این روزها و اینجا، در فرصت کوتاه سیگار کشیدنها در میان میلگرد و آهن و بتن ِ سرد و صلب و خاکستری، میان همهٔ نشانههای تکراری و خالی از شور و حرکت زندگی، به تماشای دو یاکریم مینشینم که هر روز آرام و بیتوجه به هیاهوی دور و بر ذره ذره، خاشاک به خاشاک، شاخه شاخه روی هم میگذارند برای ساختن لانهای، آشیانهای؛ و در وقت خستهگی سر بر روی شانهٔ هم میگذارند و در آغوش دیگری آرام میجویند، ساکت و بیصدا. تنها گاهی صدایی از بال گشودنشان نشانهای است بر بودنشان، دلخوشی من میان این همه سردی تیرهٔ خالی و تهی از معنای زیستن.