مینگرم به طوفانهایی که گذراندهام. میاندیشم به امواج سهمگین در راه. نیک که مینگرم این بالا و پایینها، این در هم شکستنها و باز برخاستنها همیشه همراهام بوده، منحنی سینوسی. گریزی نیست و گزیری هم. از سرنوشت حرف نمیزنم، از مسیر پیش رو سخن میگویم. نبرد شب و روز، تیرگی و روشنی، جدالِ خیر و شر، نبردی دایمی، ازلی، ابدی. در هم شکستن روح و ذره ذره شدن وجود و سقوط در مغاک تاریکی، پناه بردن به تنهایی و عرق ریزان جان و به تدریج نفس گرفتن و برخاستن و آغاز تجربهای دیگر. و با از سر گذراندن هر تجربه تنهاتر میشوم در دنیایی که سیزیف وار به دوش میکشم صلیبام را تا جلجتا...