.jpg)
شگفتانگیزترین سکانس آفتاب ابدی یک ذهن بیآلایش Eternal Sunshine of Spotless Mind برای ِ من آنجاست که جول (جیم کری) دست در دستِ کلمنتاین ( کیت وینسلت) در گریزی سوررآل و دیوانهوار از نور [spot] ی است که بر تاریکترین و عمیقترین نقاط ذهنش تابانده میشود برای محو خاطرهٔ کلمنتاین، و جول با تمام توانِ ناخودآگاهش تقلا میکند تا بلکه در نقطهای تاریک از ذهناش ردی از خاطرهٔ کلمنتاین باقی بماند.
مدتهاست که حتی فکر کردن به تو را برای خودم ممنوع کردهام. اما امروز روز کمل Camel بود و مگر صدای گرفته و لطیف و اقیانوس ِ زیبایی و احساس ِ سُلوهای مردکِ اندی لاتیمر Andy Latimer پشتِ سدِ نبایدِ من بند میشود؟ و باز مثل همیشه تو را از کشوهایِ متروک ذهن بیرون کشید. نه فقط تو که خودم را. و مرا شناور برد به غروبِ بیآلایش ِ [Spotless] شهریورماه در قابِ پنجرهٔ طبقهٔ دوم خانهای در امیرآباد و عشق بازی با تو و Lawrence و Straight to My Heart و For Today و ایامی که موسیقی ِ جاری جانام Loverman متالیکا بود. و میدانم که چرا دیگر به لاورمَن گوش نمیدهم که مرا به یاد Loverman ای میاندازد که دیگر نیستم. آن لاورمن ِ بدوی و وحشی و بیآلایش [Spotless] سالهاست که طراوت برقِ دندانهایش را ماسیدگی ِ خون پوشانده است.
راست میگفت رها که: « همهمان یک جایی توی این یکی دو سال گورمان گم شد، گم شدیم و حالا بگردیم، بخواهیم اصلا بگردیم یا نه، گند ِ لاشهی آنوقتهامان که به خرمن خرمن ِ حالامان می ارزد (قبول کنی یا نه) ، را هم ته آلبومی، عکسی، نشانهای، نوشتهای، پیدا نمی کنیم. اگر بخواهد کسی اصلا.»
گم شدیم در غبار زمان و دود شدیم و تنها خاطرهای برجا ماندیم از آن چه روزی روزگاری بودیم. روز از پی ِ روز میگذرد و سال از پس ِ سال در میرسد و دورتر میشویم از رویاهامان آنقدر که دیگر از یاد رفتهاند و گاه تلنگری یا اشارتی، خیالی از آن رویای جانبخش را جان میبخشد، شعلهای در تاریکی و آنگاه دوباره این شبِ دراز...
اولین باری نیست که خود را گم کردهام . هر بار انتظاری بیصبرانه در کار بود تا برگردم تا برگردد. اما این مرتبه انتظار خشکیده است و نومیدی مانده است و تسلیم. تسلیم به آنچه هستم. امیدی به شدن نیست. شدن ِ ما به پایان رسید. نجات دهنده در گور خفته است...
پینوشت: پیمان! درست همین امشب باس یاد من میافتادی مردک؟

خلسه...آشوبی در قلب ِ آرامش...آرامشی در دل ِ آشوب...نوایی اثیری...مرثیهٔ پُست راک و ملودی ملکوتی ِ گیتار...پیشواز فرشتهٔ مرگ...جدایی روح از تن...پرواز...خلأ...انگار که عاشق شده باشم...یا مرده باشم.
رو آلوچه نوشته: سرشار از ویتامین C. انگار که من آلوچه رو باسهٔ ویتامین و این کوفتهاش میخورم نه باسهٔ خوشمزهگی ِ کر و کثیفش.
"جا مانده است
چیزی جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایاش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سپید"*
شب هنگام که به بسترم، به تختم میخزم چیزی آغاز میشود، احساسی. ترس نیست و هست، وحشت نیست و هست، ناامنی نیست و هست. احساس ِ تنهایی ِ مطلق، یا بی کسی شاید. و سپس نبودناش را حس میکنم و بودنش را آرزو که فاصلهٔ مرگْ میان زنده و درگذشته دیگر پر نمیشود. در مرگش گریه نکردم. اشک ریختم اما گریه نکردم زیرا که دردی حس نکردم، اندوهی یا غمی، سوگی یا ماتمی اما سرما را چرا. آخر که در سرما میگرید؟ در سرما لرزش است و در خود فرو شدن. او نیست و من شبها در ذهنام جان میکَنم تا به او جان دهم و نمیتوانم...
*: از حسین پناهی، دفتر "ستارهها"

All those moments will be lost in time...like tears...in the rain.
پینوشت: چرا باید کودتاچیان را راحت نگذاشت یا تروتسکی ِ خودتان را نجات دهید!
مدتها میشود که تمرکز ندارم. از مرگ مادرم بدین سو، شاید هم از قبلتر، مطمئن نیستم. سرِکار، با دوستان، تنها. کاری را انجام میدهم و تتمهٔ حواسام جای دیگری پیچ و تاب میخورد. زیر جریان هر روزه چیزی درونم میخزد و میبلعد. ترس. هر چه بیشتر روی برمیگردانم قدرتمندتر گردنم را میپیچاند و وادارم میکند تا برای ندیدنش حتی، چشمانام را هم ببندم. و رهایم نمیکند بیپدر مادر. حتی در تنهاییام از تنهایی میگریزم تا رودررویش نشوم و دمی آرام گیرم و او وحشیتر دندانهایش را در گردنم فرو میکند. یک شب! تنها یک شب راحتم بگذار!
پینوشت: نفرت انگیزترین چیز دربارهٔ خدا ـ هر خدایی ـ اینه که "لم یلد و لم یولد". خدایی که عقیم باشه محکوم به نابودیه.
نه! باس قبول کرد که هرچیز یه دورهای داره که اگه بگذره دیگه برنمیگرده. یکیش همین متالیکا که هر چهقدر خودشون رو کُشتن برای این آلبوم آخر Death Magnetic و هر چی ما به ماتحتمون فشار میآریم و گوش میکنیمش نمیشه که مطبوع ذائقهٔ متالیکای 80 پسندمون بیفته. این میشه که هرچند دلگرمی بهشون میدیم که بعد از افتضاح St. Anger این کارشون بدک نیست اما خاطر نشان هم میکنیم که اوووه تا آلبومهای شاهکارشون. نمیچسبه آقاجان. نمیشینه به دل...
پینوشت: و این طرح از مانا نیستانی +
ضربهٔ ۲۵ اُم ساعت مرا به خود میآورد
۲۶!
ابروهایم درهم میروند
ضربهٔ ۲۷ اُم!
انتظار ضربهای دیگر تمام وجودم را به هم میپیچاند
چون ابرهای بغض کرده منتظر انفجارم!
اما...!
ساعت دیگر ضربه نمیزند
تنها صدا، صدای نالههای تام یورک است و
پلکهای من که به هم میخورند
اشک از چشمانم سرازیر میشود بیاختیار
حسی مرا به شمردن وا میدارد:
۱...۲...۳...۴...۵!
اینبار منتظر توقف اشکهایم
۶...۷...۸...۹...۱۰!
دستانم به میهمانی اشکها میآیند
۱۱...۱۲...۱۳...۱۴...۱۵!
سیگارم تمام میشود!
۱۶...۱۷...۱۸...۱۹!
با شکی غریب منتظر اشک بعدی هستم
لحظهای سکوت بیاشک فضا را پر میکند
لبخند سردی از ادغام شادی و غم بر لبانم نقش میبازد
۲۰...۲۱...۲۲...
غمی عجیب چشمانم را مبهوت میکند
۲۳...۲۴!
۲۵!
در انتظار انفجار با عصبانیت، سنگین در خاطرات غرق میشوم...
۲۶!
دستهایت!
۲۷!
مات و گنگ و گیج چون نشئههامنتظر اشک بعدیام
سکوت و تاریکی مطلق تمام وجودم است
افسوس که اشکی نمیریزد
و
ساعت نیز خاموش است!
پینوشت: تجاوز به مثابه یک شکنجهٔ سیستماتیک و راههای پیشِ رو
کسی بیاد و سرم رو بکوبونه تو طاق! یه چک بخوابونه تو گوشم. بهم بگه: ـ هی! یارو! یه نیگا به دور و برت بکن...
یکی باس همین الان بیاد و این لطف رو در حقام انجام بده.
لحظاتی کوتاه هست، فرصتهایی برای درک کردن، برای دوست داشتن، برای شنیدن و دیدن و فهمیدن که به سادهگی ازکف میرود. و بعد...
ناگهان لحظاتی درمیرسد کوتاه، به سانِ خواب و به مکاشفه گونهگی ِ رویا، که آن فرصتهای گذرا و سپری شده زنده میشوند و غبطهای میماند بر آنچه که در لحظه از دست رفت برای دوست داشتن، برای درک کردن و انسانیت نهفته در آن دم را همآغوش شدن...
من با چیزی به نام لذت جسمانی بیگانهام. نمونهٔ حی و حاضرش در غذا خوردن است. غذا را برای لذت بردن از طعم، بو یا خوردن نمیخورم. غذا میخورم تا گرسنه نباشم. همیشه سر غذا تمام کارهای انجام نداده و نیمه کاره یادم میآید و شتاب دارم تا زودتر از شر این وظیفه ـ و نه لذت ـ سیر کردن شکم فارغ شوم که بروم سر وقت آن چه ذهنام را مشغول کرده است و معمولاً به محض اینکه مختصر احساس سیری بهم دست داد از سر میز برمیخیزم و پی کارم میروم. این است که از 8 سالهگی لاغر و دیلاق بودهام تا الان. و اصولاً وقت خوردن برایام در حکم اوقات فراغت است: روزنامه و کتاب را با لقمهها میخوانم، موسیقی گوش میدهم یا مجال پرسه به تخیل میدهم و کمتر حواسام به مزه و لذت چیزی است که میخورم.
گمان میکنم که این عادت مشتی نمونهٔ خروار باشد از لذت نبردن از امور واقعی که برای دیگران لذتبخش است و اینکه اصولاً لذت بردن را فرانگرفتهام و آنجا که باید از امری ملموس لذت ببرم در جست و جوی لذتی دیگرم.
یه هشت پای غولپیکر که مشغول بلعیدن اطرافشه و با پوست لیز و تن نرمش یه رد لزج از خودش باقی میذاره...
پینوشت: هنوز از خوندنش لذت میبرم +
«آلیس در سرزمین عجایب» را در کودکی خوانده بودم اما در گذر سالها دیگر از ماجراهای عجیب آلیس چیزی را به خاطر نمیآورم. آلبوم The Wall پینک فلوید را نوجوان بودم که شنیدم. در بخش های پایانی آلبوم آنجا که پینک را به دادگاه میبرند و محکوماش میکنند به بلندتر ساختن ِ دیوار، با آن فضاسازی موسیقی و صدا سازی قاضی و پینک و مادر پینک و آشوب شنیداری اُپرا راک، همواره به طوری ناخودآگاه «آلیس در سرزمین عجایب» برایام تداعی میشد و تصاویری که در ذهنام ردیف میشد از قاضی عجیب الخلقهای که قد برمیکشد و چکش بر میز عدالت میکوبد و حکم صادر میکند. به نوعی این بخش برای من در همان واندرلندی اتفاق میافتد که آلیس بدان راه یافته بود.
حال چند هفته است که نمایشی برایمان راه انداختهاند که ناماش دادگاه متهمان اغتشاشات اخیر است و چند و چون برگزاریاش اینگونه است که دادخواست عمومی و اعتراف و کودتای مخملی و خودزنی فکری در آن وول میخورد. دیروز هم سعید حجاریان متن به اصطلاح اعترافاش را به دادگاه ارایه کرد.
باشد آقایان! ما باور میکنیم. باور میکنیم که در انتخابات تقلبی صورت نگرفته است و کودتای انتخاباتی رهبر و دستآموزش که درست در جلوی چشمان ما انجام شد تلقین و شبهه افکنی بیگانهگان و بدخواهان این نظامِ مقدس بوده است. ما همه میپذیریم که زمین مرکز عالم است و کائنات و خورشید و سیارات گرد زمین طواف میکنند و تمام زمینیان هم گِرد قطب عالم وجود حضرت ولی امر مسلمین که با حفظ سِمَت نیابت امام عصر را نیز به عهده دارد. آقایان ما میپذیریم و تعهد میکنیم که صادقانه و مخلصانه تمام تلاشمان را برای احمق شدن به کار ببندیم و حتا اگر نتوانستیم، وانمود کنیم چیزی نمیفهمیم و نمیبینیم و نمیخوانیم. و از آنجا که اندیشیدن ِ ما مخل مبانی ِ این نظام شریف و مقدس است تعهد میکنیم هرگونه اندیشیدن را از خود ساقط کنیم و گلهٔ خوبی باشیم و هر چه برادر بزرگمان، چوپان معظم فرمود پاسخ دهیم: سمعاً و طاعاً.
«مارگوت بیکل» که گوش میدادم یاد آدمهای زندگیام افتادم که دیگه نیستن: علیرضا، نیما، بیتا، لیلا. ساده است. جاهای خالیای که هیچوقت پر نمیشن و همیشه خالی میمونن. روزهای خوش گذشته. و روزهایی که برای همیشه رفتهاند و تنها خاطرهشون مونده...
امروز ۲۰ مرداد بود. روز تولد نیما. داشتم یادداشتهای یکسال اخیر رو میخوندم. بعضیهاش برام عجیب بود و غریبه. انگار که کسی جز من اونها رو نوشته. یک پوریای دیگه. همون پوریایی که گمش کردم.یعنی من اون چیزها رو میدیدم و حس میکردم؟ توی این بیست و چند روز تنها بودم اما تنهایی نداشتم. هراس دارم از خلوت کردن با خودم و این جنس هراس رو برای اولین مرتبه دارم لمس میکنم. سرم رو گرم میکنم تا فکرم رها نشه توی دنیاهام.
نیاز دارم به سفری که برای چند روز دور شم از همه چیز تا خودم رو پیدا کنم. پیشنهاد سفر چند روزه به کوهستان شمال رو که محمد داد نمیتونستم برم در حالیکه جون میدادم باسش.شاید سفر هفتهٔ آیندهٔ کاشان کمکام کنه که بعید میدونم. دور شدن از همه چیز برای چند روز عاجلترین نیاز این روزهامه.
ذهنام مثل این متنه: در آمیخته، بینظم و شلخته...
نخست: سکوت!
سپس: قبل از سکوت. یک سال حرف بر دلام سنگینی میکند. پس شلخته حرف میزنم و از هر دری. کمی زمان میبرد تا بتوانم نظم دهم ذهن و قلم را.
دریا به جرعهای که تو از چاه خوردهای حسادت میکند

مسافر کوچولو رو دیدم امشب آقای اگزوپری...میترسیدم سرم رو بچرخونم که وقتی برگردم ببینم مار حلقه زده دور مچ پاش...همونجور که «سبحان الله» رو نشونام داد: همه چی! نه هیچی.
نمیدونم باید آرزو کنم تا انقدر بزرگ نشی که پوستت تنگ شه یا باید آرزو کنم که خودم قد بکشم و برسم به تو؟...ایکاش...
اگه بری پویش...فکر کن...فقط ۲-۳ نفر که حتی نمیدونن...اما با بودنت...بخشنده باش دختر! خیلی مونده تا غروب...
پینوشت:از بامداد +
پینوشتتر: وقتی میخوای به بقیه چیزی رو بدی که خودت داری دنبالش میگردی هم به فاک میری هم به فاک میدی!
«زنِ باهوش امور جاودانی را از راه اشراق بهتر از مرد درمییابد...مردی که چنین اندیشههایی را درک کند، از زندگی خود بدان مایه میدهد. اما زن برای زندگی خود از آن مایه میگیرد: آن را جذب میکند، نمیآفریند.»*
پیشنوشت: همه چیز از جایی شروع شد که امروز صبح پیرمرد خراط بچههای کوه آلپ رو دیدم که لوسین میرفت پیشش و خراطی یاد میگرفت که برای دنی کشتی ِ چوبی پر از حیوانات بسازه تا آنت از راه برسه و از خشم کشتی رو بشکونه. پیرمرد کلبهای تنها و تک افتاده در جنگل داشت و انبوهِ ریش سفید و نگاهی نافذ و مهربان. خودش بود، امروز صبح دیدمش که اومده بود شهر دیوانهٔ دیوانه.
تا به امروز تنها به کارکرد ایمان فکر کرده بودم، پناهگاه و سرپناهی امن تا آدمی در سختترین و بحرانیترین ناملایمات در آن آرام گیرد و از مهلکه جان به دربرد. امروز اما برای اولین بار از زاویهای دیگر نگریستم: به چه میشود ایمان داشت؟
سالهاست بتِ خدا را شکستهام، موجودِ آگاه و باشعور خالق و (یا) ناظر و (یا) حاکم هستی را. ایمان را در دوست داشتن میجستم اما هنگامی که شکنندهگی و آسیب پذیر بودنام در دوست داشتن را دیدم تلاش کردم از دوست داشتن عبور کنم و به چیزی درونیتر چنگ بزنم، و به خود رسیدم. خدای خویش شدم و ایمانام شد موجود جنبندهٔ درونام. هرچند که مدتی از دوست داشتن گذر کردم اما کامل از وادی دوست داشتن از سرزمین عشق پا بیرون نگذاردم. یک پا بیرون و یک پا درون، مردد و سرگشته و حیران در آستانهٔ گذر از عشق، گذر از دوست داشتن. امروز دیدم که دیگر به هیچ چیز ایمان ندارم، حتی باور به درون، چه همیشه زاینده نیست، درونی که گاهی به خواب میرود و راهی ِ سطحام میکند. حقیقتی هم که دم از ایمان بهش میزدم آنچنان مفهوم بیدر و پیکر و گسترده و در عین حال مبهم و مهآلودهای است که نمیتوانم خواستار بودناش را با ایماناش همسان بدانم.
ماهیت ایمان چیست؟ به چه باید ایمان داشت؟ چه چیز باید ساخت؟ چه چیز آن اندازه جاودانه و زاینده و پهناور است که برای سراسر عمر بهش ایمان داشت؟
از آرامش، از غنودن بیزارم. باید به چیزی ایمان داشته باشم که خود آشوب باشد و تلاطم و حرکت. نه! منبع آرامش نمیخواهم.
چه میماند؟ خلآ ، تهی، پوچی...سیزیفی که مدتهاست فلسفهٔ زندگیام شده. مردی بیایمان، مردی که نگاه روشنبیناش از کالبد گیتی میگذرد و روح ِ پوچ ِ آن را به تماشا مینشیند و دارای آن تیزبینی که این پوچی و بیهودهگی، این همه برای هیچ را نیش طنز هستی میپندارد و از آن و بر آن خندهها میزند. آه! که اگر ایمانی داشتم...
*: ژان کریستف، رومن رولان، م. ا. بهآذین
پینوشت: «هفت» دیگر منتشر نخواهد شد. (+)
پینوشتتر: Kill To Get Crimson آلبوم اخیر مارک نافلر همون چیزیه که باید باشه: زیبا، شخصی، دوست داشتنی، صمیمی، با یه آلبوم کاور اساسی... خود نافلر کچل خودمونه...
پینوشتترین: از میرزا (+)
آنگاه که به پوچی ِ هستی پی بردی، دو راه در پیش داری: چون یک تراژدی با پوچی روبهرو بشی یا به سان یک کمدی. اما مگر جز این است که هر امر پوچ از آنجا که بیهوده مینماید در نهایت امری است خندهآور و مضحک، مانند هر امر بیهودهٔ دیگر؟
پینوشت: آقای پرویز شهبازی نازنین! گلایه نمیکنیم که این چند سال چرا همه کار کردید الا ساختن فیلم خودتان و ما را در انتظار یک نفس عمیق دیگر گذاشتید. روز شماری میکنیم برای اکران کار جدیدتان که باید ۲۱ عیار باشد،میدانید که؟ سلام گرم مرا به کامران برسانید. چاکریم!
پینوشتتر: «این نیز بگذرد...» تنها قانون حاکم بر دنیاست.
خب! حس میکنم برای یک دگرگونی آماده میشوم. بعد از یک ماه سکون و توقف، یک ماه نفس تازه کردن و آسودن در خنکایِ سایهسار درختی در عرق ریز ِ گرمای تابستان، حال انگار که تمام جانام برمیخیزد و دوباره به راه میافتد. نیاز به تغییر را در خود میبینم و حس میکنم. زمینه را بی اینکه حتی خود بفهمم فراهم کردهام. همه چیز مهیای دگرگونیای است که انتظارش را میکشم.به تمامی آمادهام که این چرخ را سر ِ باز ایستادن نیست.
محاله وقتی همهٔ وجودم Rajaz کمل رو گوش میده یادِ اولین روز نیفته. غروبی که عصرش رفتیم کافهٔ توی ویلا و جدایی تحمل ناپذیری که نیم ساعت بعد من رو برگردوند پیشت...غروب رو از پنجرهٔ اتاقت یادم نمیره...گرگ و میش و تکاپوی شب و روز در اتاقِ بینور ِ تو...

دوست بینوای من! خطایی نابخشودنیتر از بزدلی نیست. و تو انقدر بزدلی که حتی ارادهٔ مبارزه نداری و از کارزار میگریزی. نه فقط با کرختی تن دادی و روح رام و مطیعت وا داده که خودت آتش بیار معرکه شدی، میدمی در کوس مصیبتِ خودت، به جای سرشاخ شدن با دردسر ِ پیش ِ رو، پیشاپیش خودت رو ـ از رویِ ترسی که ارادهات رو فلج کرده ـ انداختی در سرازیری و تا خرخره رفتی در لجنی که بسا بیشترش محصول دستان و ذهن ِ فاجعه پردازی است که متخصص مبدل کردن هر مانعِ ریز و درشته به یک فاجعهٔ محتوم. ترسو! نومیدم میکنی که دستِ کم در این وضعیتِ نیمه تراژیک ـ نیمه کمیک قریحهٔ طنز و سرشتی ریشخند کننده هم نداری. وقتی حتی به خودت هم نمیتونی بخندی چهطور میخوای به دنیا بخندی؟ دوست بیچارهٔ من! تا به کی ای خوبآلوده جان و تن؟
پینوشت: چهجوری باید بیان کنم احساسام رو از شنیدن Mirage کیتارو در ۵ بامداد؟ کلمهای وجود داره؟
مهشید: از همون سیلی، از همون خشونت بیدلیل بود که دلام شکست. خوار و ذلیل شدم.
سماواتی: مرد ایرونی همینه. جون به جونش کنی عادت کرده به زور گفتن.
ترم ۴ بود به گمونام که اون نمایش رو اجرا کردیم. مدتها بود که جمعه عصرها جلساتی میگذاشتیم و دغدغهها و خرده بحثهای روشنفکری مطرح میکردیم. فرشید و امیرحسین هم هر هفته میاومدند تو خوابگاه کاوه به صرف گفتگو و چای و سیگار و گاهی بالاگرفتن مجادلهها. امیرحسین دایم از تز تئاتر درمانی ِ چیستا یثربی تعریف میکرد و در موقعیت قرار گرفتن. من و نیما گفتیم چرا حالا که تنور تئاتر درمانی داغه نچسبونیم. فیلمنامهٔ «هامون» نیما رو زیر و رو کردیم تا قطعهای که قابلیت اجرای مستقل داشت پیدا کردیم: فصل ِ مراجعهٔ مهشید به دکتر سماواتی. محسن رو راضی کردیم تا «دکتر سماواتی» بشه، نیما شد «حمید هامون» و «مهشید» موند برای من که از اول طی کرده بودم کارگردان منام. برای اینکه شاهکارمون لو نره یک هفته توی حیاط تمرین میکردیم و میزانسن و دیالوگ و خندههای نیما و مسخره بازیهاش و یخ بودن محسن.
جمعهٔ بعدی که رسید پیش ازشروع جلسه اعلام کردیم که یه قطعه از «هامون» رو میخواهیم باز اجرا کنیم. لوکیشنِ مطب میز چوبی ناهار خوریمون بود. خیلی جدی و اتو کشیده اجرامون رو شروع کردیم. بعضی انگار که تو برادوی نشستن و بعضی پوزخند بر لب حاصل کارمون رو تماشا میکردند. رسیدیم به خاطرهٔ مهشید از اولین خشونت ِ هامون. نیما روبهروم ایستاده بود و ازم میپرسید که کجا بودم و من کنارش میزدم و سربالا پاسخ میدادم که...تق! نیمایی که توی تمرینها کشیدهای آروم توی گوشام مینواخت با تمام قدرتاش خوابوند تو صورتام. زل زدم توی چشمهاش. در کسری از ثانیه نیما از خنده پیچید به خودش. با خندهٔ نیما، بچهها ـ تماشاگران هم منفجر شدند. هرچند نیما بالاخره خودش رو جمع کرد ولی مگه میشد نمایش رو جمع کرد؟ هر دیالوگی که میگفت به یاد کشیدهاش خندهاش میگرفت. یکی دو دقیقهٔ اول تلاش کردم که خیلی ریلکس ادامه بدم اما دیگه قبول کردم که کار از خرک در رفته و وا دادم. نیما خندهاش که میگرفت دیگه مهار کردنش ناممکن بود. نمایش رو تموم کردیم و دوباره سرجامون نشستیم و نیما همچنان میخندید.
«مرادبیگ»، «مدرس»، « رضا»ی «خانهٔ سبز» و همیشه سبز، آقا گرگهٔ «کاغذ بیخط». اما خسرو شکیبایی برای من و خیلیها همیشه «حمید هامون» بود. یادت بهخیر «هامون»! یادت بهخیر مرد! بدرود!
خالی میشم وقتی آخر پلی لیست St. Anger کرت کوبین همراه پوریا و درامز و بیس و گیتار تمام خشمشون رو با نعره پرت میکنن بیرون از Territorial Pissings. خالیتر از وقتی که همین اتفاق با Reborn و نعرهٔ گلو پارهکُن مادِرفاکر ِ کوری تیلور ِ Stone Sour میافته و یا Schism و The Grudge مینارد جیمز و غولی به نام Tool که عنصری به نام خشم ِ سهمگین ِ درون هدایتشون کرده برای خلق این دو آهنگ.
پینوشت: دلام عاشقیت میخواد، از نوع بامداد خماریاش...
پینوشتتر: یکی پیدا نمیشه پک کنسرتو پیانوهای این مردک بتهوون رو برام هدیه بگیره؟
پینوشتترین: وقتی نمیخوام حرف بزنم، رو میآرم به مسخره بازی یا چکشی حرف میزنم که طرف بگرخه. هر دو شیوه جواب میده، کسی در این حالت نمیتونه از گارد بستهای که گرفتم رد شه، u know ؟
پی ِ پینوشتترین: مرسی فرشید! این Bad Boys Blue من رو میبره به شبهای ۱۴-۱۵ سال پیش. کاستش رو سالها بود که گم کرده بودم...
جنس ناب سینماست وقتی وکیل ریدن اشنایدر در کنتراست نور و تاریکی از اصل عدم قطعیت و اون یارو آلمانیه و اینشتین خطابه میگه و از مفهوم اتفاقها و علم و شک و واقعیت اراجیف میبافه. خود سینماست نمای سابژکتیو پایین اومدن آسانسور بعد از خبر مرگ دوریس. عکسهای زنده و سیالِ سیاه و سفید و مجموعهای دلنشین از سونات پیانوهای بتهوون...مردی که آنجا نبود!
پینوشت: خوبه که این یارو برگشته، حتی اگه فکر کنه داره میمیره.
پینوشتتر: نمیشد هلند و اسپانیا شریکی یورو 08 رو ببرن؟
باید میدویدم وسط سن، از محاصرهٔ پلیسها رد میشدم و خودم رو میرسوندم پیش ِ تو...تشنج، کلافهگی، خشم...حلقهای که دور گردنم تنگ و تنگتر میشد. پدر لئون! بذار برات اعتراف کنم، بگم که متاسفام. متاسفام که ماچیسمو گیرت انداخته میون جایی که بهش تعلق نداری و تنها کسی که میتونه همکلومت شه ادواردوی فرصت طلب و زیرکه. داشتم خفه میشدم از اینکه نمیتونستم به کلنل پرز وقتی پشت پرچین توی بلندگو هوار میکشید شلیک کنم. نمیفهمیدم چرا همه نشسته بودن و چشم دوخته بودن به سن، انگار که دارن نمایش تماشا میکنن و نمیدیدن که خودشون درست وسط معرکهان؟ لئون! حالا باید تاوان بدی. تاوان ِ ماچیسمو...
پینوشت: نگهداشتن رو بلد نیستم. " جایی دارم بروم، جایی ندارم بمانم"...
در مواجهه با نبودنها و نیستهاست که ارزش بودنها و هستها بر ما نمایان میشود. باید با تمام وجود، به تنهایی و در تنهایی بایستیم در برابر نبودنها تا به درکی تازه از بودنها برسیم.
در نهایت هر آشنایی فرصت تازهای برای شناخت از خود و آگاهی به درون است. در آشنایی تامل باید کرد، نه توقف. همواره باید در راه بود، پرسهای دایمی. باید خود را سپرد به گردش مسیر متلاطم زندگی و شدنها. شتاب نباید کرد، مسیر را نباید تغییر داد. باید همراه شد و تجربه کرد راه را، مسیر ناشناختهای که در پیش ِ پایمان گشوده شدهاست. شتابِ نابههنگام و تغییر بیجهت فرصت تجربه تازه و لذت کشف را از ما دریغ میدارد.
از میان تجربهٔ مسیرهای بکر است که به درکی از حقیقت و زیبایی میرسیم. هرچند جاده سنگلاخ باشد و تجربه تلخ، اما سرانجام ِ کار ما را شناختی تازه و فهمی عمیقتر از زیبایی میبخشد که در آن روح و جانمان پوست میاندازد و به هیاتی بزرگتر و نوتر در میآید. غیات زندگی نیز همین است: پوست اندازی روح و جان از راه تجربهٔ مسیرهای ناشناخته و نرفته.
پینوشت: سونات مهتاب...تو نیمهٔ شب...پوووففف...

بالاخره یه نفر پیدا شد که بشه باهاش از سامورایی ِ ملویل گفت و لذتهاش...از جف کاستلو که پیش از تنها گذاشتن قناریاش در اون خلوت شگفت انگیز رو به آینه دستی به ظرافت به لبهٔ کلاهش میکشه و صافش میکنه...که چرا آدم میکشه...از چشمهای سرد و غمگینش...دختر پیانیسته و مرگی که کاستلو انتخاب میکنه...
امشب دلام میخواد پست بذارم. بهونهاش میتونه این فیلم باشه، یا پلی لیست امشبام یا هرچیز این شب تاریک و خلوت...

زن!
به آب می ماند یا به خورشید. بزرگ و بخشنده، بیکران، جاری و روان. نور را در چنگ نباید گرفت، آب را در مشت. باید درخت بود و قد برکشید و تنومند شد با نوری در آسمان بالا و آبی در خاک پایین.
خدایی است که میپرستی. ستایشاش میکنی به آفرینندهگی و نیرومندی و به وحشت می افتی هنگامی که به کوچکی و ناتوانیات در محضرش آگاهی.
به سان ضجهُ گیتاری است که مو بر تن راست میکند.
موجودی اثیری! زخم میزنی بر پیکر و جاناش، بیش دردش میدهی و او بر تو خواهانتر میشود.
و من! میگریزم از زن و هر کجا زنی در انتظار. چون افعی زخم میزنم و از وحشت بر خود میلرزم.
ممنونم! ممنونم که وارد تنهاییام نمیشی. ممنونم که عاشق بودن رو بلدی و دردت رو فریاد نمیزنی. که میذاری تا چشمها و فکرت در سکوت از زخمهات بگه تا شاید نوازش ِ دستی مرهم گذار...
پی نوشت: گاهی شنیدن گیتار نیل یانگ Neil Young برای Dead Manدلیل زندگیه...
پینوشتتر: بهترین قسمتش خاموش کردن چراغهای آشپزخونه بود...
پینوشتترین: خوبه که بیخود چنگ نمیزنیم تا نگهش داریم.

در دوقدمی سرش رو بالا کرد بی اینکه من رو ببینه که مثل سایه از کنارش رد شدم...
پینوشت: همینه! خیلی وقتها سرمون پایینه و تلاش میکنیم موبایلاش رو بگیریم غافل از اینکه داره از کنارمون رد میشه، کافیه یه نگاه بندازیم به دور و بر.
مینگرم به طوفانهایی که گذراندهام. میاندیشم به امواج سهمگین در راه. نیک که مینگرم این بالا و پایینها، این در هم شکستنها و باز برخاستنها همیشه همراهام بوده، منحنی سینوسی. گریزی نیست و گزیری هم. از سرنوشت حرف نمیزنم، از مسیر پیش رو سخن میگویم. نبرد شب و روز، تیرگی و روشنی، جدالِ خیر و شر، نبردی دایمی، ازلی، ابدی. در هم شکستن روح و ذره ذره شدن وجود و سقوط در مغاک تاریکی، پناه بردن به تنهایی و عرق ریزان جان و به تدریج نفس گرفتن و برخاستن و آغاز تجربهای دیگر. و با از سر گذراندن هر تجربه تنهاتر میشوم در دنیایی که سیزیف وار به دوش میکشم صلیبام را تا جلجتا...

با همین اجرای لایو Ice از Camel می خوام فرار کنم، از همه چیزهای درد آور، از همهٔ اونهایی که رنجام میدن با دوست داشتنشون...
پینوشت: پیمان! کجایی پسر؟
رییس! من اینجا موندنیام. تو بزن بیرون از اینجا. آب سرد کن رو پرت کن توی شیشه و فرار کن به دشت باز و افق روبهرو، جایی که دست هیچکس بهت نرسه. رییس! تو منی، فرار کن از این زندان لعنتی که پرستا راچد و دکتر سماواتیهاش عوض شکنجه لبخند میزنن و زیر زبونت رو هم چک میکنن تا مطمئن شن قرصهای رنگی خوشگل رو قورت دادی. من اما دستام رو میکنم توی مخام و پرتاش میکنم بیرون و از دستاش خلاص میشم حتی اگه بمونم اینجا. من موندنیام رییس! تو فرار کن! فرار کن! فرار کن رییس!
پینوشت: رفت بالای سکوی بتنی:« به یاد خدا باشید، اشتباه کاران متلاشی میشوند.» و یه قدم برداشت به جلو: « مهندس مملکت بودم». با یه لحن تئاتری میگفت، من تحسیناش کردم.
پینوشتتر: سوهانک! تنها ارتفاع سر حالام میاره.
پینوشتترین: دیشب، طبقهٔ هشتم، بنگ!
سرشت من بی آنکه خود بخواهم خونریز است و زخم زننده. تشنهٔ خونام، مجذوب زخم، چرک. پرسه میزنم، در کمین مینشینم و در هوا بو میکشم. چونان درندهای وحشی، خون آشام. خون تازه را بو میکشم، جانور زخمی را. از من حذر کن...
من...پینک فلوید...لایو...پمپی...خاطره... فرشید...مدهوش...سرمست...نشئه...مات...مبهوت...سیگاری...کانسپچوال...ویرانههای باستانی...حضور...تاریخ...چشم اعصار... Echoes ...پلک باز...3 دقیقه...نفسهای سنگین...صلسم آیا؟...ریش ریک رایت...شناور...وارستهگی...زیر دریا...ژرفا...سکوتی عمیق... بالا به سطح...تلاطم...جاناتان مرغ دریایی...باد و موج و آفتاب...حرکت در عین آرامش...بطئی...پرواز... افق...توقف زمان... بیکران...مواجهه...ابدیت...کشف...نبوغ…
... A Saucerful Of Secretتصویر...ایماژ...چشم بستن...تخیل...هرج و مرج محض...غوغای بینظمی...کثرت...زایش...هارمونی...زیبایی...تعادل...آرامشی با شکوه...مواج...حرکت...وحدت...نیک میسون...رکابی مشکی...درامز... خسته...کلافه...عمیق...داستان کیهان... موسیقی جان انسان...رنج آفرینش.
پینوشت: تا مدتهابه تقلید از میسون سبیل میگذاشتم.
پینوشتتر: این پست تحت تاثیر این لایو هم بوده...
این روزها و اینجا، در فرصت کوتاه سیگار کشیدنها در میان میلگرد و آهن و بتن ِ سرد و صلب و خاکستری، میان همهٔ نشانههای تکراری و خالی از شور و حرکت زندگی، به تماشای دو یاکریم مینشینم که هر روز آرام و بیتوجه به هیاهوی دور و بر ذره ذره، خاشاک به خاشاک، شاخه شاخه روی هم میگذارند برای ساختن لانهای، آشیانهای؛ و در وقت خستهگی سر بر روی شانهٔ هم میگذارند و در آغوش دیگری آرام میجویند، ساکت و بیصدا. تنها گاهی صدایی از بال گشودنشان نشانهای است بر بودنشان، دلخوشی من میان این همه سردی تیرهٔ خالی و تهی از معنای زیستن.
در پیام میدوی و من از تمام دربهای پشتی دنيا میگريزم
و زير چراغ فرعیترين خيابان شهرم، به يك بوسه به تو خيانت میكنم...
و از لگدمال ولگردان شبانه میميرم!
بی آنكه گفته باشم...دوستت دارم...
.
.
.
آه! اگر اين ساعت سر وقت بيدارم نكند!...
Written by = Zakie با سپاس از Pôî§ôN
«مشمئز کننده» گویاترین واژه برای توصیف اتمسفر غالب در محیطهای هنری و شبهروشنفکری است که به آن برخوردهام. هنرمندان و روشنفکران محترم به گالری و نمایشگاه میروند تا با یک چشم روند بالیدن هنرمند عزیزی را شاهد باشند و چشم دیگرشان را بدوزند به سینه و کپل خانمهای هنرمند و هنردوست. در این میانه اگر هم آشنایی ببینند پس از بلغور حفظیجات سطحی آنتلکتوئلیشان، رشتهٔ کلام سر از بحثهای خاله زنکی و صفحه گذاشتن در میآورد.
پنهان کردن حقارت و پستی تفکر پشت نقاب هنر و روشنفکری همان اندازه مهوع است که آن جوانک تازه حشری بسیجی تمام عقدههای سرکوب شدهٔ جنسیاش را در پس خشونت و سادیسمی زنآزار به نمایش میگذارد.
آشفته بساطی است برادر بساط مدعیان کوتولهٔ روشنفکری ابتر و ناقص ما.
ــ با این حساب ـ میدانم از این فرمولها خوشتان نمیآید ـ شما یک نویسندهٔ اومانیست هستید.
ــ خب. میخواهید خرگرا یا مورچهگرا باشم. خب من دارم راجع به آدم حرف میزنم.*
"فروغ" شعر و دفتر «تولدی دیگر» رو تقدیم کرد به ا.گ. که مدتها طول کشید تا فهمیدم ا.گ. همون "ابراهیم گلستان"ه، صدایی که در شروع ِ مستند «خانه سیاه است» میگه:«دنیا زشتی کم ندارد .زشتی های دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آن ها دیده بسته بود .اما آدمی چاره ساز است». "گلستان" پیش از انقلاب چند فیلم مستند و داستانی هم ساخته که از قرار معروفترینش «خشت و آینه» است. فیلمهای "گلستان" رو ندیدم. ۴ سال پیش «اسرار گنج درهٔ جنی» رو خوندم. داستان کسل کننده و استعاری قدرت گرفتن تصادفی آدمی که اتفاقی گنجی در دهات کورهٔ پشت کوهش پیدا میکنه و مابقی ماجرا، که به زحمت تمومش کردم و باعث شد دنبال باقی کارهای قلمی نویسنده نگردم. تعدادی از کارهای عکاسی مرحوم "کاوه گلستان" و چند ترجمهٔ "لیلی گلستان" از "رومن گاری" و «مجموعهٔ هنرهای تجسمی معاصر» و نقدهای پراکندهای که گوشه و کنار بر کتاب «نوشتن با دوربین» میخوندم میشه کل آشناییام با خانوادهٔ گلستان. با این همه همیشه "ابراهیم گلستان" برای من آدم محترمی محسوب میشد، بیشتر و غالباً به خاطر رابطهٔ خاص و الهام بخشش با "فروغ". "فروغ"ی که تا دفتر «عصیان» بیشتر زنی شاعر بود با شعرهایی زنانه، با آشنایی با "گلستان" و در «تولدی دیگر» تبدیل میشه به شاعری زن. شاعری که نه زنانه بودن که زنانهگی پررنگترین بعد شعری کارش بود، و شعرهاش فارغ از جنسیت به طرزی هولناک انسانی بود.
"گلستان" الان ۸۵ ساله است و تا جایی که میدونم تا بهحال هیچ مستندی در هیچ جا از گلستان دربارهٔ رابطهٔ اثیری و اسرار آمیزش با "فروغ" منتشر نشده و "گلستان" دربارهٔ این بخش مهم زندگیاش سکوتی معنادار ـ دست کم در عرصهٔ عمومی ـ اختیار کرده. نمیدونم چهقدر وقت هست تا یکی از تاثیر گذارترین آدمها در زندگی و شعر "فروغ" سکوتش رو دربارهٔ فروغ بشکونه. امیدوارم "گلستان" حالا که مصممه این فصل زندگیش رو ناگفته بذاره گوشهٔ دنجی از کتابخونهاش یادگاری از اون دوران نگه داشته باشه تا منبعی دست اول از زندگی "فروغ" به یادگار بمونه. یادگاری موثق و مستند از یکی از تاثیر گذارترین، منحصر به فردترین و الهام بخشترین رابطههای ادبیات معاصر.
*: از گفتگوی م. یزدانی خرم با ابراهیم گلستان، شمارهٔ ۳۲ هفته نامهٔ شهروند امروز
پینوشت: خب! "فروغ" و "پریس هیلتون" از نظر من یه فرقهایی با هم دارند. پس منظورم از ناگفتههای "گلستان" چیزهایی از این قبیل( + ) نیست. «یک هفته با شاملو» روز نوشتهای "مهدی اخوان لنگرودی" بر سفر "شاملو" و "آیدا" به اتریش نمونهٔ خوبیه برای چیزی که منظورمه از ناگفتهها.
گاهی فکر میکنم که دارم خودم رو مجازات میکنم. دایماً برای زندگی کردن و نفس کشیدن دنبال چرا و دلیلام. چرا نباید بیدلیل شاد باشم و با لذتهای واقعی و فراوان زندگی روبهرو شم؟ چرا اصولی برای خودم تعریف کردم که باعث میشه برای هر کارم دلیل داشته باشم و خودم رو نسپارم به جریان هر روز زندگی؟ چی باعث میشه به خود دروغ گفتن اذیتام کنه؟ چرا نباید حال کنم با زندگیام؟ این اصول اخلاقی لعنتی دست و پام رو بسته. این حس مسئولیت و نگرانی در قبال 3-4 نفری که برام اهمیت دارن و دلبسته شونام خورهٔ ذهن آشغالم شده و دست بردار نیست. نتونستم کامل در بیام از این چهارچوب لجن اخلاقی. هنوز گیرم، داشتم آزاد میکردم خودمرو که آخرین لحظه دوباره گیر افتادم. میخوام برگردم به جایی که بودم: جایی که نه تنها چیزی به تخمام نبود که کسی هم به تخمام نبود. دیگه نمیتونن من رو جلوتر ببرن، زورشون تا همینجا میرسید. میدونم که بقیهاش رو تنها باید برم، پس چرا دل نکَندَم؟ وقتی میدونم پشت همه این دویدنها یه تهی، یه پوچ بینهایته چرا خودم رو پرت نمیکنم توی این فضای خالی. معلق شدم. بیخ خِرم گیر کرده به این شاخههای عوضی.