تبليغاتX
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
سیاه ‌مشق‌های یک ذهن خاکستری
Life's For My Own,To Live My Own Way
شنبه 2 دی1385
بازی شب یلدا

 بازی شب یلدا اخیراً توی وبلاگستان راه افتاده، و الناز لطف کرد و من رو به این بازی دعوت کرد. هرچند که دیر شده ولی منم خودم رو قاطی این بازی می‌کنم. من باید ۵ تا نکته‌ای رو که شما دربارهٔ من نمی‌دونید بنویسم و ۵ نفر رو هم دعوت کنم. معلومه که شاید دونستن این چیزا براتون جالب نباشه، ولی حداقل به نظرم ایدهٔ جالبی اومده، پس می‌نویسم:

0-    توی جک تعریف کردن استعداد درخشانی دارم. خوشمزه‌ترین جک‌ها رو جوری تعریف می‌کنم که طرف مقابل‌ام به یاس فلسفی برسه. برای همین معمولاً برای کسی جک نمی‌گم. در ضمن فکر نمی‌کنم هیچ‌کس به قدر من از ۱۶ آذر بدش بیاد، هر سال روز دانشجو یادم می‌آد که هنوز لیسانس‌ام رو نگرفتم. امسال هفتمین ۱۶ آذر دانشجویی من بود متاسفانه.

1-    خیلی به ندرت عصبانی می‌شم، یعنی وقتی عصبی می‌شم عموماً نمود واضح بیرونی نداره. داد و فریاد و قرمز شدن چهره و رگ گردن بالا زدن تو کارم نیست. به جاش به تنهایی پناه می‌برم و متال گوش می‌دم و سیگار می‌کشم.

2-    از بچه‌گی یکی از بزرگ‌ترین سرگرمی‌هام خوندن مجله و روزنامه بود. خورهٔ روزنامه بودم. از کیهان بچه‌ها و دانستنی‌های دبستان شروع شد، راهنمایی روزنامه‌های ورزشی هم بهش اضافه شد. دبیرستان که رفتم شاید روزی ۳ تا روزنامه‌ می‌خریدم، موسم دوم خرداد و از این سوسول بازی‌ها بود دیگه، اما سوگلی‌هام تماشاگران بود و مهر. دانشگاه که رفتم فیلم و دنیای تصویر و گلستانه و کارنامه هم اومد توی لیست‌ام. شرق مرحوم رو هم هر روز می‌خوندم، اما بعد از بسته شدن شرق دیگه هیچ‌چی نمی‌خرم و نمی‌خونم تقریباً.

3-    گدایی زیاد کردم. یه بار توی درکه در هیبت یک نابینا، چند بار هم پهن کردن بساط گدایی جلوی تلفن همگانی میدون گلها برای جور کردن سکهٔ تلفن در زمان پیش دانشگاهی رفتن. اما یک بار هم سال ۸۰ یا ۸۱ بود به گمان‌ام؛ که عصر با علی بلند شدیم از یوسف‌آباد رفتیم پارک قیطریه به صرف الواطی‌های مرسوم. وقت برگشتن فهمیدیم که جفتی روی هم ۱۲۵ تومن داریم. با ماشین بچه‌ها اومدیم تا تجریش، از تجریش تا پارک وی پیاده اومدیم و توی راه هر پلتیکی زدیم ملت بهمون پول ندادن. جلوی پارک ملت تاکسی گرفتیم و راننده با مرام ما رو تا ونک رسوند. ساعت چند؟ ۱۱:۳۰ شب، موجودی؟ دقیقاً صفر. سر ملاصدرا من نشستم لبهٔ جدول و دستم رو دراز کردم جلوی ملت، علی هم راه می‌افتاد دنبال خلق‌الله که یه پولی جور کنیم بریم خونه. آخرش یه آقای کرد خیلی خون‌گرم و لوطی مسلک با لهجه شیرین‌اش ۵۰۰ تومن بهمون داد و ما اون‌شب رسیدیم خونه، به هر ضرب و زوری بود.

4-    تا چند سال پیش متوهم بودم که یه نابغه‌ام، از چند تا تعریف اطرافیان در ایام کودکی شروع شد و با برنده شدن‌ام توی مسابقهٔ علمی مدرسه و منطقه توی دبستان شدت گرفت. اما الان چند سالی می‌شه که به شدت از این توهم بیرون اومدم.منصفانه بخوام دربارهٔ خودم قضاوت کنم اینه که همه چیزم در سطح مونده و به خاطر تنبلی وحشتناک‌ام توی هیچ‌کدوم به جایی نرسیدم، نمونه‌اش درس‌ام یا گیتار زدن‌ام.

5-    اینم بگم دیگه...از بیدار موندن توی شب خیلی لذت می‌برم، راستش فکر می‌کنم تمام خلاقیت نداشته‌ام توی شب‌ها می‌آد سراغم.

 حالا منم پاس می‌دم به اینا:

جوان پیر، الی، مریم، حسین، مازوخ

 پارلوس! می‌خوام پاس بدم به تو، بهت لینک نمی‌دم که راحت باشی.

دریانورد! اگه توی مودِ نوشتن هستی، تو هم بیا توی بازی.

Drivel  تو چی می‌گی؟ می‌آی یا نه؟

دیزی راکر! می‌دونم ماه‌هاست که درست و حسابی دغدغهٔ وبلاگ نویسی نداشتی، به هرحال هستی؟

پی نوشت: چه‌قدر به‌ام حال داد وقتی این رو دیدم...نه! توهم نزده بودم انگار.

 

+ نوشته شده در 2:11 توسط پوریا.