

The Lives of Others

از اون‌جایی که بیش‌تر در اتاق‌ام فیلم می‌بینم، حین تماشا ناخواسته به سمت آنتالپی ِ حداکثر می‌رم. دراز می‌کشم روی تخت یا چمبره می‌زنم و تکیه می‌دم به جایی که مثل یه رفیق قرص و محکم پشت‌م بمونه. این حالت تنها وقتی به هم می‌خوره که از لحاظ حسی درگیر فیلم شم. پس سیخ می‌شینم و پلک هم نمی‌زنم یا خم می‌شم رو به جلو و زل می‌زنم به گوشت و پوست تصویری که از مانیتور می‌آد بیرون. «زندگی دیگران»  ""Das Leben Der Andren  چند بار من رو از آنتالپی حداکثر خارج کرد، با مامور "ویسلر" ی که حتی با وجود "گئورگ" نویسنده و معشوقه‌اش"کریستا ماریا" ی بازیگر، محور حسی فیلم‌ه و اوج‌ آن تماشای چهره‌اش است هنگام استراق سونات پیانویی که "گئورگ" پس از خودکشی دوست و پدرخواندهٔ هنری‌اش می‌نوازد و پایانی مانند پایان داستان کوتاه در بهترین و به‌هنگام‌ترین وقت ممکن.

پی‌نوشت: چه‌قدر اتفاقی است که فیلم در سال 1984 آغاز می‌شه؟ یاد کتاب معروف جرج ارول می‌ندازه آدم رو...

+ نوشته شده در 0:37 توسط پوریا.
دوشنبه 24 دی1386
سفر به انتهای شب

این روزها و شب‌ها، در رخوت حاصل از بی‌کاری و سرما برگشته‌ام به لذت‌هایی که سرخوشانه حال‌م رو خوب می‌کنه. می‌نشینم در "اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است" و تک و توک فیلمی می‌بینم و موزیک می‌چاقم و در خلوتی خاموش می‌لولم. با سکوت اثیری و سکون خلسه آور شب، خودم می‌شم و قلقلک دغدغه و بی‌دغدغه‌گی. سرشت دنیای من شبیه خون‌آشام‌هاست که با فرارسیدن شب نفس می‌کشه و پرسه می‌زنه در گوشه‌های دنج ذهن‌م... من پیوندی ناگسستنی با شب دارم.

+ نوشته شده در 1:30 توسط پوریا.
چهارشنبه 19 دی1386
مورسو
از یه هزارتوی بی در و پیکر به یه هزارتوی بی‌پدر مادر.

پی‌نوشت: هم پارلوس برگشت هم Broken Pencil

پی‌نوشت‌تر: واپسین نفس را کشید، جان داد و مرد، چیزی درون‌ام.

+ نوشته شده در 2:1 توسط پوریا.
پنجشنبه 6 دی1386
Lithium

سه بار نزدیک بود گریه کنم امروز، دو بار به خاطر اکبر رادی.

تک‌تک آهنگ‌های نیروانا رو می بلعم.

پی‌نوشت: و تباهی آغاز یافت...

+ نوشته شده در 22:22 توسط پوریا.
چهارشنبه 28 آذر1386
Pushing ME Down

Saw the gap again today
while you were begging me to stay

What is this but my reflection?
Who am I to judge and strike you down?

But you're pushing and shoving me

Still love me, you still love me, and you pushit on me you still love me, you still love me

I am somewhere I don't wanna be.
Put me somewhere I don't wanna be

Seeing someplace I don't wanna see
Never wanna see that place again

 

Yet when I say I might fade like a sigh if I stay
you minimize my movement anyway
I must persuade you another way

Remember I’ll always love you
as I throw you’re fucking throne away
There will be no other way

پی‌نوشت: هی! من کندم، شما هم بکشید بیرون لطفا. هرگونه آشنایی با هر نوع موجود دوپایی رو منکر می‌شم. می‌فهمی؟ می‌فهمید؟ I Wanna go inside, deep inside

+ نوشته شده در 1:20 توسط پوریا.
جمعه 23 آذر1386
ابراهیم

حقیقت از هر چیزی برتر است، برتر از عشق حتی.

 

چه باک اگر باید عشق را در مسلخ حقیقت قربانی کردن.


پی‌نوشت: دل‌ام «هامون» می‌خواد...
پی‌نوشت‌تر: تم «پدرخوانده» نینو روتا رو دوست دارم. «پدر‌خوانده» هم میون اون همه آدم تنها بود...

+ نوشته شده در 2:50 توسط پوریا.
چهارشنبه 21 آذر1386
Sad but True

You! You're my mask

You're my cover, my shelter

Pay! Pay the price

Pay, for nothing's fair

چندان آسان نیست انتخاب بهترین آلبوم ِ متالیکا از میان آلبوم‌های Kill 'Em All  تا Metallica ـ که ترجیح می‌دم همون Black خطاب‌ش کنم ـ ولی با قاطعیت می‌شه Black Album رو پخته‌ترین اثر متالیکا دونست. آهنگ Sad But True کشمکش برانگیزترین آهنگ آلبومه. شرح نبردی درونی بین خود و خود و یا به تعبیر فرویدی جدال همیشگی ِ بین نهاد id و من ego. دیالوگ‌های بین این‌دو که در سه verse ترانه رد و بدل می‌شه برای منی که مدتیه دارم با تاریکی‌های وجودم رو‌به‌رو می‌شم متحیر کننده است. رانهٔ پلید و سیاهی که من ego رو تحت کنترل خودش داره و در مسیر تمنیات‌ش پیش می‌رونه، ‌آن‌چنان حیله‌گر و نیرنگ‌بازه که ارادهٔ مخوف‌ش رو در لایه‌های پوست پیازی از دلایل و احساسات ظاهری نهان می‌کنه تا به انگیزهٔ واقعی‌ش پی نبرم. و حالا من با قامتی بس کوتاه‌تر از هیبت هیولاوش و غول‌آساش رودررو ایستادم، سینه به سینه، و دونه دونه نیرنگ‌هاش رو براش رو می‌کنم و نشون‌ش می‌دم که تا حدی تونستم دست‌ش رو بخونم. و حال که پلیدی و تاریکی وجودم رو از سیاهی محض به تاریک‌ـ‌روشنا کشوندم و تا حدی می‌بینم‌ش دیگه من رو مانند قبل نمی‌ترسونه، که نیرومندم می‌کنه. و اکنون پلیدی من رو به اتحاد فرا می‌خونه تا به‌ش بپیوندم و از نیروی بی‌کران‌ش بهره‌مند شم، نزدیکترین فاصله بین خود و خودم، آن‌چنان نزدیک که شاید بر روی هم منطبق شیم. و این به این معنا نیست که انسان پلید و تاریکی بشم، نه، که در این صورت من خود ِ پلیدی می‌شم، شر ِ مطلق، تاریکی ِ محض، نیرویی فراتر از قوانین طبیعت. اما کسی چه می‌دونه؟ شاید این بانگ‌ش به صلح و دوستی حیله‌ای مکارانه‌تر باشه تا همچنان فرمان‌ده بمونه و قدرت‌نمایی کنه.

I'm your dreams, telling lies

I'm your reason, alibis

I'm inside open your eyes

I'm you

Sad but true

پی‌نوشت: تا سن جادویی ۲۷ سالگی تنها کمی بیش‌از یک‌سال در پیشه....

پی‌نوشت‌تر: به جای خوندن خزعبلات نارسای من کافیه ویدیوی آهنگ رو ببینید. لحظه‌ای که هتفیلد در کلوز‌آپ سیاه و سفید می‌خونه و می‌رسه به اینجا: I'm inside, open your eyes  انگار که ترس‌ناک‌ترین موجود ِ عالم رو دیده باشه از وحشت خشک‌ش می‌زنه و حس می‌کنی الان‌ است که قالب تهی کنه.

پی‌نوشت‌ترین: اگه ترانه‌ای با این مضمون رو بلک سبث Black Sabbath می‌خوند نتیجه‌اش با ریف‌های بی‌نظیر تونی آیومی و تخصص‌ش توی ساختن ریف برای این مضامین باید جالب از آب درمی‌اومد.

+ نوشته شده در 21:5 توسط پوریا.
پنجشنبه 15 آذر1386
صید قزل آلا در مترو

گاهی یه اتفاق کوچولو، یه بازیگوشی می‌تونه روزت رو بسازه.

سوار مترو که می‌شم یه گوشهٔ خلوت می‌ایستم و از روی یه عادت گردن‌ام رو می‌چرخونم و ملت رو ورانداز می‌کنم تا آدم‌های جالب رو نشون کنم و زیر نظر بگیرم. همین‌طور که سرم رو می‌چرخونم خیلی اتفاقی نگاه‌ام تلاقی می‌کنه با نگاه دختری که رو‌به‌روم ایستاده. نگاه‌ام رو نمی‌چرخونم تا دختر سرش رو می‌اندازه پایین. و بعد بارها برخورد نگاه‌ام با نگاه دختر و این بار نه از روی اتفاق...تماشای خواستار بودن‌ش در عین شرم دخترانه‌اش، دستپاچه شدن‌ش و تلاش‌ش برای صحبت با دختر کنار دستی‌ش و نگاه‌های زیر چشمی که می‌انداخت و دزدیدن چابک چشم‌هاش‌...و دخترانه رفتار کردن یک دختر... و در آخر، وقت پیاده شدن به‌ش می‌گم که چشم‌های قشنگی داره...و تمام.

گارسیا مارکز داستانی داره در مجموعهٔ «سفر به‌خیر آقای رییس جمهور» به اسم «زیبای خفته در هواپیما». این‌جور وقت‌ها ناخودآگاه یاد داستان عمو گابی می‌افتم. زیبایی رشک برانگیز یک چهره، یک رفتار...

+ نوشته شده در 18:1 توسط پوریا.
جمعه 9 آذر1386
در باب «نیستی»
 

به او که اگرچه «نیست» اما سرشارم از «حضور»ش...

درنگی کوتاه پیرامون مفهم «نیستی». معنای «نیست» چیست؟

نخست، کس یا چیزی که «نیست» از آن‌رو برای ما «نیست» که خارج از حیطهٔ ادراکات محسوس ماست. ابژهٔ «نیست» را نه می‌بینیم نه می‌توانیم بچشیم، بشنویم، ببوییم و یا لمس کنیم. از این‌رو درک حسی معینی از ابژهٔ «نیست» برای ما وجود ندارد پس نمی‌توانیم آن را در بعد مکان ـ زمان دریابیم، دریافتی که کلید شناخت ما از دنیای فیزیک است. چنین ابژه‌ای تهی از مفهوم فیزیکی است و تنها در ذهن ما وجود دارد نه در دنیای بیرون و باید در پی معنای آن در ساحت متافیزیک باشیم.

ماهیت «نیستی» در متافیزیک به سان حفره‌های خالی میان ابژه‌های موجود است، مانند بسته مکعب هرگز ناگشوده‌ای که نمی‌دانیم درون آن چیست و تنها مرزهای بیرونی آن را حس می‌کنیم. اگر ذاتی‌ترین جوهر ابژهٔ موجود «وجود» باشد، نیستی به معنای فقدان «وجود»، ساقط شدن از «هست» و تهی شدن از عرصهٔ «حضور» است. ابژهٔ «نیست» مفهومی وابسته به «وجود» است، هر آن‌چه فاقد این ذاتی‌ترین جوهر هستی باشد در ذهن ما به «نیست» تعبیر می‌شود. درک ما از «نیستی» تنها به واسطهٔ «هست» ها و «هستی» های پیرامون «نیست» است و نه خود امر «نیستی». آدمی «هستی» و «هست» را می‌شناسد و مرز باریک اما روشنی که امور را از قلمرو «هستی» فراتر می‌برد مرز بین «بود» و «نبود» است. برای ما امر تهی از معنای «هستن» تنها در محدوده‌های مرز بین «هست» و «نیست» تعریف پذیر است، هر آینه که امری از این مرز فراتر رود از محدودهٔ شناخت‌پذیری خارج شده و وارد سرزمینی مرموز و تعریف نشده می‌شود. پیرامون ما پر است از ابژه‌های «نیست»، چیزهایی که زمانی وجود داشتند و اکنون از وجود تهی گشته‌اند، غیبت از عرصهٔ «حضور»، حفره‌های خالی از «وجود». ما توانایی تشخیص «وجود» یا عدم «وجود» امور را داریم اما این توانایی کارکردش تنها در همین مرز است. ماهیت «نیستی» بر ما ناشناخته است و امر ناشناخته بلادرنگ و ناگزیر تبدیل به مفهومی ترس‌ناک و مرموز می‌شود.


هنگامی که می‌گوییم «او دیگر نیست» یعنی او زمانی بود، در عرصهٔ «وجود» و «هستن» او را می‌شناختیم. حال او وارد دنیای «نیستن» شده‌است، حریمی که ما را راهی به شناخت آن نیست. جنگلی کشف نشده، تاریک، بی‌صدا و بالطبع مرموز و ترس‌ناک. پس غریب نیست اگر که هیچ‌گاه درنیابیم معنای «او دیگر نیست».

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط پوریا.
دوشنبه 5 آذر1386
Through the Never
بهتر از من می‌دونه که اگه بگه « آره » همه چیزشو از دست می‌ده؛ همهٔ خودش رو، روح سودایی‌اش رو، جان آزادش رو. ولی حتی این دونستن انگیزه‌ای نیست برای « نه » گفتن.
تنها کافیه بدونه با « نه » گفتن‌ش حتی یک چیز رو به دست می‌آره، یک چیز کوچک شاید در مقیاس شادی‌ای زودپا و ناپایدار، یک دل‌خوشی. اما این هم ازش دریغ شد.
دخترک می‌دونه اگه بگه « نه » دیگه چیزی رو از دست نمی‌ده ولی در مقابل چیزی به دست نمی‌آره و این به قدری کرخت‌ش می‌کنه تا نگه « نه » و نگفتن‌ش رو به مثابه « آره» بگیرن و دخترک همین‌طور در دره‌ای که عمق‌ش پیدا نیست سقوط کنه و پایین‌تر بره و کم‌کم محو شه.

پی‌نوشت: هی «اروس»! راست می‌گفتی. از اون وقت که کتاب‌ها رو سوزوندم دارم از نو تجربه‌اش می‌کنم. این‌بار زندگی‌شون می‌کنم.

پی‌نوشت‌تر: و حالا دخترک می‌خواد که براش نقش بازی کنم و شاد باشم، وقتی که به حد کافی خودش داره می‌کشه و نمی‌خواد دوست‌هاش رو اندهگین ببینه و نمی‌فهمه که چه چیز دشواری می‌خواد از من.

+ نوشته شده در 21:17 توسط پوریا.
شنبه 3 آذر1386
Riders on the Storm
بعضی تجربه‌ها به وقتش پیش می‌آد. سفر اخیر به‌هنگام‌ترین تجربه‌ای بود که می‌تونست بیفته.

+ نوشته شده در 20:34 توسط پوریا.
دوشنبه 28 آبان1386
تو هم با من نبودی

ف ا ک!

همین...

+ نوشته شده در 19:51 توسط پوریا.
یکشنبه 27 آبان1386
مغاک

مقدمه: این پست خیلی خامه. یه کم فانتزی، یه کم اسطوره‌ای و یه کم خنده‌دار. با این همه به شدت واقعیه.

دارم ترس‌ناک می‌شم ولی این خودم رو نمی‌ترسونه. دوست آلمانی مون داره کار دستم می‌ده. رسماً دارم دچار پارانویا می‌شم. چیزی که توی این چند روز و چند شب دیدم جنبهٔ تاریک وجودمه. جایی که ترس‌هانهفته است و پلیدی‌ها و می بینم که چه اندازه قدرت‌منده. اعتراف می‌کنم که به شدت داره وسوسه‌ام می کنه جنبه قدرت‌بخش‌ش. اگه تاریکی و پلیدی و گذر از اخلاق آخرین مرحلهٔ رسیدن به ابرمرد باشه و ان‌قدر قدرت‌مندم کنه که هستی رو شکست بدم چرا باید پرهیز کنم؟

به الی داشتم می‌گفتم، انگار که آناکین اسکای واکر هستم و در وسوسهٔ تاریکی تا دارت ویدر بشم. دیری در مغاک نگریسته ام، حال مغاک نیز بر من چشم دوخته است.

+ نوشته شده در 14:25 توسط پوریا.
چهارشنبه 23 آبان1386
Are You There

کجاست چشمان‌ت؟
به زیر کدامین خاک خفته
دستان بخشنده‌ات؟
چه سرشارم از دوست داشتن تو
از حضورت
حتی اگر نباشی
شازده کوچولو

+ نوشته شده در 13:3 توسط پوریا.
شنبه 19 آبان1386
Sleepers

شب بیدار بمونی و فیلم ببینی و کلی بعدش بشنوی و بگی از فیلم و خودت و خودش و یه ساعت بخوابی و 5 صبح با بوس بیدار شی و بلند شین 3 نفری با علیرضا برین جاده چالوس و کله پاچه بزنی به بدن و پول کم بیارین و ته جیبتاتون رو بذارین رو هم و بگازین و بتازین تا یه جای باحال کنار رودخونه و بپری رو قلوه سنگ و سیگار بچاقی و توی سرمای صبح جاده فردین بازی و برگشتنا نیروانا و آناتما و ترافیک سر صبح پنج‌شنبه و خونه و چایی که پول نداشتی تو جاده بخوری و تخت و بوس و خستگی و خواب و سیگار و بوس و خواب و خستگی و آخرین سیگار و باقی قضایا...

پی‌نوشت: شب دوم کنسرت عالی بود.

پی‌نوشت‌تر: پوست گلوم رو از وسط با قیچی بریدم و یه هلال زدم تا کنار گوش.سمت راست رو درست بریدم ولی چپ رو  اشتباهی رفتم توی گوش. مری و نای و فک و گوش داخلی‌م معلوم بود. اول‌ش نمی‌فهمیدم، ولی بعد دیدم پوست کله‌ام نصف‌ش داره تاب می‌خوره و می‌تونه جدا شه، درست مث یه ماسک.

+ نوشته شده در 5:20 توسط پوریا.
دوشنبه 7 آبان1386
To El Chivo

Who thought there were more important things

Than being with his daughter and wife.

Who wanted to set the world right.

And then share it with his daughter.

He failed,

As we can see.

Love is a bitch 

 

Amores perros

And nothing more to say.

P.S: "."

+ نوشته شده در 3:8 توسط پوریا.
پنجشنبه 3 آبان1386
Morrison The Stranger

حال‌ام رو خوب کرد. تنها چیزی که توی این چند روز تونست این‌کارو بکنه. این‌که یه فَن ِ درست و حسابی ِ جیم موریسون باشی، The Doors اولی استون رو ببینی و تمام فیلم صدای موریسون رو بشنوی و با آهنگ‌هاش بخونی و بازساری لایوهاشو ببینی. یه حظ دیداری و شنیداری محشر. دیدن مسیر موریسون از راک استار شدن‌ش تا مرگ در وان حمام... و مبهوت شدن‌م از حا