رییس! من اینجا موندنیام. تو بزن بیرون از اینجا. آب سرد کن رو پرت کن توی شیشه و فرار کن به دشت باز و افق روبهرو، جایی که دست هیچکس بهت نرسه. رییس! تو منی، فرار کن از این زندان لعنتی که پرستا راچد و دکتر سماواتیهاش عوض شکنجه لبخند میزنن و زیر زبونت رو هم چک میکنن تا مطمئن شن قرصهای رنگی خوشگل رو قورت دادی. من اما دستام رو میکنم توی مخام و پرتاش میکنم بیرون و از دستاش خلاص میشم حتی اگه بمونم اینجا. من موندنیام رییس! تو فرار کن! فرار کن! فرار کن رییس!
پینوشت: رفت بالای سکوی بتنی:« به یاد خدا باشید، اشتباه کاران متلاشی میشوند.» و یه قدم برداشت به جلو: « مهندس مملکت بودم». با یه لحن تئاتری میگفت، من تحسیناش کردم.
پینوشتتر: سوهانک! تنها ارتفاع سر حالام میاره.
پینوشتترین: دیشب، طبقهٔ هشتم، بنگ!