لعنت به اين آل پاچينو! نبوغ اين مرد تمومی نداره.يکی از بزرگترين لذتهای زندگيم تماشای نقش آفرينی های اين مرده.تماشای دوبارهُ آل پاچينو در بيخوابی Insomnia از همون لذتهای نامنتظر بود.اما نميخوام راجع به آل کبير بنويسم،اين دفعه موضوعم کريستوفر نولانه،اين کارگردان جوون بريتانيايی .نولان در کنار فينچر ،برتون و تارانتينو محبوبترين فيلمساز دههُ نودی ام هست.چيزی که منو جذب فيلم هاش ميکنه تم موتيف وار فيلم هاشه که در همه تکرار ميشه:حقيقت و نسبت ما با حقيقت.چه در Following چه در Memento و چه در Insomnia(نولان Batman Begins رو هم ساخته که من فقط از تلويزيون ايران ديدم، يعنی نديدم!) چيزی که نولان با فيلم هاش قصد بيانش رو داره اينه که حقيقت بسيار بزرگتر و منتشرتر از اونه که ما فکر می کنيم.درست در موقعی که فکر می کنی:<آها! اينه،حقيقت ماجرا رو پيدا کردم> ای بسا دقيقاً همون لحظه بيشترين فاصله رو از حقيقت داشته باشی.تمام قضاوت ها و حکم صادر کردن های ما در قبل افراد، موقعيتها و وقايع به اين خاطره که فکر می کنيم حقيقت بر ما نمايانه،ولی نولان با فيلم هاش نشونمون میده که توهم و خاطره برای ذهن ما می تونه بدلی از حقيقت باشه که با فريب دادن ذهن ،خودش رو حقيقت ناب نمايش میده.نيچه جمله ای داره که هيچوقت فراموش نميکنم:خاطره می گويد چنين کردم،غرور می گويد ممکن نيست چنين کرده باشم.سرانجام خاطره چاره ای جز تسليم ندارد.درک ما از حقيقت آسيب پذير ترين چيزيه ميتونه توی دنيا وجود داشته باشه.گوهر حقيقت آنقدر بزرگ و بی بعده که در واقع ـ in fact ـ وجود نداره فقط و فقط چيزيه در حد ایده Idea.
پی نوشت:با تشکر از صدا و سيما که حاشيه صوتی بیخوابی را با قطعات انتخابی از موسيقی متن فيلم Braveheart ، قطعاتی از ونجليس و اکارينا کاملتر کرد.