مرد، تنها در بيابانی بی آب و علف.خورشيد سوزانتر از هميشه می تابد و از بيابان بخار میخیزاند. گرمای طاقت فرسا و بادی که از هر طرف بر صورتش تازيانه می زند. از هر سمتی صدايی می شنود، نوايی که باد با خود ميآورد آن چيزی است که مرد می خواهد: خيال انگيز و توهمزا ، سوزن وار در گوشش فرو می رود. چشمانش بسته است و نامش را در خاطرش می جويد؛ نمی داند. هيچ نمی داند، چه را بايد بداند؟ < cogito ergo sum، می انديشم پس هستم. > اما او حتی در وجود خويش نيز ترديد دارد. به پيش می رود با چشمان بسته و همه چيز را می بيند، شايد واضح تر حتی. اصوات در هم میپيچند و دوباره جدا میشوند. احساس می کند در ناکجا آباد گير افتادهاست.حتی نمی داند دوست دارد که کسی کنارش باشد يا نه. رنجی لذتبخش، در اين بيابان خدا هم رنج میکشد. صدای هق هق گريه میشنود. چشمانش را میگشايد،اشک پهنای صورتش را ميشويد.چرا میگريد؟نمیداند. فقط میخواهد بگريد همچون نوزادهای که خود را خيس کردهاست. ولی اشک نيست، اسيد است شايد که چنين صورتش را میشويد و پايين میبرد. کف دست را رو به صورت میگيرد. چهرهاش همان هميشگی است فقط چشمانش طور ديگرند.میانديشد که چگونه دستش آيينه شده، عصبانيت و سپس عجز: آخر چرا همه چيز در اين بيابان بی نهايت واژگون است ، که به ناگاه زيباترين نوای ممکن را می شنود:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی نهايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
صدا بالا و بالاتر ميرود ،کلمات در هم میپيچند و مغزش را سوراخ میکنندو آن صدای زيبا به وحشتناکترين صداها مبدل میشود.عصبانيتش بدل به نوميدی شده، حال ديگر میداند:ای کاش کسی در کنارش بود. تمام بدنش منقبض میشود،مچاله ميشود. مسئلهای علمی:چگالی مرد بيشتر است يا سياهچالههای فضايی؟ با قاطعيت پاسخ می دهد:من!
ديگر تا حد يک نقطه فشرده شده است وابعاد برايش مفهومی ندارد. نقطه ای بالدار.خود را از آن بالا می بيند
I am you and what I see is me
به پرواز در آمده و بالا میرود، هرچه بالاتر میرود فاصلهاش با زمين کمتر میشود.ناگهان متلاشی ميشود، هزاران نقطه پخش فضا میشوند. مرد در همه جا هست و همه چيز مرد است: وخدايی ديگر باره آفريدم!
از خود میپرسد کدامين نقطهام من؟ به راحتی هويتش را تغيير میدهد،لحظهای ذرهُ خاک است و لحظهای هوا، به هر کجا میرود و همه جا هست. میخندد. قهقهه سر میدهد آنقدر که اشکش جاری میشود. تا سرحد نيستی کوچک شدهاست .حال می داند که کيست. نه ، اين نميتواند واقعی باشد
Deathly lost, this can't be real
میفهمد که وجود ندارد، که از اول نيست بوده است. با انزجار و نفرت فرياد میزند، فريادی که بيابان را میآکند:
نگاه کن
تو هيچگاه پيش نرفتی
تو فرو رفتی.