گنجینهای بود برای خودش.اون موقع تازه اول راهنمایی بودم و مدرسهام ۲-۳ تا خیابون پایینتر.ظهرها که تعطیل میشدیم اگه نمیپیچوندیم بریم پارک شفق ولگردی، میاومدم سمت میدون فرهنگ و اگه از جلوش رد میشدم یه چند دقیقهای زل میزدم به کاستها و عکسای روش که توی ویترین استریو فروشی قدیمی، مرتب چیده شده بود.یکی دوبار جرأت کرده بودم و چهار تا پله رو بالا رفته بودم و وارد مغازه شده بودم و الکی یه چند تایی سوال پرسیده بودم که مثلاً کار دارم و مزاحم کسب نیستم.ولی فکر کنم قیافهام انقدر بهت زده بود که دستم رو بشه چون پیرمرد انقدر باهام بد برخورد کرد که دیگه تا چند سال جرأت نکردم برم تو.منی که اون موقع فقط بیتلز و بی جیز و باربارا استریساند رو میشناختم و از متالیکا و پینک فلوید و اسلیر هم فقط اسمشون رو روی در و دیوار خونده بودم، دیدن اون همه آدم خارجکی روی جلد کاستها یه چیزی بود تو مایههای حسرت و کنجکاوی. آخه شناختم از موزیک غربی منحصر میشد به خاطراتم از کامی و صفحههای ایرج جون شوهر خالهام .یه چند سالی میشد که کامی، پسر داییم رفته بود.
کامی الگوی من بود، صبحهایی که میرفتم مدرسه توی پارکینگ بساط میله و هالترش به راه بود، توی مهمونی هایی که با ترس و لرز میگرفتن ـ آخه هنوز دهه ۶۰ بود بگیر و ببند ـ کامی و دوستش شاهین همیشهٔ خدا برک دنس میزدن، برعکس کاوه داداشش که خجالتی بود و بیشتر با ارگش سرو کله میزد.دورهٔ مایکل جکسون بود و مدونا و تازه تازه جرج مایکل و کامی روی در و دیوار اتاقش پر بود از پوستر های قدی و نیمقدی از خواننده های خارجی، یکی با لباس تنگ و موهای پریشون و یه کتونی آدیداس و اون یکی با کت و شلوار تنگ چرمی و موهای تیغ تیغی و آرایش جیغ. فکر کنم یه پوستر از کیس KISS هم تو اتاقش بود، با گیتارهای V shape و صورتهایی که به درد بالماسکه میخورد. خلاصه کامی رفته بود و اتاقش شده بود محل دپوی وسایل به درد نخور، پوستر ها به جز یکی دوتا جمع شده بود و دورهٔ کتابهای تن تن رفته بود توی کارتن کنار یه عالمه کاست مکسل و سونی و کاست کروم. یه چند تایی از وسایلش هم ارث رسید به من: یه پوستر بروس لی، یه مجله دختران و پسران زمان شاه و یه نسخه مجله فرانس فوتبال که عکس پله رو انداخته بود روی دوش همبازیهاش که داشت گریه میکرد که بعداً فهمیدم که عکس روز خداحافظیش از فوتباله، یه چندتا از کتابهای کمیک استریپ هم بهم دادن به اضافهٔ دو سه تا عروسک اسپایدرمن و جنگ ستارگان و دیردویل. هنوزم فکر میکنم که اگه بشه آرشیو کامی رو از توی کارتنها دربیارن و بدن به من چی میشه...
گنجینهای بود برای خودش.کاستهای استریو فروشی میدون فرهنگ رو میگم.چند سال پیش بالاخره دلو زدم به دریا و رفتم تو، سرم گیج میرفت. آخ خدا چه قدر شاهکار توی این مغازه است. از مادی واترز و لوییس آرمسترانگ و فرانک سیناترا و الویس بگیر تا چاک بری و بیتلز و باب دیلن و کوهن و آرتا فرانکلین و جیمی هندریکس و جانیس جاپلین و جدیدتر از پینک فلوید و کلاپتون و استیوی واندر و کمل و الوی و دیپ پرپل و لدزپلین و دِ هو و رولینگ استونز و دِ دورز و انیمالز و کینگ کرایمسون و دیوید بووی گرفته تا این دورههای آخر آیرون میدن و دایر استریتز و آلیس کوپر و آیرو آسمیث و کریس دی برگ و کویین و اسکورپیونز و هرخر گنده دیگه. تازه بماند که یه ردیف هم فقط موزیک فیلم بود از یه عالمه خر دیگه و فیلمهایی گنده دیگه. فرشید چند تا کاست نوستالژیک گرفت که خاطرات نوجوونیش رو مرور کنه، منم که تازه آهتگ Summer Time رو دانلود کرده بودم و حسابی باهاش نشئه میشدم دوتا کاست جانیس جاپلین گرفتم تا ببینم همه کاراش مدهوش میکنه یا نه؟پیرمرده هنوز هم بد اخلاق بود و عنق ولی فرشید یه چند تا خاطره از زمان شاه براش تعریف کرد و نوستالژی کاستها که دیدم پیرمرد داره سرحال میاد و کم کم گره پیشونیش داره وا میشه و شروع کرد حرف زدن، از قرار صاحب یکی از بزرگترین و معتبرترین انتشارات موسیقی اون موقع بود.تا اینکه انقلاب میشه و کار و کاسبیش تعطیل و پیرمرد که اونموقع خیلی هم پیر نبود میمونه و آرشیوش.ازش پرسیدم چرا این کارها رو روی CD نمیزنی؟جواب داد که CD رو راحت میشه رایت کرد ولی کپی کردن نوار زحمت داره. می شد از جوابش برداشت اقتصادی کرد ولی به نظرم این نشون میداد که چهقدر کارهاش براش ارزشمنده. اون دو تا کاست جانیس جاپلین رو پاییز بردم زاهدان و دادم به فرشید و موقعی که میرفتیم بیرون توی ماشین گوش میکردیم و فرشید هم نشئه میشد.الان یه دو سالی میشه که پیشش مونده . یه دو سالی هم میشه که دیگه سرنزدم به گنجینه.راستی راستی که سرم گیج میخورد توی استریو فروشی میدون فرهنگ با اون همه کاست...